آن جا یک قهوه خانه بود.
اما ننشستیم به نوشیدن دو تا استکان چای.
چرا؟
دنیا خراب می شد اگر دقایقی آن جا مینشستیم و نفری یک استکان چای میخوردیم؟عجله، همیشه عجله... کدام گوری میخواستم بروم؟ من به بهانه رسیدن به زندگی، همیشه زندگی را کشته ام... 📚روزگار سپری شده مردم سالخورده محمود دولت آبادی
ترسیدهای؟ از که؟
از جهان؟ من جهانت
از گرسنگی؟ من گندمت
از بیابان؟ من بارانت
از زمان؟ من کودکیات
از سرنوشت؟
من هم از سرنوشت میترسم
▪️محمد الماغوط
خوشبختی اون چیزی نیست که
بقیه از بیرون می بینند.
خوشبختی توی دل آدمه.
#عزت_الله_انتظامی
شعر یعنی ، همین صدای باران همین رگبارِ بهاری شعر یعنی، صدای تو، که بی امان در گوشم میپیچد و هیچ کس معنی لبخندم را نمیفهمد! #پریناز_ارشد