که حساب بین کتاب هام گم شده بودم
تلفن ام به صدا در اومد سارا بود با دیدن اسم سارا باز یاد سپهر افتادم
با وصل شدن خط تلفن همین که گفتم الو
سارا چنان با هیجان و بدونه وقفه شروع کرد به احوالپرسی و چنان شادی توی صداش موج میزد که برام عجیب بود از حالش خنده ام گرفته بود
کمی که آروم تر شد گفتم خب خوبی چه خبر
خندید و گفت یعنی دوباره باید از اول بگم 😂
هیجان و اشتیاق خودم رو پنهان کردم و گفتم من که چیزی سر در نیوردم
دوباره بگو
اما اینبار شمرده شمرده
سارا نفسی تازه کردو گفت ..
فردا درس و کنکور تعطیل میخوایم با بچه ها و سپهر بریم بیرون تو هم باید بیای
با شنیدن اسم سپهر دلم لرزید
اما خودم رو کنترل کردم و گفتم نه ممنون مزاحم نمیشم میدونی که درس دارم
بعد خودم به خودم نهیب زدم
دختری دیونه غلط کردی که درس داری برای چی کلاس میزاری و ادا در میاری
که سارا گفت گمشو ..غلط میکنی درس داری سپهر گفته تو رو هم دعوت کنیم
درس تعطیل تمام
با شنیدن جمله ی سپهر گفته تو هم باید بیای
همه ی وجود پر از شادی و هیجان شد
اما باز غد بازی در آوردم و گفتم نه سارا جون میدونی که نمیتونم
سارا کمی سکوت کرد و گفت باشه هر جور خودت صلاح میدونی
با شنیدن این حرف بدنم یخ کرد و هی به خودم گفتم دختریه احمق دختریه بیشعور چرا الکی قیافه میگیری تو که مردی برای این دعوت دیگه چرا الکی حرف میزنی
توی فکر بودم که سارا گفت ..پرنیا اگر نیای از دستت رفته سپهر برامون سوپرایز داره فکر هات رو بکن و تا آخر شب تصمیم بگیر کاری نداری خدا حافظ
و تلفن رو قطع کرد گوشی توی دستم بود اصلا نفهمیدم چی شد یخ کرده بودم
اخ اخ دختریه احمق دختریه بی عقل این چاکاری بود کردی اخه چرا الکی قیافه گرفتی
اخه چرا موقیت سنج نیستی اگر دیگه دعوتت نکردن اگر فردا یکی دیگه رفت و از سپهر دلبری کرد اخه این چکاری بود کردی
دوباره مثل دیوانه ها با خودم حرف میزدم هی با خودم کلنجار میرفتم
اما کاری نمیتونستم بکنم حسابی خراب کاری کرده بودم
از دست خودم کلافه شده بودم
از اتاق زدم بیرون و رفتم توی سالن مادرم پای برنامه های تلوزیون نشسته بود و داشت فیلم سینمایی نگاه میکرد رفتم کنارش و گفتم
مامان جونم
با مهر به هم نگاه کرد و گفت : جانم
کنارش نشستم و بهش نزدیک شدم و گفتم سارا زنگ زد من رو دعوت کرد که فردا بیریم بیرون
اما من خر براش کلاس گذاشتم قبول نکردم
مادرم با دیدن حالتم خندید و گفت و حالا پشیمون شدی
سرم رو پایین انداختم و آهسته گفتم خیلی
گفت خب زنگ بزن بگو پشیمون شدی و میری
یه نگاهی به صورت مامان کردم و ابرو هام رو بالا انداختم و گفتم نچ روم نمیشه
اما بهم گفت آخر شب خبرش کنم
مادرم با مهربونی گفت حالا چرا رد کردی چرا پشیمون شدی
گفتم خریت مادرم خریت کردم وخواستم کلاس بزارم
ساعت از ۱۲ شب گذشته بود و من همچنان مثل هر توی گل گیر کرده بودم و از طرفی روم نمیشد پیام بدم که میام
بیشتر از هزار بار دستم رفت رو صفحه ی گوشی هی نوشتم هی پاک کردم هی با خودم حرف زدم و کلنجار رفتم داشتم خودم خودم رو میخوردم که در اتاقم به صدا در اومد
کیه بفرمایید:مادرم با چهره ایی متبسم و آرام در رو باز کرد و گفت چکار کردی
با نا امید بهش نگاه کردم و گفتم هیچ ....
نگاهی به چهره ی آرام و مهربونش انداختم و دست هام رو حلقه کردم دور گردنش آه بلندی کشیدم
توی بغل گرم و وجود پر مهرش جا گرفته بودم که صدای زنگ پیامک چند بار تکرار شد
به طرف گوشی رفتم و دیدم سارا ست پیام داده هنوز سر حرفت هستی نمیای
من تا الان منتظر تماس یا پیامت بودم
با خوشحالی به صورت مادرم نگاه کردم آرام و مهربون به صورتم لبخندی زد و گفت سارا ست
محکم تر از دفعه ی قبل بغلش کردم و خودم رو توی آغوشش جا دادم و هیجان گفتم اره ..میگه هنوز سر حرفت هستی
کمی من رو از خودش دور کرد و گفت خب جوابش رو بده گفتم چی بگم
باز لبخندی زد و به سمت در رفت و گفت زود تر جواب بده تا نخوابیده خوش بگذره
بوری به طرف گوشیم رفتم و شروع کردم به تایپ کردن
سلام همین که پیامت رو دیدم با مادرم صحبت کردم ان شاالله فردا من هم با شما همراه میشم
هنوز پیام ارسال نشده بود که سارا جواب داد
خیلی خوب شد صبح آماده باش با سپهر میایم دنبالت
باز از دیدن اسم سپهر قلبم شروع به تپیدن کرد
صورتم داغ شد و احساس کردم سرخ شدم 😊
فوری جواب دادم باشه چه ساعتی و چی آماده کنن
باز فوری جواب داد ..چی لازم نیست ..فقط ۵ صبح آماده باش ما میایم دم در خونتون
شب بخیر گفتم و از اتاق ام اومدم بیرون که به مامان گلم خبر بدم که قرار ۵ صبح حرکت کنیم وقتی رفتم سمت آشپزخانه دیدم که مادرم چند تا ظرف در دار رو آماده کرده و توی هر کدومشون مقداری تنقلات و آجیل ریخته با دیدن مادرم به طرفش رفتم دست هاش رو گرفتم و به لب هام نزدیک کردم دستان زحمت کش اش رو بوسیدم صورتم رو بوسید و گفت بسلامتی خوش بگذره مراقب خود باش
بعد ظرف های پر شده رو توی یه سبد گذاشت و آماده کرد و گفت برو زود بخواب چیزی به ساعت ۵ نمونده ...خوراکی ها رو یادت نره از دور به قلبم اشاره کردم و گفتم جات اینجاست مامان قشنگم
بعد یک دفعه گفتم راستی اجازه ی بابا چی ..لبخندی زد و گفت نگران نباش قبلا بهش گفتم
همه ی وجودم پر شده بود از استرس فردا
نمیتونستم بخوابم از فکر سپهر و برخورد فردا چنان به هیجان اومده بودم که خواب هیچ سراغی ازم نگرفت و تا صبح پهلو به پهلو شدم
۵ صبح بود که صدای گوشیم در اومد
من آماده بودم و منتظر زنگ سارا
فوری گوشی رو جواب داد و آهسته گفتم سلام سارا جان پشت درین
سارا با خنده گفت بله پس چرا در رو باز نمیکنید
.....اومدم اومدم و بعد گوشی رو قطع کردم آهسته از اتاق بیرون اومد و خواستم برم سمت در خروجی که شنیدم مادرم میگفت سبد خوراکی ها رو یادت نره
با شنیدن صدای مادرم یاد سبد افتادم .......
در رو که باز کردم سارا و سپهر دم در کنار ماشین ایستاده بودن ...آرام و بی صدا سلام کردم
انگار صدام از ته چاه بیرون میومد ..احساس کردم خودم هم به سختی صدای خودم رو شنیدم
سارا به طرف اومد و بغلم کرد سپهر با دیدن سبد به سمت ام اومد و در همین حال گفت چرا زحمت کشیدین ..من به سارا گفتم چیزی لازم نیست بیارین ...فوری با هول جواب دادم چیز قابل داری نیست مادرم آماده کردن
سوار ماشین شدیم هوای بیرون از خونه عالی بود بقدری خنک و دل نشین و به قدری زیبا صدای پرنده ها و سپیده دم همه چیز زیبا و شاعرانه
شیشه ی ماشین رو پایین داده بودم تا حسابی از هوای خنک لذت ببرم