eitaa logo
دلتیر ( رسانه رسمی شهید محمد ثقفی)
1.7هزار دنبال‌کننده
384 عکس
142 ویدیو
15 فایل
اللهم عجل لولیک الفرج🌱 دلتیر:"دل"+"تیر"برای دردی که مثل تیرِخاموش فرومیرود ماومجنون‌همسفربودیم‌دردشت‌جنون اوبه‌منزل‌هارسیدوماهنوزآواره‌ایم شهیدمحمدثقفی ولادت:١٨بهمن١٣٧٧ مجروحیت:٣١خرداد١۴٠۴توسط اسرائیل شهادت:١۴شهریور١۴٠۴ ادمین: @Fatemehsadat_Hosseini
مشاهده در ایتا
دانلود
فقط یه گوشه چشم از آقای کرم برای دل من بسه🥺🌱
سلام به تو عزیز دلم چند روزی میشه باهات قهر کردم نمیدونم چرا شاید چون زورم به دنیا نمیرسه با تو قهر کردم اخه میدونی من خیلی کلافه ام خیلی داغونم خیلی خستم، انگار کل بدنم سر شده اخه من خیلی سنم کم بود برای نبودن تو برای تنها موندن و بار دنیا رو تنهایی به دوش کشیدن راست گفته اند در غیاب انکه دوستش داری یتیم خواهی ماند حتی اگر کل دنیا تورا در آغوش بگیرند🥲
گواهی می‌دهم: مثل ماهی‌ای دور از آبم. شصت و پنج روز است برای رسیدن به آب تقلا می‌کنم، اما بی‌فایده. دیگر چه سود از این همه درد؟ چه سود از این خستگیِ همیشگی؟ ماهیِ پرجنب‌وجوش دیروز، امروز بی‌جان در گوشه‌ای افتاده؛ تنش از کار افتاده، دارد جان می‌دهد. مغزم این روزها به خواب رفته. حتی ساده‌ترین چیزها را نمی‌فهمم. در سکوتی درمانده، به دیوار تکیه داده‌ام. و فقط زمزمه‌ام به گوش می‌رسد: «ای امام رضا، ضامن آهو! آیا ضامن این ماهیِ بی‌جان نمی‌شوی؟ به خدا، از بس تقلا کرد خسته شد... دارد می‌میرد.» https://eitaa.com/deltir
ماه صفر هم تموم ‌شد🥲💔
امید منم نا امیدشد 💔
سلام تنها ساکن قلبِ تنهای من، امروز پسرمان ده ماهه شد. ثمرهٔ عشقِ ما، ده ماه است که به این دنیا پا گذاشته است؛ ده ماهی که به طبیعت، می‌بایست بهترین روزهای زندگیِ ما می‌بود. اما… چه کنم از دست این دشمنِ خونی؟ از دنیا می‌گویم… همیشه در بدترین موقع می‌زند؛ تیرهایش بی‌رحمانه به قلبم می‌نشیند و همه چیز را زهرآلود می‌کند. این سومین ماهگردِ پسرم است که تو در کنارمان نیستی. از پیش از هشت‌ماهگی‌اش جنگ آغاز شد و اکنون ده ماهه شده است. از خدا که پنهان نیست، از تو چه پنهان: این روزها، مادرِ خوبی برایش نیستم. انگار همهٔ وجودم به تو وابسته بود؛ حتی مادر بودنم. عذاب وجدان، پایش را بر گلویم گذاشته و بغضم را هر لحظه سنگین‌تر می‌کند. این‌بار، دلم برای آن خانوادهٔ کوچکِ سه‌نفره‌مان تنگ شده؛ برای همان آرامشی که دیگر نیست. انگار درست در همان نقطه ایستاده‌ام که محسن چاوشی خواند: «همیشه میلنگه یجای زندگیم… الهی من بمیرم برای زندگیم». و خلاصه، در این دنیا دیگر هیچ چیز خوبی به چشمم نمی‌آید. تا هفتاد روز پیش، حتی در اوجِ جنگ و آشوب، با وجود تو، دلخوشی‌هایم را زنده نگه داشته بودم. اما اکنون… نه. مطمئن باش که دیگر نایِ ادامه دادن ندارم. توانی برای بودن باقی نمانده است. امید، رهایم کرده است. خسته‌ام. خسته از این همه زهر… خسته از این همه تهی‌ای… دلتیر
تو که در جان من می‌زیستی، تو عزیز دلم بودی، تو همه‌ی وجود من بودی؛ عزیزترینم. تو مرا به خودت معتاد کرده بودی. این شصت‌وهشت روز، برایم پر از درد بود. مانند معتادی در ترک، گاهی دردی تا مغز استخوانم را می‌فشرد. اما ممکن نشد؛ نتوانستم نبودنت را ساده انگارم. نتوانستم از رنج فراق رهایی یابم. این درد، چون اسیدی، جانم را می‌سوزاند. و من... فقط توانستم به اندازه‌ای غیرقابل‌تصور درد بکشم و زنده بمانم. در این چند قرنی که ناچار از تحمل نبودنت بودم، بسیار صبور شدم. دیگر مانند سابق از هر چیزی نمی‌رنجم یا آزرده نمی‌شوم. این درد، مرا بالنده کرد. در این مسیر پذیرش اجباری، سال‌ها رشد کردم. گویا جام زهری به دستم دادند و من آن را جرعه‌جرعه نوشیدم. یادت می‌آید؟ دستانم را می‌گرفتی و می‌گفتی: «خیلی نازک‌اند که کاری سخت و خشن را برتابند.» اکنون می‌خواهم از شانه‌هایم برایت بگویم؛ شانه‌هایی که بسیار سست‌تر از آن بودند که بتوانند این همه درد را تحمل کنند. من معجزه را دیده‌ام، زنده بودنم را میگویم. نامش را «معجزهٔ درد» می‌گذارم. من که باور نمی‌کردم شصت‌وهشت روز از نبودت بگذرد و من هنوز نفس بکشم. منی که نمی‌توانستم شش ساعت دوری ات را تاب آورم، اکنون در سومین ماه فقدان تو، کمتر از ده بار دیدمت. و تو در این ملاقات‌های کوتاه و تلخ، با من سخن نگفتی، دستم را نگرفتی، به چشمانم نگاه نکردی و حتی لبخندی به من هدیه نکردی. اگر این معجزه نیست، پس چیست؟ من هنوز زنده‌ام. اگرچه روحم زخم‌خورده است، اما مطمئنم که تو می‌توانی مرهم آن باشی. من دیگر هیچ نمی‌دانم و به نظر می‌رسد که هیچ‌چیز هم نمی‌خواهم. اکنون در جایگاهی ایستاده‌ام که پیوسته با خود تکرار می‌کنم: «دیگر نمی‌دانم چه چیزی درست و چه چیزی نادرست است. تنها خداوند می‌تواند نجاتم دهد، که او آگاه‌تر است و خیر و صلاح ما را بهتر می‌داند.» دلتیر
خستگی، این روزها واژهٔ آشنا و مأنوسِ من است. آشنا؟ چه بگویم… حسی است کهنه که در آن زندگی می‌کنم؛ گویی با آن نفس می‌کشم. در این مدت، آن‌قدر خسته‌تر شده ام که وصفش را یارا نیست. با تو هم سخنی ندارم. اصلاً چه سخنی باید داشته باشم؟ مگر تو مرا هم‌ردهٔ دیگران دانستی؟ مگر در آن لحظهٔ رفتن، یادی از من کردی؟ با همه سخن گفتی، اما من چه؟ حتی اندک‌ زمانی درنگ نکردی تا خداحافظیِ کوچکی نثارم کنی. خسته‌ام . نه فقط از این روزگار، که از تو و کردارَت نیز. شاید هم از همهٔ دنیا. از این قفس بیزارم. قفسی به نام دنیا که مرا در خود گرفتار کرده و رهایم نمی‌کند. خسته‌ام از این دوری، از این تنهایی، از این بی‌تفاوتی‌های تو. هفتاد و یک روز است که رفتی. شاید در شوق شهادت. در آن لحظات، به فکر خداحافظی با من نبودی. در آن ثانیه‌ها، روز عروسی‌ات را به یاد نیاوردی؟ روزی که دنیایت از فقدان پدرت، غمگین بود؟ در آن صبح تلخ، که قدم در راه نهادی، به پسرمان اندیشیدی؟ آیا با خودت نگفتی: پسرم در روز عروسی‌اش، با بی‌پدری چه کند؟ شاید عاشق شده بودی؛ عشقی که دیگر هیچ‌چیز را درک نمی‌کرد. عشقی که مرا از یاد برده بود. خسته ام از بس که شرح دلتنگی‌هایم را برایت نوشتم. خسته ام از بس که دعا کردم بازگردی، و هیچ… امروز، چهلمین روز زیارت عاشورایی‌ام برای شهید صفری نیز به پایان رسید، اما هنوز فرجی رخ نداده… از انتظار کشیدن خسته‌ام . دارم با ناتوانی زندگی می‌کنم. از پرتگاه نابودی به زیر افتادهام. از لحظه‌های نبودنت سخت بیزارم. ذهنم یاریِ نوشتن نمی‌کند و بر من ستم می‌راند. دلم با من و تو و این دنیا قهر کرده. این دلِ بی‌پناه، که هنوز به امید دوست داشتنِ تو می‌تپد، در گوشه‌ای سر بر زانوی غم نهاده و اشک‌هایش را روانهٔ رودخانهٔ دردها می‌کند. اندامی که با لذتِ وجودت زنده بودند، حالا دشمن من شده‌اند؛ گویی من تو را از آنان گرفته‌ام. خسته شده‌ام. خسته… حتی از خودم. https://eitaa.com/deltir
مانند کسی شده ام که یک پایش را گرفته اند و با طنابی به نا کجا آباد در آسمان وصل کرده اند ابر ها دور و برم را گرفته اند نه فاصله ام را تا زمین میبینم نه تا ابتدای طناب نه حتی میدانم این طناب پوسیده است یا سالم گیج و وحشت زده به فضای مه آلود اطرافم نگاه میکنم و سرانجامم را نمی‌دانم آیا در آن ابتدا کسی هست که بتواند طناب را به بالا بکشد و جانم را نجات دهد؟ ویا اگر طناب پاره شود آیا زنده می‌مانم؟ یا با وجود این باد و طوفان ها تا کی این طناب دوام می‌آورد؟ و یا اگر پاره شود اصلا زمینی هست که بر رویش بیفتم یا در آن پایین دره ایست عمیق و بلافاصله جانم را خواهد ستاند؟ آیا بقایی هست؟ احساس میکنم در این جو موجود دارم خفه میشوم شاید اصلا سرنوشت به طناب و بالارفتن و پایین افتادن گره نخورده باشد شاید در این وضعیت پا در هوا ماندن باقی بمانم و از تشنگی وجود تو جان دهم خدارا چه دیدی شاید هم در این حال و هوای بیچارگی دستی از غیب رسید و مرا نجات داد آنگاه دستانم را درون دستانت جای میدهم و می‌گویم دیدی بالاخره خدای آن روز های سخت مرا دید و صدایم را شنید و بالاخره نجات‌مان داد او خدای «إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْرًا» است 🥲❤️🥺 دلتیر
در میان هیاهوی این روزها، پسرمان پایش را روی پدال گاز زندگی گذاشته و چه بلندپروازانه میتازد تا زود بزرگ شود. در دل میگویم: «بزرگ نشو… دنیای بزرگترها قشنگ نیست.» اما خواست من و راه دنیا، دو مسیر متضادند. در میان دلتنگیهایم برای تو، برای حرفها و شوخیها و... هایت… طفلک کوچکمان دارد مرد میشود. تو دقیقاً از دندان دوم به بعدش را ندیدی. رشد و نمو نهال کوچک عشقمان برایم چه دلچسب و بغض آلود است. شرح حال تمام روزهای علیرضا را تقریباً برایت گفته‌ام ، اما خبر داغ امشب، بغضی سنگین را به گلویم نشاند و — از خدا که پنهان نیست، از تو چه پنهان — اندکی نیز مژه هایم را تر کرد. بگذار برایت بگویم چه شد: امشب پسرکمان توانست به تنهایی بایستد. پاهایش مثل من نیست که کم توان و کوچک باشد؛ پاهایش عین توست، پهن و استوار. انگار آفریده شده تا از همین حالا مرد زندگیام باشد. از همین ۱۰ ماه و ۷ روزگی اش دارد می آموزد که دنیا سر ناسازگاری دارد و باید بخواهد تا بتواند — وگرنه کسی نازش را نمیکشد. در این سن کم — که حتی ۷۶ روزش بدون پدر بوده — یاد گرفته که زیستن، درد خودش را دارد. امشب پسرمان ایستادن بدون کمک را یاد گرفت. در آن لحظه خندید و ما همه برایش دست زدیم. خوشحال شد. چشمانش از ذوق مانند ستاره میدرخشید و شوق از دو گوی زیبایش سرازیر بود. آه، محمد… چه لحظهٔ نابی بود. و چقدر جای تو خالی بود… بماند به یادگار: دهم شهریور — ایستادنِ علیرضا 🥺❤️ دلتیر