خوبی؟ خوشی؟ خوشبخت هستی بعد من آیا؟
من هم که خوبم! مُردهام، قبرم کمی تنگ است . . .
یه روزی از یه چیزی میگذری و بعد از اون احساس میکنی دیگه توانایی گذشتن از هر چیزی رو داری.
و سلام بر آنان که ما را ندیده فهمیدند،
نخوانده دانستند
و نبوسیده دوست داشتند.
من اینجوریم که یه قدم تورو با سه قدم جبران میکنم، حالا چه قدمهات رو به دور شدن باشه چه رو به نزدیک شدن.
به روز مرگ هم حتی تفاهم نیست بین ما
که من رختم سفید است و سیاهم را تو میپوشی
مرگ… مرگ فقط یک در بسته نیست. یک راه فرار آرام است از دنیایی که در آن، غصهها بیشتر از آدمها عمر میکنند.
اما عجیب است… آدمها همیشه از مردن میترسند، در حالی که بعضیشان، سالهاست که مردهاند. فقط جسدشان را با خودشان اینور و آنور میبرند. میخندند، حرف میزنند، حتی عاشق میشوند… اما آن تهتهِ نگاهشان، یک برزخ خاموش است.
غمگین نیستم، سرم گرم است و زندگی را میگذرانم اما اگر حالم را بپرسی ساعتها برای تو خواهم گریست.