قهر؟ باشد، یادگاریهایمان را پس دهیم
بوسهی من را بیاور، بوسه ی خود را بگیر
مثلیککنکوریآشفتهازیکتستبد ،
رتبهامبالاوپایینمیشودبادیدنت .. : )
- دلم را جا گذاشتهام در نگاهی
که در کمال گیرایی آمده بود تا خانهام را بسوزاند .
دلتنگی که دست خودِ آدم نیست،جانم
دل است دیگر...
گاهی تنگ میشود
گاهی فُرو میریزد
گاهی انقدر خودش را میگیرد
که غروب جمعه در مقابلش کم می آورد
گاهی هم
با شنیدنِ اسمت انچنان میتپد که به نفس نفس می اندازد مرا
دل که زبانِ آدمیزاد نمیفهمد عزیزِ من
که اگر می فهمید من هیچ وقت
عاشقِ مردی چون تو نمیشدم حضرتِ یار..
خیال بودنت به وسعت یک کتاب شد
اما اندوه نبودنت در یک جمله خلاصه میشود
«تو متعلق به من نیستی!»
از من به شما نصيحت؛ همه چیزو بايد مخفى نگه داشت، حسود هيچوقت غريبه نیست…