" دل ــنامه "
من راه می رفتم و صدای حرفای دلخراش و بد یک سری آدما، هی اکو میشد تو ذهنم..
درد داشت بچه ها.. خیلی درد داشت
اونجا هم هیچی نگفتم...
هیچ واژه ای به ذهنم نمی رسید..
شبنمای نصفه نیمه ای روی سنگ سرد و سیاه مزار شهید مهمون شده بودن...