درنظر داریم برای کانال
به مخاطبای دلی ترنویس و فعال، دسترسی بدیم برای نوشتن 🪄
و اولویت اول با دوستان گرمابه_ گلستانِ نویسنده است چون روحیات این بشر را خوب میشناسند.
و اولویت دوم با مخاطبان دلپذیر نویس که در ازمون هفتخوانِ دل، با مواد ازمون،دل نامه نویسی عمومی، نمره ی قبولی را کسب کرده باشند
از دیگرشرایط تخصصی، استعلام عرفی نویسنده با نگاه کلی به چهره اشان است.
شرط ارسال عکس سیتی از قرنیه ی چشم، باتوجه به حساسیت نویسنده مبنی بر حرف زدن چشمها، مطرح شد،
که خود نویسنده مخالفت کرده و گفته است به بچه هایم سخت نمی گیرم:)
موفق باشید:)))))
بچه ها،
من ازشما ممنونم ـ
دلاتون چقدر بزرگ بود که دعاتون درحق این ادم خطاکار، براورده شد؟
بچه ها
اصلا عین معجزه بود..
اونقدری تعجب کردم که نتونستم هیچی بگم..
رفقا، همه میدونن که، هوش لحظه ایم پرت تر از این حرفاست...
در لحظه اونقدر متعجب و پرتم که قادر به انجام هیچ واکنشی نیستم،...
این جور موقع ها، نورون های مغزم با اولین پرواز به مقصد قرنیه ی چشام میپرن لعنتیا،..
و کارکشیدن ازشون در حد انتظار حل انتگرال دوگانه ی نامعین توسط غورباقه های داغونی می مونه که به یه جلبکِ شناور زل زدن...
نورون های تو ذهن من دقیقا اینجور مواقع سیس یک خزنده ی متفکر متعجب رو میگیرن:)
اصلا اونقدر داغون که این جور موقع ها، ازپشتِ دریچه ی لرزون چشمام ، قایمکی نگاه میکنن،
دستمو میذارن تو پوست گردو،
و باعث میشن زبون همیشه مستعدم هم، قفل کنه...
ادم حتی اگه قلمشم خوب باشه چون زبونش و دستش و چشمش و نورون های عزیزش قفل کرده و کپ کرده هستن ، بازم نمیتونه ازش استفاده کنه..
وجود بی پناه و مستاصلم در کپ کرده ترین حالت، فقط میتونه نگاه کنه، و وای اگه بدونید مهاجم ها چجوری قدرت نمایی میکنن و انتقام میگیرن..
اون لحظه هم هیچی نتونستم بگم
و عبور کردم و عبور کردم و عبور کردم
ولی دلم عبور نکرد..
عبور نکرد چون
حس میکنم حتما باید 14 تا تارموی سفید تو اسمون سیاه گون سرو کلم، بدرخشه
تا وقت تحلیل و تفسیر برسه...
اینارو گفتم تا بدونید
برای این دلی که تحت تهاجم یه سری سیگنال وپالس نامرئی از منابع نامعلوم قرار گرفته و داره تهدیدم میکنه که مقاومت تاکی؟
خیلی دعا کنید..
اونقدری نفس کم میارم و تضعیف شدم که، مدیر خوبی برای کنترل این آتیش زیر خاکستر نیستم...
به خاطر همینه اون روز دربه در دنبال شماره ی فوق تخصص امور دل تو آسمونا میگشتم...
تو زمین پیدا نمیشه.. نگردین
ای شهید...
من هم شمارا نمیشناختم..
ولی نام شما
به عنوان شهید عزیز امنیت اجتماعی زنان،
از یادما نخواهد رفت...
یک جایی نوشته بودم
"خدا کند ته دل هیچ کسی خالی نشود"
زیرا به تفسیر دل پژوهان، این مصیبت چنین توصیفی دارد:
خالی شدن ته دل آدمها درست همان نقطه ایست که هجوم روزگار با یک زلزله ی چند ریشتری، یکهو برخی ایوان ها و ستون های سر سرای دل را فرو می ریزد.
و در چند پلک به هم زدن، بردزل های ارسالی از دهلیز چپ قلب، سریع به میدان امده و آوار برداری می کنند.
و تو وقتی به خود می آیی که می بینی آن حوالی، خالیِ خالی است،پرنده پر نمیزند و فقط رد چرخ های آن بردزل ها روی پهنای بی انتهای جایی که به آن ته دلت می گویند، باقی مانده است.
نقل کرده اند که فقط خدا میداند، به آدمیزاد در آن ثانیه ها چه مصیبتی میگذرد...
من امروز به مادر آرمان و روح الله و حمیدرضا الداغی فکر کردم...
به آن ثانیه هایی که یکهو ته دلشان خالی شده بود و قلبشان نمی دانست با آواری که بردزل ها آورده اند چه کند و چشم هایشان که یحتمل برای لحظاتی واقعا نمی دانست که چگونه زین پس، اشک برای این پهنای بی انتهای دل را تامین کند؟
#غیرت_اجتماعی
#شهید_امنیت_اجتماعی_زنان🌹
Unknown Artistunknown_artist_dastet_beshkane 128.mp3
زمان:
حجم:
2.3M
آه دستت بشکنه...
" دل ــنامه "
آه دستت بشکنه...
تو فلسفه ی غیرت بچه شیعه ها،
رد محبت مادری رو پیدا میکنید