‹ من ، به رسم تمام قصههای ناتمام ، همچنان ایستادهام در میانهی هیچکجا ؛ با دستهای خالی ، و دلی ك شعر را فراموش کرد ، از بس میان واژهها زخم هایش را باز دید
رو سیاهم میکند
هرکس که میپرسد ز من
آن که از جان دوستتر میداشتی
حالا ڪُجاست؟ 🚶♀
ی بزرگی میگفت:
ادم ممکنه شادیشو به خیلیا بگه ولی غم نه غم ادم مَحرم میخواد
آنچه میخواهم از این عشق همین است فقط:
تو بمان، دور نشو، دیر نیا، زود نرو
شاهکار بعضیا اینه که خودشون گند میزنن، اعصاب و آرامش تو رو به لجن میکشن، بعد جوری طلبکارانه رفتار میکنن انگار تو بدهکاری!
کاش شعورِ معذرتخواهی یا حداقل سکوت رو داشتید وقتی توانایی فهمیدن اشتباهتون رو ندارید.
واقعاً خستهکنندهست بحث کردن با کسایی که مرزهای پررویی رو تنهایی جابهجا میکنن… 🥱🖤
در جوانی حق ما این مرگ تدریجی نبود؛
مثل یک پروانه دائم، دورِ غم ها سوختیم...!
درد دل با کس نگفتم
درد من گفتن نداشت
خنده بر لب میزنم
هرچند که خندیدن نداشت