شب عید غدیر خم بود و
رفته بودیم با پدر مسجد
از همان بچگی به من میگفت
کیف دارد نماز در مسجد
با همان ذوق کودکانهی خود
به صفوف نماز پیوستم
مثل آنها به سجده میرفتم
مثل آنها قنوت میبستم
چند باری شمرد بعد نماز
بند انگشتهای دستش را
گفتمش: زیر لب چه میگویی؟
گفت: تسبیح حضرت زهرا
پدرم درد داشت، زخم به زخم
روی دستان او دقیق شدم
باز مثل همیشه در دستش
مات انگشتر عقیق شدم
مات انگشتر عقیقی که
پدرش از خودش به ارث گذاشت
سنگ سرخی که با همان، یک عمر
توی دست کویر خود، گل کاشت
پول خوبی به جاش میدادند
پدر آن را نمیفروخت ولی
به رکابش نوشته بود حسین
به نگینش نوشته بود علی
حسرتم بود مال من باشد
ولی اندازهام مگر میشد؟
با همه سادگیش، روز به روز
مشتریهاش بیشتر میشد
غرق فکر و خیال خود بودم
که یکی گفت: آبرودارم!
خیر امواتتان کمک بکنید
منگدا نیستم، گرفتارم!
پدرم آه در بساط نداشت
ولی از جا بلند شد در جا
برخلاف همیشه درآورد
راحت انگشتر عقیقش را
رفت مرد و پدر نگاهش را
به نگاه پر از سؤالم دوخت
گفت:《بابا! گذشت کردن را
باید از حضرت علی آموخت
او که انگشتر عقیقش را
در نمازش زکات داده علیست
پسرم! در میان سینهی ما
دل اگر میتپد به یاد علیست
گفت: یک روز هم عقیقِ حسین...》
و به اینجمله، اشک، پایان داد
بند انگشتهاش را یک یک
میشمرد و به گریه میافتاد...