به یاد میآورم سالی را که حاج قاسم به شهادت رسید. به سفرهی هفت سینمان یک سین اضافه کردیم و عکس سردار را بالای سفره گذاشتیم. اینک اما فرق میکند. سفرهمان تنها یک سین به خود میگیرد و آن هم سین سیادت شماست قربانتان شوم!
گفته بودیم تا چهلم عزاداری را به تعویق میاندازیم. گلو صاف میکردیم که انگار هیچ بغضی کنج گلویمان رقاصی نمیکند. صورتمان را با سیلی سرخ نگهداشتهبودیم که یعنی هیچ ردی از اشک بر گونههامان سرازیر نشده! میخواهم اعتراف کنم که همهاش حفظ ظاهر بود. ما با هر بار دیدن قاب عکستان گریه میشدیم. با شنیدن صدایتان بغض میکردیم. هرشب قبل از خواب به سراغ پوشهی منصوب به شما در گالریمان میرفتیم و با تورق عکسهایتان و با دیدن کلیپهایتان شب را سحر میکردیم. دروغ است اگر بگوییم که با رفتنتان کمرمان خم نشد. بارِ غم شما، این غمِ عزیز تا ابد بر دوشمان سنگینی میکند آقاجان. ساعاتی بعد، سال تحویل میشود و جای شما در قاب تلویزیون خالیاست. قلبمان فشرده شده. دلتنگی برای حضورتان در تمام روزهای مهم زندگیمان را کجا بریم؟ حسرتِ دیدار با شما را با کدام چاه بازگو کنیم؟! اصلا در این قرنِ محنتبار، از کجا چاهی بیاوریم که مانند علی سر بر آن بگذاریم و درد و دل کنیم؟! تورا به خدا از ما نخواهید بر این داغ صبر کنیم.
_فاطمه رادمهر
دلریش
به یاد میآورم سالی را که حاج قاسم به شهادت رسید. به سفرهی هفت سینمان یک سین اضافه کردیم و عکس سردا
راستی!
حسرت دیدار شما را خوردن روزه را باطل نمیکند؟!
@Antovaan - Farid Saadatmand1_2446469768.mp3
زمان:
حجم:
2.4M
صدایِ دل...
غم اگه موسیقی بود.
چفیهام را پیدا نمیکنم. بیخیالش میشوم. پرچم ایران را برمیدارم و سرعت میگیرم. پلهها دو به دو از قدمهایم جا میمانند. نباید دیر کنم. دوستدارم به دعای فرج در زمان شروع برسم. اولین علم را از دور میبینم که راکد و بیحرکت در حالت استقرار است. خیالم راحت میشود. آرام و با وقاری که کمی پیش بر روی پلهها خبری از آن نبود از ماشین پیاده و به جمعیت نزدیک میشوم. پس از قرائت دعای فرج سیستم را قطع میکنند و از جایگاه اصلی میدان ۲۲ بهمن، به سمت چهارراه رسالت به راه میافتیم. جمعیت برای بیعت آمدهاند. فوج فوج آدم در مسیرند که مشت گرهکرده و فریادِ شجاعت سر میدهند. با دوستانم برای ثبت چند عکس از انبوهِ جمعیت فاصله میگیریم. به دنبال یک سوژهی خاص میگردیم. چشمم گره میخورد به آنسویِ خیابان. یک ماشین ۲۰۷ متوقف میشود. نگران میشوم که مبادا بخواهند ولولهای به پا کنند. چهار خانم با سر و وضعی نامناسب و به قول حضرت آقا کم حجاب از ماشین پیاده میشوند. نگران به آنها خیره شدهام که متوجه پوسترها و پرچمهای دست آنها میشوم. صدای سیستم صوتی ماشین آنقدری بلند است که به گوش ما میرسد. کریمی رجز میخواند«سعادت سعادت سعادت، شهادت شهادت شهادت ». به ماشین تکیه میزنند و پوسترها را بالا میگیرند. اما چیزی نمیگویند. خیالم راحت میشود. ولی کماکان نگاهم را از آنها برنمیدارم. یکی از آنها چیزی میگوید و با تردید چند قدم میرود جلوتر. پشیمان میشود و برمیگردد سرجای خودش. دستش را میگذارد روی صورتش و از تکان خوردن شانههایش متوجه میشوم که دارد گریه میکند. دلم ریش میشود. پر واضح است که بخاطر سر و وضعشان از حضور در جمع امتناع میکنند. با دوستانم هماهنگ میکنم و جلو میروم. با احتیاط نزدیک میشوم و میگویم«آجی چرا اینجا وایسادین؟ چرا نمیاین تو جمعیت؟» حدسم درست بود. روی حضور در جمع را نداشتند. گفتم« همهی آدمهایی که اینجا هستند را یک نور و یک عشق واحد دور هم جمع کرده است و شما هم ازین قاعده مستثنی نیستید. » با دوستانم دورشان حلقه بستیم و خرامان وارد جمعیت شدیم. پوسترها را بالای دستشان گرفتند و رفته رفته با موج جمعیت هماهنگ شدند. حالا دیگر بدون تردید دوش به دوش تمام افرادی که به ظاهر با آنها فرق داشتند به یاد آقای شهیدشان که آنها را دختر خود خطاب میکرد و دلهای آنها را خریده بود فریاد میزدند«یا لثاراتالعلی».
_فاطمه رادمهر
از آن جملاتی بود که باید با آب طلا نوشت:
ایران ۴۷ سال زیر تحریمهای جهان جان سالم به در برد!
اکنون جهان بعد از ۲۳ روز زیر تحریم ایران بودن دارد از هم میپاشد.
دستمریزاد آقای جمهوری اسلامی دستمریزاد. ۴۷سال پیش آمدی و شروع کردی به هموار کردن مسیر ظهور و نه گفتی به تمام ظلمهایی که در طول تاریخ به ملت میشد. نه گفتی به بردگی و نوکری در برابر اجنبیهایی که چشم دوخته بودند به تمامیت ارضیمان. تو آمدی و زیر بیرقت فرزندانی را پروراندی که با فدا کردن جانشان غیرت و استقلال و آزادی هدیه دادند و با مقاومتشان درس ایثار. اینک در تمام دنیا حرف از رشادت و شجاعت آنهاست. حرف از ایرانی که خدا آن را برگزید که بزرگترین پرچمدار اسلام باشد. حرف از جمهوری اسلامی ایران است . آری! جمهوری اسلامی ایران. این تو بودی که به مقاومت معنا بخشیدی. تو بودی که به دنیا ثابت کردی با ایستادگی میشود پوزهی سگان زردِ هار را به خاک مالید.
میخواهم بگویم روی من و فرزندانم و فرزندانِ فرزندانم هم حساب کن. جان ناقابلمان فدای یک تکهی کوچک از شنهای کنار ساحلِ خلیجِ همیشه فارست.
جانفدایت
فاطمه رادمهر