از آن جملاتی بود که باید با آب طلا نوشت:
ایران ۴۷ سال زیر تحریمهای جهان جان سالم به در برد!
اکنون جهان بعد از ۲۳ روز زیر تحریم ایران بودن دارد از هم میپاشد.
دستمریزاد آقای جمهوری اسلامی دستمریزاد. ۴۷سال پیش آمدی و شروع کردی به هموار کردن مسیر ظهور و نه گفتی به تمام ظلمهایی که در طول تاریخ به ملت میشد. نه گفتی به بردگی و نوکری در برابر اجنبیهایی که چشم دوخته بودند به تمامیت ارضیمان. تو آمدی و زیر بیرقت فرزندانی را پروراندی که با فدا کردن جانشان غیرت و استقلال و آزادی هدیه دادند و با مقاومتشان درس ایثار. اینک در تمام دنیا حرف از رشادت و شجاعت آنهاست. حرف از ایرانی که خدا آن را برگزید که بزرگترین پرچمدار اسلام باشد. حرف از جمهوری اسلامی ایران است . آری! جمهوری اسلامی ایران. این تو بودی که به مقاومت معنا بخشیدی. تو بودی که به دنیا ثابت کردی با ایستادگی میشود پوزهی سگان زردِ هار را به خاک مالید.
میخواهم بگویم روی من و فرزندانم و فرزندانِ فرزندانم هم حساب کن. جان ناقابلمان فدای یک تکهی کوچک از شنهای کنار ساحلِ خلیجِ همیشه فارست.
جانفدایت
فاطمه رادمهر
ما برای استقرارِ صلح جنگ میکنیم
و شما برای استمرار جنگ صلح را پیشنهاد میکنید.
_قیصرامینپور| طوفان در پرانتز
خدایا منو تو موقعیتی قرار نده
که اشکم رو با گوشهی روسری پاک کنم
و وانمود کنم هیچ اتفاقی نیفتاده.
دلریش
[من تلنبارِ خاطره از هزار و یک شبم]
شبِ هزار و یکم:
اربعین شد. چه اربعینی!
هر شبش هزاران سال دلتنگی بود. هزاران سال فراغ و هجر. اساسا داغ، انسان را خانهنشین میکند؛ اما داغِ شما چهل شبِ تمام ما را به بیرون از خانه کشاند.
تمامِ این شبها دوشادوش هم، پیر و جوان، کوچک و بزرگ، همه مشت گره کرده؛
داغ و دلتنگیمان را با گلویی خراشیده از بغض فریاد زدیم. ما با ایستادگیمان دنیا را متحیر کردیم و عظمت راهی را که امام راحل و شما آغاز کرده بودید، به تمامِ عالم نشان دادیم. با ارادهای پولادین از هیچ چیز نهراسیدیم و میراثِ شما را پاسداری کردیم. ما راه را شناختهایم و تا زمانی که نفس در سینه داریم لحظهای از پیمودنِ این راه که با یاد شما و یادگار شما روشنتر از پیش شده، دست نخواهیم کشید.
آقاجان!
خاطراتِ شما در قلبِ تک تک ما زنده است. ما فرزندانِ شما، با تمام توان، ادامهدهندگان راهِ جمهوری اسلامی هستیم و جان و دل در گروِ تحقق آرمانهای شما نهادهایم و از هیچ بذلِ جان و مالی دریغ نخواهیم کرد. هنوز هم جانمان فدایِ شماست، و جان فدایِ پسرتان.
در کتاب «انسان ۲۵۰ ساله» فرمودید: «ائمهی اطهار، کُلُهم نور واحد هستند و گویی یک انسان تمامِ آن تجربهی ۲۵۰ ساله را زیسته.» میخواهم بگویم پسرتان خیلی به شما شبیه است. انگار تصویر شما را در چهره و سیرت او میبینیم. همان صلابت، همان درایت، همان دلسوزی برایِ امت. حقیقتا، این نور واحد، این پیوستگی نورانی، در شما و جانشینِ برحقتان دیده میشود. شما تجلیدهندگان همان حقیقتی هستید که از ازل تا ابد تابیده است. راهی که شما آغاز کردید با این نور واحد، روشنتر و استوارتر از همیشه ادامه خواهد یافت. انشاءالله.
_فاطمه رادمهر