کسی آمد و دعا کرد الباقی عمر کوتاهت برای بازماندگانت باشد
من این دعا را برای بازماندگانت به غیر از خودم آرزو مندم... 💔🥲
بر تن تب دیده ام وَلْعَصر خواندن بیخود است
این تب جان و دلم از سوختن روح من است...
ف.ح
درست در همین ساعات بود که دلَم چنان از جا کَنده میشد که گویی به جایی دیگر تعلق دارد.
به گونهای میگریستم که هر بینندهای در جنونم شک میکرد.
لباسهایت را با حریری از نوازش اتو کردم و با دلی پر از ذوق بر بند لباس آویختم.
و در دل تکرار میکردم: «او ساعتی بعد خواهد آمد… نباید هیچ چیز از نظمش خارج باشد.»
https://eitaa.com/deltir
دلتیر
( رسانه رسمی شهید محمد ثقفی)
صدای التماس قلبم ...
آنان که کنار منند میگویند امروز، هشتمین روز رفتن توست؛ اما دروغ میگویند.
جای من نیستند ببینند که هشتاد و هفت روز پیش، وقتی با تو حرف زدم و دستانم را گرفتی و رفتی دنیا برای همیشه تمام شد.
میگویند: «خاک سرد است»؛ ولی دروغ میگویند. اگر سرد بود، چرا من این چنین تبدارم؟
چرا هیچ خنکایی آرامم نمیکند؟
میگویند تو پس از زخم و دردی فراوان، آرام گرفتهای؛ اما من چه؟
حالا که بجای انگشتانت میان انگشتانم خاک مزارتوست
آیا خبر داری که نفس هایم به زحمت میافتد؟
از اشکهایی که بی اجازه روی صورتم فرود میآیند، خبر داری؟
هشتاد و هفت روز پیش، وقتی از تو پرسیدم: «اگر برگردی و خانه مان موشک باران شده باشد و من به کام مرگ رفته باشم، چه میکنی؟»
بیدرنگ گفتی: «در همان لحظه خواهم مرد.»
آیا به مرگ من فکر نکردی و رفتی؟
حالا مرا ببین که چطور در عذاب نبودن صدایت میسوزم.
روزها روی سنگ داغ کنار مزارت مینشینم؛ جایی که بدنم از آن سنگ ها سوزناکتر است،
و میگویم: «عزیزدلم، چه خبر؟»
«آیا هنوز صدایم را میشنوی؟»
«آیا درد من، درد تو هم هست؟ »
آنها میگویند هشت روز، و من میگویم هشتاد و هفت سال.
خدا شاهد است که نمیخواهم بگویم؛ نمیخواهم کسی بداند چه میکشم،
اما ممکن نیست.
من در ژرفای تنهایی فرو رفتهام، نه به خاطر اینکه تو شهید شدهای — که میدانم شهادت «رفتن» نیست —
بلکه به خاطر دوری مسیر دیدارمان، که با هیچ وسیلهای نمیتوانم کوتاهش کنم.
گاهی به بودنت فکر میکنم؛ به خنده های زیبایت،
به وقتی که در چشمان خوش رنگت خیره میشدم،
به روزهایی که کنارم مینشستی و بیماری ام را تیمار میکردی،
و من در دلم زمزمه میکردم: «الهی، تب کنم پرستارم تو باشی.»
آن روزها، حتی از عمیقترین زخمها هم نمیترسیدم.
اما حالا، تنم از غم میسوزد. کجایی تا تیمارم کنی؟
کجایی تا با حوصله به من برسی و بگویی:
«کاش مریض نشده بودی؛ طاقت دردت را ندارم.»
کجایی تا به همه بگویی: «به فاطمه بگویید مواظب خودش باشد، خوب لباس بپوشد.»
کجایی تا نگران غذای کم من باشی؟
این روزها، دهانم اینقدر تلخ است که حتی تلخترین قهوهها هم به نظرم شیرین میآیند.
مانده ام چون بید مجنون، خمشده از غم تنهایی و فراق تو.
هیچ واژهای نمیتواند عمق درد مرا توصیف کند؛
گویی غم من بزرگتر از این دنیاست، و دنیا تاب تحملش را ندارد.
من هم غم نبودن تو را دارم، هم غم ناتوانی خودم را.
خدا مرا ببخشاید که ناتوانی بر من چیره شده.
در این قفس اسیرم. میشود بیایی و درش را بگشایی؟
بعد دستم را بگیری و بخندی و بگویی: «دیدى؟ شد. تونستم تو را کنار خودم بیارم.»
شبها صدای قلبم را میشنوم که خدا را التماس میکند تا تپشش را از او بگیرد.
صبحها با غمی بزرگتر از کوهها — بهخاطر زنده بودن جسمم — از خوابی ناآرام برمیخیزم و میگویم:
«آه... باز هم نشد.»
شهید عزیزم، میشود تو پا درمیانی کنی تا خدا به درخواست دلم پاسخ دهد؟!
اللهم الرزقنا....
https://eitaa.com/deltir
ننه زهرا زمین خوردم
ننه زهرا کم آوردم
بیا کنارم
سر مزارم
من تورو دارم🥲💔
#حسین_ستوده
دلتیر
( رسانه رسمی شهید محمد ثقفی)
پس چرا ماموریتت تموم نمیشه؟ چرا جواب زنگامو نمیدی چرا پیامامو سین نمیکنی خب💔🥲 بیا دیگه جنگ تموم شد
هیچ وقت پیش نیومده بود 87 روز نباشی 🥲💔
خندهای که مهر تأیید شد
چند سال پیش را از یاد نمیبرم؛ همان روزی که به گفته مادرم، از خدا خواستم برای اسلام و مسلمانان مفید باشم.
صبح روز بعد، روبهرویت نشستم و خیلی صریح گفتم: «نمیخوام برم دانشگاه، دلم میخواد طلبه بشم.»
وای از آن برق چشمانت! گویا در دلت آرزو کرده بودی همسرت طلبه باشد، ولی به من نگفته بودی تا مجبور به انتخاب محبوبت نباشم.
چند روز بعد، به عنوان یکی از اولینها، با دوستم پا به حوزهٔ علمیه گذاشتیم و ناممان به عنوان طلبهٔ سال اول ثبت شد.
یکی دو تا هم مخالف نداشتم؛ کلی آدم دست به یکی کرده بودند تا مرا منصرف کنند. از کادر مدرسه گرفته که میگفتند: «حیف نیست رتبهٔ اول مدرسمون کنکور نده؟» تا حتی بعضی از اقوام.
آن روزها خودم هم مردد بودم. با این که به قول مردم «آخوندزاده» محسوب میشدم و «آخوند» ندیده نبودم، کمی ترس در دل داشتم. اما خب، اصلاً مهم نبود. خوشحالی تو مهم بود؛ برق در چشمانت.
مصاحبه و امتحانش فکر کنم دو روز بعد از عروسیمان بود. دلهره داشتم نکند قبول نشوم و تو ناراحت شوی!
خلاصه بگویم، دنیا در آن روزها پایش را روی گاز گذاشته بود و میتاخت تا خوشیهایم را به اتمام برساند. از پانزدهم شهریور، کلاسهایم شروع شد. آن صبح دلنشین که با خندههای تو پیش میرفت، بدجور حال آدم را خوب میکرد. مرا به حوزه رساندی و طبق معمول، با خندهی قشنگت گفتی: «اگه کاری داشتی، زنگ بزن...»
البته بگویم بعد از آن، تردیدم برطرف شد. دیگر بخاطر خوشحالی تو حوزه را ادامه نمیدادم وحالا حکمتش را میفهمم اگر ارتباط تقریباً عمیق و زیبایی میان من و حضرت ولیعصر (عج) به سبب مکان تحصیلم شکل نگرفته بود، احتمالاً تاکنون جامی از جنون سر کشیده بودم و این از الطاف صاحبالزمان است که هنوز ماندهام.
حالا چند سالی از آن روز میگذرد و زمان دیگر شتابزده جلو نمیرود. این قصهی پرغصه را باید تندوتند ورق زد، اما پیرمرد فرتوت روزگار عقیدهاش چیز دیگری است.
فردا که نه، چند ساعت دیگر، تابستانی که برایم خزان بود، تمام میشود. دقیقاً از سیویکم خرداد که آخرین امتحانم را دادم – آن امتحان فلسفه – زنگ زدم تا بگویم: «محمد! طبق معمول، نخونده، نمرهم عالی شد.» و تو خوشحال شوی.
اما تو...
دیگر جواب زنگهایم را ندادی. تا همین حالا، فصلی را تجربه کردهام خیلی خزانتر از پاییز.
باید پایم را به حوزه بگذارم؛ نه مثل دخترکِ لوسِی که پناه سختیهایش او را میرساند و به او سر کلاس زنگ میزد و جویای احوالش میشد. همان دخترکی که استادها او را شناخته بودند؛ گاهی زنگهایی دارد که باید جواب دهد و تحت هیچ شرایطی موبایلش را داخل کیفش نمیگذارد، چون منتظر پیام از طرف محبوبش است.
مثل زنی که امروز «همسر شهید» صدایش میکنند؛ با وقار و متین، تا مبادا با آبروی تو بازی شود.
امروز من پایم را به حوزهٔ علمیهمان میگذارم و احتمالاً با تأسف بسیاری از دوستانم مواجه میشوم؛ دوستانی که دیگر میدانند حوصلهٔ عکاسی ندارم تا کادری جدید نشانشان دهم.
امروز گوشی موبایلم را داخل کیفم میگذارم، چون دیگر به من پیام نمیدهی و زنگ زدنی در کار نیست.
امروز تو مرا نمیسانی و برایم، مثل دختربچههای کلاس اولی، خوراکی نمیخری.
باید خودم ماشینت را بردارم و بروم.
امروز من شاداب نیستم.
به فکر اینکه ظهر که برگشتم برایت چه غذایی درست کنم تا باب میلت باشد، نیستم.
به فکر برنامه ریزی لحظه لحظه های زندگیمان نیستم
امروز من تا صبح خواب به چشمم نیامده و احتمالاً فردا مبهوتوار عمل میکنم.
امروز روز تلخیست... خدا بخیر کند.
امروز روز تلخیست... کاش امام زمانم مرا دریابند.
https://eitaa.com/deltir