میگفت من دوسش دارم ولي میترسم بهش بگم
گفتم از چي میترسي؟!
گفتاز اینکه بره
از اینکه بگه نه
از اینکه غرورم له شه
از اینکه بگن این دختره اصلا شرم و حیا نداره
گفتم به چهار،پنجسال دیگه فکر کردي؟!
بهروزایي که هنوزم یواشکي تو دلت دوسش داري و تو رویاهات باهاش زندگي میکني
ولي همینطور که تو حالِ خودتي
یهو یکي از در وارد شه و بگه پسر فلاني رو یادته،میگنامشب عروسیشه...
بهاون لحظه غم انگیزي که لبخند رو لبت خشك میشه فکر کن..
سهمتو چي شد از اون همه عشق؟!
هیچي...
حرفاےيکه زده نشد از ترس اینکه مبادا بره
یا غرورِ لعنتیت له شه
یا....
فڪرکردي چقدر غصه رو باید به دوش بکشي؟!
فڪرکردي چطور باید روحتو ترمیم کني؟!
بهتَرکي که افتاد وسط قلب مهربونت چي؟!فڪرکردي یا نه؟!
بهحسرتات چي؟!هااان؟!
مطمئنمبه خودت میگي
کاااش زمان برگرده عقب،اونوقتغرورمو میذارم زیر پاهام،میرمصاف وایمیستم روبه روش،زلمیزنم تو چشاش،شاخهگلي که با عشق خریدم رو میگیرم جلوش و میگم من دوست دارم،خیليوقته که دوست دارم...
تهشمهر چي شد،شد..
وليحیف که زمانِ از دست رفته،ازدست رفته...
#دلنوشته
@DelDelane
•| دِلٰانِهـ :) •| ♡
میگفت من دوسش دارم ولي میترسم بهش بگم گفتم از چي میترسي؟! گفتاز اینکه بره از اینکه بگه نه از این
| عاقبت؛ پاے سکوتِ
دلمان چال شدیم |(:
#سکوت:|