خستگی، این روزها واژهٔ آشنا و مأنوسِ من است.
آشنا؟ چه بگویم… حسی است کهنه که در آن زندگی میکنم؛ گویی با آن نفس میکشم.
در این مدت، آنقدر خستهتر شده ام که وصفش را یارا نیست.
با تو هم سخنی ندارم. اصلاً چه سخنی باید داشته باشم؟
مگر تو مرا همردهٔ دیگران دانستی؟
مگر در آن لحظهٔ رفتن، یادی از من کردی؟
با همه سخن گفتی، اما من چه؟
حتی اندک زمانی درنگ نکردی تا خداحافظیِ کوچکی نثارم کنی.
خستهام . نه فقط از این روزگار، که از تو و کردارَت نیز. شاید هم از همهٔ دنیا.
از این قفس بیزارم. قفسی به نام دنیا که مرا در خود گرفتار کرده و رهایم نمیکند.
خستهام از این دوری، از این تنهایی، از این بیتفاوتیهای تو.
هفتاد و یک روز است که رفتی.
شاید در شوق شهادت.
در آن لحظات، به فکر خداحافظی با من نبودی.
در آن ثانیهها، روز عروسیات را به یاد نیاوردی؟ روزی که دنیایت از فقدان پدرت، غمگین بود؟
در آن صبح تلخ، که قدم در راه نهادی، به پسرمان اندیشیدی؟
آیا با خودت نگفتی: پسرم در روز عروسیاش، با بیپدری چه کند؟
شاید عاشق شده بودی؛ عشقی که دیگر هیچچیز را درک نمیکرد.
عشقی که مرا از یاد برده بود.
خسته ام از بس که شرح دلتنگیهایم را برایت نوشتم.
خسته ام از بس که دعا کردم بازگردی، و هیچ…
امروز، چهلمین روز زیارت عاشوراییام برای شهید صفری نیز به پایان رسید، اما هنوز فرجی رخ نداده…
از انتظار کشیدن خستهام .
دارم با ناتوانی زندگی میکنم.
از پرتگاه نابودی به زیر افتادهام.
از لحظههای نبودنت سخت بیزارم.
ذهنم یاریِ نوشتن نمیکند و بر من ستم میراند.
دلم با من و تو و این دنیا قهر کرده.
این دلِ بیپناه، که هنوز به امید دوست داشتنِ تو میتپد، در گوشهای سر بر زانوی غم نهاده و اشکهایش را روانهٔ رودخانهٔ دردها میکند.
اندامی که با لذتِ وجودت زنده بودند، حالا دشمن من شدهاند؛ گویی من تو را از آنان گرفتهام.
خسته شدهام.
خسته…
حتی از خودم.
https://eitaa.com/deltir
مانند کسی شده ام که یک پایش را گرفته اند و با طنابی به نا کجا آباد در آسمان وصل کرده اند
ابر ها دور و برم را گرفته اند نه فاصله ام را تا زمین میبینم نه تا ابتدای طناب
نه حتی میدانم این طناب پوسیده است یا سالم
گیج و وحشت زده به فضای مه آلود اطرافم نگاه میکنم و سرانجامم را نمیدانم
آیا در آن ابتدا کسی هست که بتواند طناب را به بالا بکشد و جانم را نجات دهد؟
ویا اگر طناب پاره شود آیا زنده میمانم؟
یا با وجود این باد و طوفان ها تا کی این طناب دوام میآورد؟
و یا اگر پاره شود اصلا زمینی هست که بر رویش بیفتم یا در آن پایین دره ایست عمیق و بلافاصله جانم را خواهد ستاند؟
آیا بقایی هست؟
احساس میکنم در این جو موجود دارم خفه میشوم
شاید اصلا سرنوشت به طناب و بالارفتن و پایین افتادن گره نخورده باشد
شاید در این وضعیت پا در هوا ماندن باقی بمانم و از تشنگی وجود تو جان دهم
خدارا چه دیدی شاید هم در این حال و هوای بیچارگی دستی از غیب رسید و مرا نجات داد
آنگاه دستانم را درون دستانت جای میدهم و میگویم دیدی بالاخره خدای آن روز های سخت مرا دید و صدایم را شنید و بالاخره نجاتمان داد
او خدای «إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْرًا» است 🥲❤️🥺
دلتیر
در میان هیاهوی این روزها، پسرمان پایش را روی پدال گاز زندگی گذاشته و چه بلندپروازانه میتازد تا زود بزرگ شود.
در دل میگویم: «بزرگ نشو… دنیای بزرگترها قشنگ نیست.» اما خواست من و راه دنیا، دو مسیر متضادند.
در میان دلتنگیهایم برای تو، برای حرفها و شوخیها و... هایت…
طفلک کوچکمان دارد مرد میشود.
تو دقیقاً از دندان دوم به بعدش را ندیدی.
رشد و نمو نهال کوچک عشقمان برایم چه دلچسب و بغض آلود است.
شرح حال تمام روزهای علیرضا را تقریباً برایت گفتهام ،
اما خبر داغ امشب، بغضی سنگین را به گلویم نشاند و — از خدا که پنهان نیست، از تو چه پنهان — اندکی نیز مژه هایم را تر کرد.
بگذار برایت بگویم چه شد:
امشب پسرکمان توانست به تنهایی بایستد.
پاهایش مثل من نیست که کم توان و کوچک باشد؛ پاهایش عین توست، پهن و استوار.
انگار آفریده شده تا از همین حالا مرد زندگیام باشد.
از همین ۱۰ ماه و ۷ روزگی اش دارد می آموزد که دنیا سر ناسازگاری دارد و باید بخواهد تا بتواند — وگرنه کسی نازش را نمیکشد.
در این سن کم — که حتی ۷۶ روزش بدون پدر بوده — یاد گرفته که زیستن، درد خودش را دارد.
امشب پسرمان ایستادن بدون کمک را یاد گرفت.
در آن لحظه خندید و ما همه برایش دست زدیم. خوشحال شد. چشمانش از ذوق مانند ستاره میدرخشید و شوق از دو گوی زیبایش سرازیر بود.
آه، محمد… چه لحظهٔ نابی بود.
و چقدر جای تو خالی بود…
بماند به یادگار:
دهم شهریور — ایستادنِ علیرضا 🥺❤️
دلتیر
از یجایی به بعد انگار هیچی مهم نیست
غرور
عزت
پول
هیچییی
فقط آدم مونس خودشو میخواد به هر قیمتی
ولی بازم نمیشه....
دلتیر
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عزیز دلم، سلام.
همدم غریب من، درود.
روزگاری است که به کام غم و فراق تو میگذرد؛ روزگاری به درازای ابد، که در نبودت، نه چون شمع که مانند یخ، آرام آرام آب میشوم و در ژرفای زمین ناپدید میگردم.
محمد عزیزم،
رفیق همیشگی قلب من،
این رفتن تو چه درد جانکاهی دارد… دردی که استخوانهایم را میفشارد و روح را می آزارد.
ولی چاره چیست؟
من در این دنیای فانی ماندگار نیستم؛ چشم به راه تو و دیدار در سرای جاویدانمان هستم.
عزیزم، چقدر به حالت غبطه میخورم…
تو نیز ـ همچون مولایم علی(ع) ـ پیشی گرفتی و سبقت جستی.
زودتر از من، خود را به آغوش بی انتهای خداوند رساندی.
و چه زیبا ماندگار شدی… چه برازنده است این پیشوندِ «شهادت» بر نام تو.
چقدر نامت تابناکتر شده، از آن زمان که مهر عشق بر پیشانیت نشست.
چقدر صورتت از نور عشق حقیقی روشنتر گشته…
و چقدر بیشتر دوستت دارم.
آری، حکمت عشق بی پایانت به علی(ع) را دیدی؟
تو نیز جراحت از سر برداشتی؛ همانند او… همانند آزادمردان تاریخ.
مرد روزهای همیشهی من،
عشق بی حد و مرز من،
شهادتت مبارک!
جاودانه شدنت در نام و یاد و قلبهایمان گرامی باد.
به حق که مزد رنجهایت را گرفتی…
به حق که عاقبتت به زیباترین صورت رقم خورد.
گمان مبر که میشکنیم…
گمان مبر این درد، ما را از مسیرت بازمیدارد.
بازگشت تو نزدیک است؛
تو همراه با ولیعصر(عج) بازخواهی گشت.
و ما تا پای جان، برای آرمانهای تو و همرزمانت خواهیم ایستاد.
اللهم عجل لولیک الفرج…
به امید دیدارت، عزیز قلبم.
فاطمه السادات حسيني نژاد
۱۵ شهریور ۱۴۰۴
https://eitaa.com/deltir
30.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اناللهواناالیهراجعون
▫️شهادت هنر مردان خداست ▫️
▪️شهادت پاسدار عزیز
🌹 محمد ثقفی 🌹
تدوین: #محمد_مهدی_رستمی
┏━🍃🌼🍂🌺🍃━┓
خــبرگزاری پــانا
شـهرسـتان شـهرضا
· • ✤ • • • ·⤺· • • • ✤ •↯
« @pana_Shahreza
هدایت شده از pedarefetneh | پدر فتنه
⭕️ شهادت یکی از مجروحان جنگ ۱۲ روزه
ستوان دوم پاسدار محمد ثقفی از نیروهای ناحیه سپاه شهرضای اصفهان که در جریان حمله رژیم صهیونیستی مجروح شده و در حالت کما به سر میبرد، شامگاه گذشته به درجه رفیع شهادت نائل آمد.
🆔 @pedarefetneh 🔜 #پدرفتنه