eitaa logo
دلتیر ( رسانه رسمی شهید محمد ثقفی)
1.7هزار دنبال‌کننده
434 عکس
182 ویدیو
23 فایل
اللهم عجل لولیک الفرج🌱 دلتیر:"دل"+"تیر"برای دردی که مثل تیرِخاموش فرومیرود ماومجنون‌همسفربودیم‌درصحرای‌عشق اوبه‌منزل‌هارسیدوماهنوزآواره‌ایم شهیدمحمدثقفی ولادت:١٨بهمن١٣٧٧ مجروحیت:٣١خرداد١۴٠۴توسط اسرائیل شهادت:١۴شهریور١۴٠۴ @Fatemehsadat_Hosseini
مشاهده در ایتا
دانلود
15M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
استوری عید غدیر 😍💚🌼 رسانه رسمی شهید محمد ثقفی _____🇮🇷🇮🇷🇮🇷__________ https://eitaa.com/joinchat/3850700016Cab586450e4 ______🇮🇷🇮🇷🇮🇷_________
خوشا دمی که بگویند مذهبت چه بود ومن خلاصه بگویم که خاک پای علی 🌱🤍 ف. ح
دلتیر ( رسانه رسمی شهید محمد ثقفی)
مهمانی... (قسمت دوم) فردای ولادت امام هادی (ع) بود که مادر آقای خواستگار تماس گرفتند. چند دقیقه‌ا
قرار دیدار... (قسمت سوم) صبح سه شنبه بود که تماس سوم این هفته برقرار شد. و من در حیرت قرار مدار های سریع این دو خانواده بودم! قرار خواستگاری زود تر از آنچه فکر میکردم گذاشته شد! چند ساعت دیگر.... ساعت هشت و نیم همه چیز چه آسان و سریع و بدون تکلف داشت مهیا میشد. چه خواستگاری عجیبی.... قسمت قبل ادامه دارد.... 🤍✨ رسانه رسمی شهید محمد ثقفی _____🇮🇷🇮🇷🇮🇷__________ https://eitaa.com/joinchat/3850700016Cab586450e4 ______🇮🇷🇮🇷🇮🇷_________
گل خواستگاری مون🌱❤️‍🩹🥹 رسانه رسمی شهید محمد ثقفی _____🇮🇷🇮🇷🇮🇷__________ https://eitaa.com/joinchat/3850700016Cab586450e4 ______🇮🇷🇮🇷🇮🇷_________
موعد دیدار فرا رسید.... (قسمت چهارم) گویا زمان عجله داشت تا ما را کنار هم ببیند؛ می‌دوید برای رسیدن به ساعت هشت. لباس بلند صورتی‌، با روسری ساتن همرنگ و چادر سفیدم ، از دختر هفده‌ساله‌ یک عروس تمام‌عیار ساخته بود. به ساعت حساس بودم و به شوخی میگفتم : «اگر دیر اومدند، همان اول بگوییم نه! من از آدمِ بدقول خوشم نمیاد.» در افکار مختلف غرق بودم و قلبم تند می‌زد. گوشه ای از اتاقم نشستم و با قلبی پر از هیجان قرآن را باز کردم تا خدا با من صحبت کند؛ نه یک بار، که سه بار. و این سه نام از خداوند حاصل تفأل های من بود: بار اول «کریم»، بار دوم «منیر»، بار سوم «حکیم». با خواندن آن آیات آرام شدم. تا اینکه زنگ در به صدا درآمد. گمان کنم ساعت هشت و بیست دقیقه بود هر چه بود، زودتر از زمان معیّن شده بود. لبخند زدم. آقای خواستگار هم به زمان حساس بود.... در آشپزخانه بودم که مادرم آمدند و گفتند: «چای را بیاور.» سینی چای را برداشتم و وارد اتاق شدم و سلام کردم. پسری با کت و شلوار سرمه‌ای و پیراهنی آبی و صورتی که سرخ ترین چهره ای بود که به عمر دیده بودم،تمام قد جلویم ایستاده بود ؛ اویی که همان خواستگار پاسدار من بود. با دستان لرزان فنجان چایی هارا تعارف کردم و سپس کنار پدرم نشستم. بزرگ‌ترها بعد از چند دقیقه گفت‌وگوی معمول، هر دوی ما را که تا آن لحظه چشم به قالی دوخته بودیم، راهی ایوان کردند تا با هم صحبت کنیم. صحبتی که حدود چهل دقیقه طول کشید، صحبت هایی از عمیق ترین اعتقادات و بنیان های فکری مان. برگشتیم. پرسیدند نظرم چیست؟ سرم راپایین انداختم و گفتم: «همه چیزمان شبیه هم است...» او نیز همین را گفت. لبخندها و دهان‌هایی که شیرین میشد، نشان از چراغ زندگی‌ای بود که داشت روشن می‌شد. با تعجب پیش خودم میگفتم : «پس چرا همیشه می‌گویند عروس باید فکر کند؟ حالا که من جواب مثبت دادم، یعنی به این سادگی تمام شد؟!» آن شب به اتمام رسید. آنها رفتند و من در فکر فرو رفتم... چقدر آقای داماد شبیه یکی از شهدا بود.اما هرچه جستجو می‌کردم، شهید شبیه‌اش را پیدا نمی‌کردم... قسمت قبل ادامه دارد.... 🤍✨ رسانه رسمی شهید محمد ثقفی _🇮🇷🇮🇷🇮🇷__________ https://eitaa.com/joinchat/3850700016Cab586450e4 __🇮🇷🇮🇷🇮🇷_________
دلتیر ( رسانه رسمی شهید محمد ثقفی)
مواظب نبودی چرا؟! به تاریخ 26 خرداد..... https://eitaa.com/deltir
از این پیام ها یکسال گذشته.... نیمه شب بهم پیام دادی و گفتی که یادت هست امروز چه خبره و ازم خواستی مواظب خودمون باشم! ولادت امام کاظم (ع) بود و سالگرد عروسی‌مون. همان روز که به سختی با مرخصی اومدی خونه؛ اومدی حتی وسط جنگ. 💔🥲 با یه گل رز آبی و اون ظرف شیرینی مورد علاقمون. دو سال از عروسی‌مون گذشته بود و همه چیز فرق کرده بود. حالا تو و من و علیرضا، دیگه نزدیک‌ترین آدم‌های دنیا به هم بودیم. راستش فکر نمی‌کردم بتونی بیای، اما اومدی، انگار خدا میخواست با کیفیت ترین آخرین هارو بهم هدیه بده! دقیقا همان شبی بود که صدای سیما را زدند... درست همان دقیقه‌ها، ما فارغ از جنگ و آشوب، هنوز داشتیم زندگی می‌کردیم و چشمامون از ذوق بودنِ کنار هم برق می‌زد. رسانه رسمی شهید محمد ثقفی _____🇮🇷🇮🇷🇮🇷__________ https://eitaa.com/joinchat/3850700016Cab586450e4 ______🇮🇷🇮🇷🇮🇷_________
اون شاخه گل رز آبی، اون آخرین قشنگم یکی از با ارزش ترین یادگاری هاست که هنوز با همون شکل و شمایل کنارمه..... 🥺🩵