قسمت غمگین ماجرا اینجاست که گلهایی که به مواظبت بیشتری نیاز داشتند، باغبان های بیتفاوتتری نصیبشان شد...
گذشته هایت را ببخش،
زیرا آنان همچون کفشهای کودکی ات،
نه تنها برایت کوچکند،
بلکه تو را از گام برداشتنهای بلند باز میدارند..
شبها، نمیدانم چهقدرتی در وجودشان رخنه کردهاست، آدمیزاد حس میکند
روحش دارد مچاله میشود
وقتی به جای ریشه های یک فرد
عاشق گل و شکوفه هایش میشوی
در پاییز چه خواهی کرد؟
میگفت زن ها تا آخرین لحظه میجنگن ؛ ولی وقتی یه چیزی براشون تموم میشه دیگه تموم شده.
عاشق نمیشینه نگاه کنه از دستش بری،عاشق پیگیره،عاشق با چنگ و دندون نگهت میداره
اونجا که مهدی اخوان ثالث میگه :
خواهم كه به خلوتكده ای از همه دور
من باشم و
من باشم و
من باشم و
من..!