" دل ــنامه "
راه رفتم... شهر قشنگ بود اما هواشو دوست نداشتم منطقا قشنگ بود ولی اون لحظه از نگاه و ظرفیت من خار
اونجا برای اولین بار از سمنان بدم اومد
" دل ــنامه "
یه چیزی هم داشت میخوند از هنذفری.. و هی تکرار میشد از اون لیست.. حتی یادم نمیاد چی بود..
من راه می رفتم
و صدای حرفای دلخراش و بد یک سری آدما، هی اکو میشد تو ذهنم..
" دل ــنامه "
من راه می رفتم و صدای حرفای دلخراش و بد یک سری آدما، هی اکو میشد تو ذهنم..
درد داشت بچه ها.. خیلی درد داشت
اونجا هم هیچی نگفتم...
هیچ واژه ای به ذهنم نمی رسید..
شبنمای نصفه نیمه ای روی سنگ سرد و سیاه مزار شهید مهمون شده بودن...