شازده کوچولو پرسید: غمگینتر از اینکه بری تا دلشون برات تنگ بشه چیه؟
روباه گفت: برگردی ببینی نمیشناسنت.
یکی از دردناکترین تجربههای هر آدمی ،
خاموش شدن یک ذوق عمیقه ،
چیزی رو از دست ندادی اما دیگه برای هیچی
نمیتونی مشتاق باشی ،
انگار چراغی درونت خاموش شده
و برای مدتی همه چیز تاریکه : ))
بقول فروغ :
میروم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ویرانهی خویش
بخدا میبرم از شهر شما
دلِ شوریده و دیوانهی خویش :))!
گفته بودم:
«فراموشی زمان میخواهد.»
اما اشتباه میکردم.
زمان نه، فراموشی دل میخواست؛
که آن هم پیشِ تو ماند…
نميدانم بودنت را چه کنم ، بغل بگیرم ، زندانیاش
کنم ، قاب بگیرم ؟ چه کنم ك همیشه باشد ؟