عاقبت روزی مزار سرد من معبد دنجی برایت میشود،
عکس من با آخرین لبخند من شاهد شب گریه هایت میشود...
شد شد
نشد یه جا برات مینویسم و بهت میگم
به پایان آمد این رویا، جهانم در غمت باقیست.
اگه صب با همون فکری بلند شیم که شب واسه فرار ازش به خواب پناه بردیم ؛ چی ؟
نه میتوانیم بمیریم،
نه میتوانیم زندگی کنیم،
نه میتوانیم همدیگر را ببینیم،
نه میتوانیم همدیگر را ترک کنیم.
به تنگنای عجیبی افتادهایم...!
خوشبختی وقتی بوجود میاد که
چیزی که بهش فکر میکنی
و چیزی که میگی
و کاری که میکنی با هم هماهنگ باشن
همه میپرسن چیشدی؟ چرا اینطوری شدی؟
و من فقط نگاهشون میکنم... چی باید بگم؟
چطور توضیح بدم که هیچی نشده، ولی در عین حال همه چی بهم ریخته؟
چطور بگم این خستگی، خستگیِ خواب نیست؛ خستگیِ روحیه که با هیچ استراحتی در نمیره؟
سختترین بخشش همینجاست اینکه هر بار که میپرسن خوبی؟ باید یه لبخندِ تصنعی بکشم روی صورتم و بگم: آره، خوبم... یه کم خستهام فقط.
در حالی که درونم داره فریاد میزنه: خسته نیستم، فقط دیگه ته کشیدم.
کاش میشد فقط یه بار، بدون اینکه مجبور باشم توضیح بدم چرا، بدون اینکه مجبور باشم دلیل بیارم برای این همه سکوت و دوری، کسی فقط نگام کنه و بفهمه.
اما خب... آدما فقط سوال میپرسن. و من باز هم باید برای محافظت از حالم، اون خوبم دروغی رو تحویلشون بدم و با همین بغضِ سنگین، ادامه بدم.
#دلی