دلتیر
( رسانه رسمی شهید محمد ثقفی)
مواظب نبودی چرا؟! به تاریخ 26 خرداد..... https://eitaa.com/deltir
از این پیام ها یکسال گذشته....
نیمه شب بهم پیام دادی و گفتی که یادت هست امروز چه خبره و ازم خواستی مواظب خودمون باشم!
ولادت امام کاظم (ع) بود و سالگرد عروسیمون. همان روز که به سختی با مرخصی اومدی خونه؛ اومدی حتی وسط جنگ. 💔🥲
با یه گل رز آبی و اون ظرف شیرینی مورد علاقمون.
دو سال از عروسیمون گذشته بود و همه چیز فرق کرده بود. حالا تو و من و علیرضا، دیگه نزدیکترین آدمهای دنیا به هم بودیم.
راستش فکر نمیکردم بتونی بیای، اما اومدی، انگار خدا میخواست با کیفیت ترین آخرین هارو بهم هدیه بده!
دقیقا همان شبی بود که صدای سیما را زدند...
درست همان دقیقهها، ما فارغ از جنگ و آشوب، هنوز داشتیم زندگی میکردیم و چشمامون از ذوق بودنِ کنار هم برق میزد.
#روایت_هایی_از_سالی_که_گذشت
رسانه رسمی شهید محمد ثقفی
_____🇮🇷🇮🇷🇮🇷__________
https://eitaa.com/joinchat/3850700016Cab586450e4
______🇮🇷🇮🇷🇮🇷_________
اون شاخه گل رز آبی، اون آخرین قشنگم یکی از با ارزش ترین یادگاری هاست که هنوز با همون شکل و شمایل کنارمه.....
🥺🩵
یابنجعفر،
ای آقای کظم غیظ،
پدر آقای خراسان ما...
همه چیزمان به دستان پر مهر شما گره خورده بود.
خواستگاریمان شب ولادت تان بود،
عروسیمان شام میلادتان،
اولین سفرمان به کاظمین،
و آخرین گل هم روز ولادت شما نصیب من شد.
در پایان، آن محبوب دل را در بارگاه پسرتان به دستان خاک سپردم.
شما با دستان گرهگشایتان همیشه پناهم بودهاید.
و حالا در چهارمین میلادشما بعد از «ما» شدنمان، خواستم این پارهدل نیمهجان را که با من مانده است را به دستانتان بسپارم؛
تا شما زخمهایش را به وصال راستین گره بزنید...
میلاد پرمهرتان مبارکمان باد آقاجانم.
صَلَّی اللَّهُ عَلَیْکَ یا أَبَاالْحَسَنِ، یا مُوسَی بْنَ جَعْفَرٍ أَیُّهَا الْکَاظِمُ، یا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ...
رسانه رسمی شهید محمد ثقفی
_____🇮🇷🇮🇷🇮🇷__________
https://eitaa.com/joinchat/3850700016Cab586450e4
______🇮🇷🇮🇷🇮🇷_________
5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خیر نبینن حسودا
قد و بالات نظر خورد💔🫠🥲
رسانه رسمی شهید محمد ثقفی
_____🇮🇷🇮🇷🇮🇷__________
https://eitaa.com/joinchat/3850700016Cab586450e4
______🇮🇷🇮🇷🇮🇷_________
شهید چمران:
وقتی شیپور جنگ نواخته میشود،
مرد از نامرد شناخته میشود:)
رسانه رسمی شهید محمد ثقفی
_________🇮🇷🇮🇷🇮🇷__________
https://eitaa.com/joinchat/3850700016Cab586450e4
__________🇮🇷🇮🇷🇮🇷_________
بله برون...
(قسمت پنجم)
فردای روز خواستگاری، جلسهای مردانه با حضور پدرم و آقای داماد در امامزاده برگزار شد. آنها باهم گفتوگو کرده بودند، جلسه ای که چیز زیادی از آن اطلاع ندارم!
بعد از آن، مطابق رسم همیشگیِ این داستانِ پر از شتابِ ما بخاطر نزدیک شدن به ماه محرم، قرار شد مراسم «بلهبرون» در پنجشنبه شب، ۲۱ ذیالحجه برگزار شود.
بلهبرونی ساده، خلوت و کاملاً به دور ازتجمل. دو خانواده جمع شدند؛ اینبار بزرگترها هم حضور داشتند،مردها و زنها جدا نشستند.
قبلاً به پدرم گفته بودم که مهریه را طوری بنویسند که دور از هر گونه تجمل باشد. به همین دلیل، تعداد سکههای مهریه را ۱۴ عدد تعیین کردند. در همان بین، آقای داماد پیشنهاد داده بودند که سفر عتبات عالیات هم به مهریه اضافه شود.
همه چیز خیلی ساده و راحت پیش میرفت. پس از نوشتن مهریه، آقای داماد آمدند و ما با فاصله روی یک مبل نشستیم. همه شوخی میکردند که به هم نگاه کنیم و ما فقط میخندیدیم.
برایم انگشتر آوردند و مادرشان به دستم کردند. چند عکس یادگاری گرفتیم و مراسم به پایان رسید.
خاطره ای از آن شب را در اینجا بخوانید
قسمت قبل
ادامه دارد...
#آشنایی
#ازدواج
#ماجرای_ماشدن 🤍✨
رسانه رسمی شهید محمد ثقفی
_🇮🇷🇮🇷🇮🇷__________
https://eitaa.com/joinchat/3850700016Cab586450e4
🇮🇷🇮🇷🇮🇷_______
دلتیر
( رسانه رسمی شهید محمد ثقفی)
بله برون... (قسمت پنجم) فردای روز خواستگاری، جلسهای مردانه با حضور پدرم و آقای داماد در امامزاده
آن سفر عتبات عالیات، قسمتی از مهریه بود، وعدهای که هرگز ادا نشد. قرار بود تابستانِ گذشته اگر آقا طلبیده باشند، برویم؛ اما نشد. بعد از شهادت، با خودم عهد بستم که این مورد را هرگز نبخشم...
تا آن روز که باهم به دیدار خودِ ارباب برویم ان شاء الله.🥲❤️🩹