eitaa logo
د‌ِلدادِگان‌ِمَهدی‌ِفاطِمه✨
882 دنبال‌کننده
156 عکس
65 ویدیو
3 فایل
⊱بِسمِ‌رَبِ‌الحُسَین⊰• اگه دنیابه کامم‌بودالان‌روبه‌روی‌مقام‌علی‌اکبرت‌بودم.. کپی؟!‌باذکر𝟓صلوات‌ودعابرای‌شهادت‌حلالت‌مؤمن. ازرمان‌هاکپی‌نشه‌. مَقَرفرماندهی| @rahbar_ir من؟!ساندیس‌خورِانقلاب🧃 حرفی‌حدیثی‌بوددرخدمتم. @Helma_Bayati
مشاهده در ایتا
دانلود
لف نداشتیم که💔
سلام ظهر بخیر
6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
[ ] د‌ِلدادِگان‌ِِ‌مَهدےِفاطِمه💎⃝🩵ᯓ 💎⃝🩵ᯓ𓏸⃘ 𝑱𝒐𝒊𝒏⤹ @deldadeganeshohada ꒷︶꒷꒥꒷‧˚꒷︶꒷꒥꒷‧˚꒷︶꒷꒥꒷˚꒷︶꒥‧
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
[ ] د‌ِلدادِگان‌ِِ‌مَهدےِفاطِمه💎⃝🩵ᯓ 💎⃝🩵ᯓ𓏸⃘ 𝑱𝒐𝒊𝒏⤹ @deldadeganeshohada ꒷︶꒷꒥꒷‧˚꒷︶꒷꒥꒷‧˚꒷︶꒷꒥꒷˚꒷︶꒥‧
4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
[ ] د‌ِلدادِگان‌ِِ‌مَهدےِفاطِمه💎⃝🩵ᯓ 💎⃝🩵ᯓ𓏸⃘ 𝑱𝒐𝒊𝒏⤹ @deldadeganeshohada ꒷︶꒷꒥꒷‧˚꒷︶꒷꒥꒷‧˚꒷︶꒷꒥꒷˚꒷︶꒥‧
618.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
[ ] د‌ِلدادِگان‌ِِ‌مَهدےِفاطِمه💎⃝🩵ᯓ 💎⃝🩵ᯓ𓏸⃘ 𝑱𝒐𝒊𝒏⤹ @deldadeganeshohada ꒷︶꒷꒥꒷‧˚꒷︶꒷꒥꒷‧˚꒷︶꒷꒥꒷˚꒷︶꒥‧
258K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
[ ] د‌ِلدادِگان‌ِِ‌مَهدےِفاطِمه💎⃝🩵ᯓ 💎⃝🩵ᯓ𓏸⃘ 𝑱𝒐𝒊𝒏⤹ @deldadeganeshohada ꒷︶꒷꒥꒷‧˚꒷︶꒷꒥꒷‧˚꒷︶꒷꒥꒷˚꒷︶꒥‧
این از کلیپ ها. حالا بریم رمان🫠
🖤💔🖤💔🖤💔🖤💔🖤💔 💔🖤💔🖤💔🖤💔🖤💔 🖤💔🖤💔🖤💔🖤💔 💔🖤💔🖤💔🖤💔 🖤💔🖤💔🖤💔 💔🖤💔🖤💔 🖤💔🖤💔 💔🖤💔 🖤💔 💔 𝓝𝓪𝓶𝓮 𝓽𝓱𝓮 𝓷𝓸𝓿𝓮𝓵: حقیقتے کـہ آشکار شـد 𝓣𝓱𝓮 𝓹𝓪𝓻𝓽: #𝓟𝓪𝓻𝓽 𝟐𝟔 𝓖𝓮𝓷𝓻𝓮: عاشقانه‌مذهبی پلیسی انتقامی هیجانی تنهایی غمگین 𝓣𝓱𝓮 𝔀𝓻𝓲𝓽𝓮𝓻: 𝓗.𝓑 "سپهراد" و بعد گفت. _ من تو رو جوری تربیت کردم که تا حالا بهم دروغ نگفتی الانم ازت میخوام بگی ماجرا چی بوده و چرا اینکارو کردی. تمام ماجرا رو بهش گفتم و گفت. _ پس چرا سیما اونجوری گفت؟ + بابا جان من سیما رو نشناسم باید برم بمیرم.اون برا اینکه مامان نفهمه اینجوری گفته. _باشه ببخشید. +نفرمایید باباجان. و بعد رفت بیرون. "الیاس" داشتم سمت خونه عمو اینا میرفتم که یه پیامک اومد برام. رفتم نگاه کردم دیدم از واتساپه. فیلم و باز کردم و بعد از دیدن فیلم روح از تنم خارج شد و با سرعت سمت خونه ی عمو اینا راه افتادم. مسیر 15 دقیقه ای شد 5 دقیقه. رفتم و در اتاق سپهراد و بدون در زدن باز کردم که دیدم رو تخت نشسته و دستاشو گذاشته رو سرش. رفتم و گفتم. +سلام. با سردی جواب داد. _سلام. رفتم پیشش. گفتم. +چیشده؟ سوشو بلند کرد و گفت. _ هیچی. +معلومه صورتت چرا اینجوری شده؟ _هیچی نشده. فهمیدم حالش بده و هی بپرسم بازم نمیگه بیخیال شدم و گوشیم و در اوردم و فیلمو به سپهراد نشون دادم. "سپهراد" الیاس گوشیشو اورد و زد رو یه فیلم. یه مرده گفت. +ببین اقازاده بهتره از خر شیطون بیای پایین و اون هارد ها رو بهمون بدی وگرنه سیما جون خواهرت و میکشم. اینم یه نقاشی قشنگ. و بعد یه تیر زد تو پای ارام و رفت. بلند شدم گفتم. _الیاس برو اداره پیش اقای هاشمی بگو شماره رو پیدا کنن و ردیابی کنن سریع برو ممکنه سیم کارت و سوزونده باشن. . "الیاس" رفتم اداره و بعد نیم ساعت گفتن سیم کارتو سوزونده. نا امید تر از هر لحظه شدم. به سمت خونه ی عمو اینا رفتم. کپی‌ممنوع⚔ کپی‌ازفرم‌بالای‌رمان‌ممنوع⚔ کپی‌حرام⚔
💔🖤💔🖤💔🖤💔🖤💔🖤💔 💔🖤💔🖤💔🖤💔🖤💔 🖤💔🖤💔🖤💔🖤💔 💔🖤💔🖤💔🖤💔 🖤💔🖤💔🖤💔 💔🖤💔🖤💔 🖤💔🖤💔 💔🖤💔 🖤💔 💔 𝓝𝓪𝓶𝓮 𝓽𝓱𝓮 𝓷𝓸𝓿𝓮𝓵: حقیقتے کـہ آشکار شـد 𝓣𝓱𝓮 𝓹𝓪𝓻𝓽: #𝓟𝓪𝓻𝓽 𝟐𝟕 𝓖𝓮𝓷𝓻𝓮: عاشقانه‌مذهبی پلیسی انتقامی هیجانی تنهایی غمگین 𝓣𝓱𝓮 𝔀𝓻𝓲𝓽𝓮𝓻: 𝓗.𝓑 "الیاس" اما پشیمون شدم. با چیزی به یادم اومد خوشحال شدم. زنگ زدم به سپهراد. +الو. _سلام الیاس چیشد؟ +سیمکارتو سوزوندن. خواستم بهت بگم من دارم میرم اونجایی که امیر رو یه بار گروگان گرفته بودن اونجا میرم. _نه نه ببین الیاس من خودم میرم الان یه لحظه بیا خونمون بهت یه چی بدم بعد برو. +باشه یاعلی. و قطع کردم. از ماشین پیاده شدم و رفتم داخل خونه عمو اینا. یه راست رفتم سمت اتاق سپهراد. "رزا" الیاس رفت ماام «تمام دخترای غیر مذهبی» رفتیم اتاق سیما و میخواستیم پاسور بازی کنیم. "نیم ساعت بعد" نیم ساعت پاسور بازی کردیم داشتیم جمع میکردیم که صداس الیاس و شنیدم. گفت. +بله. سپهراد گفت. _ببین شماره یه نفر رو بهت میدم اگه نیومدم برو فردا ساعت 𝟓 ماشینو بده بهش فقط قبلش رو ماشین دوربین و... بزار. +باشه.اما خودمم میخوام بیام. _نه نمیشه الیاس دو نفر بریم شک میکنن اصلا معلوم نیست اونجا باشن. من میرم. فعلا. یاعلی. +یاعلی. و بعد صدای در اتاق اومد. "الیاس" رفتم اتاق و سپهراد و سپعراد یه شماره داد که بهش زنگ بزنم و فردا ماشینو ببرم بدم بهش. سوییچ ماشین سپهراد و برداشتم و سمت اداره راه افتادم. بعد نیم ساعت رسیدم و گفتم روش چند تا شنود و دوربین بزارن و خودم هم پیاده به سمت خونه خودمون رفتم. "رزا" بعد سپهراد الیاس هم رفت. همون لحظه زنعمو گفت بیاید شام بخوریم. رفتیم شام خوردیم. کپی‌ممنوع⚔ کپی‌ازفرم‌بالای‌رمان‌ممنوع⚔ کپی‌حرام⚔
🖤💔🖤💔🖤💔🖤💔🖤💔 💔🖤💔🖤💔🖤💔🖤💔 🖤💔🖤💔🖤💔🖤💔 💔🖤💔🖤💔🖤💔 🖤💔🖤💔🖤💔 💔🖤💔🖤💔 🖤💔🖤💔 💔🖤💔 🖤💔 💔 𝓝𝓪𝓶𝓮 𝓽𝓱𝓮 𝓷𝓸𝓿𝓮𝓵: حقیقتے کـہ آشکار شـد 𝓣𝓱𝓮 𝓹𝓪𝓻𝓽: #𝓟𝓪𝓻𝓽 𝟐𝟖 𝓖𝓮𝓷𝓻𝓮: عاشقانه‌مذهبی پلیسی انتقامی هیجانی تنهایی غمگین 𝓣𝓱𝓮 𝔀𝓻𝓲𝓽𝓮𝓻: 𝓗.𝓑 "سپهراد" سوییچ ماشین الیاس و برداشتم و رفتم. به سمت جایی که قبلا امیرو گروگان گرفته بودن روندم. بعد دوساعت رسیدم. به نیرو هاهم نگفتم. و خودم بدون پشتیبانی رفتم. ماشین و دو کیلومتر عقب تر گذاشتم و بقیش رو پیاده رفتم. رفتم داخل اون کارخونه.داشتم میرفتم که درا بسته شد و چند نفر ریختن داخل. حدس میزدم که اینجوری میشه. کلتمو در اوردم و به یه نفرشون تیر زدم که یکی افتاد روم و افتادم زمین. به سختی بلند شدم کلت افتاده بود اونطرف به سمت اونور داشتم میرفتم که با ضربه ای که به گردنم خورد بیهوش شدم. "ماهان" این چندمین بار بود که به سپهراد میگفتم هارد ها رو بده و گوش نمیداد. با تهدید کردن جون خواهرش میتونم ازش بگیرم. "آرکان" میترسیدم لو بریم. چون اونی که برا ماهان گروگان گرفته بودم اصلا خواهر سپهراد نبود. خواهر الیاس بود. چون سیما خواهر سپهراد نبود ارام و گرفتم. مطمئنم اگه ماهان بفهمه خیلی عصبی میشه. . اسم ساسان رو گوشی بود. «یه توضیح مختصر بدم ساسان برادر سامان هست و ارکان برادر ماهان. اینها قاچاقچی هستن اما سپهراد نمیدونه.» _الو. +سلام اقا. یه نفر اومد کارخونه. ما ام گرفتیمش. _کیه؟ الیاس نیست؟ + نه اقا مسلح بود پشتیبانی هم نداشت. مثل اینکه برادر امیره. _امیر؟ +بله اقا همونی که سامان با ماشین زد بهش. _باشه ببرینش اتاق بغلی سیما الان میام. بلند شدم و کتم و برداشتم و رفتم سمت مخفیگاه. "بعد نیم ساعت" رسیدم رفتم داخل اتاق اون پسره. امیر برادر نداشت. پس این کی بود؟ نصف صورتش هم زخم شده بود. سامان گفته بود یه نفر خودشو انداخته بود رو این پسره اینم با سر رفته بود تو زمین اما باز بلند شد که یکی از بچه ها یه ضربه به گردنش زد که افتاد زمین و بیهوش شد. همین لحظه چشاشو باز کرد. دستاشو بسته بودن سعی داشت باز کنه. متوجه من نشده بود. گفتم. +نکن اقا پسر باز نمیشه. کپی‌ممنوع⚔ کپی‌ازفرم‌بالای‌رمان‌ممنوع⚔ کپی‌حرام⚔
🖤💔🖤💔🖤💔🖤💔🖤💔 💔🖤💔🖤💔🖤💔🖤💔 🖤💔🖤💔🖤💔🖤💔 💔🖤💔🖤💔🖤💔 🖤💔🖤💔🖤💔 💔🖤💔🖤💔 🖤💔🖤💔 💔🖤💔 🖤💔 💔 𝓝𝓪𝓶𝓮 𝓽𝓱𝓮 𝓷𝓸𝓿𝓮𝓵: حقیقتے کـہ آشکار شـد 𝓣𝓱𝓮 𝓹𝓪𝓻𝓽: #𝓟𝓪𝓻𝓽 𝟐𝟗 𝓖𝓮𝓷𝓻𝓮: عاشقانه‌مذهبی پلیسی انتقامی هیجانی تنهایی غمگین 𝓣𝓱𝓮 𝔀𝓻𝓲𝓽𝓮𝓻: 𝓗.𝓑 "ارکان" سرشو اورد بالا و نگاه کرد. چشای ابیش به قرمز میزد.به سختی گفت. _تو آرکان نیستی؟ +از کجا میدونی؟ _دوران مدرسه یه رفیق داشتم اسمش ارکان بود قیافت مثل اونه. هـــــوف این از کجا میدونه. بیخیال شدم گفت. _ساعت چنده؟ هر کلمه ای که میگفت انگار روح از بدنش خارج میشد. به ساعتم نگاه کردم گفتم. +شیش صبح. _بیا دستامو باز کن. +به چه دلیل؟ _نمازم قضا شده میخوام نماز بخونم. میشد بهش اعتماد کرد. یادمه تو مدرسه وقتی به کسی قولی میداد حتی به نفعش نبود هم عمل میکرد. گفتم. +فرار کنی که داشتم حرف میزدم که گفت. _میخوام نماز بخونم. اینو محکم گفت. دستاشو باز کردم. بلند شد و با ابی که اونور بود صورتش و شست بعد دستشو بعد کاری دیگه هم کرد بعد وایساد و گفت. اللَّهُ‌اَکبر. رفتم بیرون. "بعد 𝟏𝟎مین" رفتم اتاق پسره. انگار خوشحال بود. یه دونه سیگار برداشتم و گفتم. +چیه پسر جون خوشحالی. _قبلا بهت گفته بودم شاید زرنگ باشی اما من از تو بیشتر. +خب این یعنی چی. _ میتونی ببینی. رفتم بیرون خدا خدا میکردم ارام و فراری نداده باشه. رفتم و دیدم بله. زنگ زدم ماهان. +الو. _اه ارکان الان وقت زنگ زدنه. +بدبخت شدیم. _چیشده عین ادم بگو. +سیما فرار کرده. _ تو اون وسط چی بودی ها؟ الان میام. و قطع کرد. دوباره رفتم اتاق پسره. اسمش و یادم نمیومد. +اسمت چیه؟ _سپهراد. +پس اون که بهش فیلم و فرستادیم کیه؟ کپی‌ممنوع⚔ کپی‌ازفرم‌بالای‌رمان‌ممنوع⚔ کپی‌حرام⚔