یه دیالوگی تو سریال "بوجک هورسمن" هست
که کرولاین به دوستش میگه : تو نمیتونی همینجوری هم ول کنی بری و همه رو نگران کنی
اونم جواب میده : یه وقتایی آدم باید فقط مسئولیت
خوشحالی خودش رو قبول کنه،
حتی اگه خودخواه به نظر بیاد!
8.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
لحظه به لحظه من خیالُم به یادتم:) 💔
امروز خبری شنیدم که مثل آوار روی سرم خراب شد؛ مادر عمو پورنگ رفت. برای خیلیها شاید این فقط یک تیتر خبریِ گذرا باشه، اما برای من، مثل بیدار شدنِ یک دردِ کهنه و عمیق بود. تمام این مدت که میدیدم چطور پروانهوار دور مادرش میگرده، چطور با عشق قاشق تو دهنش میذاره و پا به پای پیریِ و از کار افتادگیِ اون، دوباره کودکی میکنه، ته دلم میلرزید. میدونستم پاره شدنِ این بندِ نافِ عاطفی چقدر نفسگیر و دردناکه... و امروز اون بند پاره شد.
با شنیدن این خبر، زمان برام به عقب برگشت؛ درست پرت شدم به همون روزِ تاریک و سردی که بابابزرگم رفت. همون روزی که حس کردم ستونِ خیمهی دنیای من شکسته. بابابزرگم فقط یک پدربزرگ نبود، صدایِ گرم و تپندهی خونهی ما بود. هنوز هم وقتی چشمام رو میبندم، طنین صدای مداحیهاش و اون سوزِ غریبی که تو گلوش بود، تو گوشم میپیچه. اون روز که رفت، انگار تمام اون نوحهها و مرثیهها رو داشت برای حالِ خراب و بیقراریِ همون لحظهی خودم میخوند. من هم درست مثل عمو پورنگ، شاهدِ رفتنِ عزیزترین آدمِ زندگیم بودم و بغضِ بیعلاجِ تماشا کردن، گلوم رو فشار میداد.
حالا امروز، غصههای تلنبارشدهی خودم گره خورده به بغضِ مردی که سالها خنده روی لبِ بچهها آورد و حالا خودش بیپناهترین و تنهاترین بچهی دنیاست. دلم به شدت گرفته... برای عمو پورنگ، برای مادرش، برای صدای خاموش و جای خالیِ بابابزرگم، و برای این حالِ بدِ خودم که انگار هیچوقت قرار نیست با حقیقتِ رفتنِ عزیزانش کنار بیاد.
بعضی دردها هیچوقت پیر نمیشن، هیچوقت نمیگذرن؛ فقط از شکلی به شکل دیگه درمیان. امروز، غمِ از دست دادنِ مادرِ عمو پورنگ، همون صدای مداحیِ حزنانگیزِ بابابزرگمه که داره تو قلبِ خسته و پر از غصهی من میخونه.
#پدربزرگ
عاقبت روزی مزار سرد من معبد دنجی برایت میشود،
عکس من با آخرین لبخند من شاهد شب گریه هایت میشود...
شد شد
نشد یه جا برات مینویسم و بهت میگم
به پایان آمد این رویا، جهانم در غمت باقیست.
اگه صب با همون فکری بلند شیم که شب واسه فرار ازش به خواب پناه بردیم ؛ چی ؟