یه استوری تبیینی گذاشته بودم
یکی از براندازا ی فیک با پروفایل سیاه نقشه ی ایران، در دایرکت نوشت؛
"ننه ی حرمله"
ظرفیتشو نداشتم حقیقتا.
یه چهار پنج روز، همش بیاد علی اصغر و رقیه جانِ امام حسین جان، گریه کردم..
گفتم دیدین این چی گفت..
این دنیا دیگه بدرد نمیخوره بچه ها..
دیوونه خونست..
شدیدا نیاز دارم که
برم "بام تهران "
و از اونحا به شهر نگاه کنم.
کتاب" وارثان عاشورا " رو تا اخر بخونم،
و فکرکنم و فکر کنم وفکر کنم...
" دل ــنامه "
شدیدا نیاز دارم که برم "بام تهران " و از اونحا به شهر نگاه کنم. کتاب" وارثان عاشورا " رو تا اخر
شدیدا نیاز دارم دیگه مسیرم به مترو نیفته💔چون حریف رشته ی افکارم نمیشم..
شدیدا نیاز دارم از، سطح کار فرهنگی برخی همسنگران و پوسترای گریگوریشون، غصه نخورم...
شدیدا نیاز دارم که به سلولای مغزم بابت فکرکردن به مسائل اجتماعی تنفس بدم..
شدیدا هوا میخوام...
شدیدا نیاز دارم چشمامو ببندم و رایحه ی لالیک ملایم روی بافت روسری حریری که گم کردمو، نفس بکشم..
فرزندان عزیز من؛
عزیزخواهرهایم:
به گمانم بلوغ
یعنی،
دلت، هم دل با تکلیفت باشد.
دلتان را با تکلیفتان تنظیم کنید...
من امروز پس از کلی فکر کردن و
بررسی زخم ها،افتادن هاو گریه کردن ها،
اینهارا عمیقا دریافتم...
همین..
خواستم نگفته، نمرده باشم.
آدمیست دیگر! :)