eitaa logo
دلتیر ( رسانه رسمی شهید محمد ثقفی)
1.7هزار دنبال‌کننده
383 عکس
141 ویدیو
15 فایل
اللهم عجل لولیک الفرج🌱 دلتیر:"دل"+"تیر"برای دردی که مثل تیرِخاموش فرومیرود ماومجنون‌همسفربودیم‌دردشت‌جنون اوبه‌منزل‌هارسیدوماهنوزآواره‌ایم شهیدمحمدثقفی ولادت:١٨بهمن١٣٧٧ مجروحیت:٣١خرداد١۴٠۴توسط اسرائیل شهادت:١۴شهریور١۴٠۴ ادمین: @Fatemehsadat_Hosseini
مشاهده در ایتا
دانلود
_خواب!؟ +مگه فکرت میذاره!
خنده‌ای که مهر تأیید شد چند سال پیش را از یاد نمی‌برم؛ همان روزی که به گفته مادرم، از خدا خواستم برای اسلام و مسلمانان مفید باشم. صبح روز بعد، روبه‌رویت نشستم و خیلی صریح گفتم: «نمی‌خوام برم دانشگاه، دلم می‌خواد طلبه بشم.» وای از آن برق چشمانت! گویا در دلت آرزو کرده بودی همسرت طلبه باشد، ولی به من نگفته بودی تا مجبور به انتخاب محبوبت نباشم. چند روز بعد، به عنوان یکی از اولین‌ها، با دوستم پا به حوزهٔ علمیه گذاشتیم و ناممان به عنوان طلبهٔ سال اول ثبت شد. یکی دو تا هم مخالف نداشتم؛ کلی آدم دست به یکی کرده بودند تا مرا منصرف کنند. از کادر مدرسه گرفته که می‌گفتند: «حیف نیست رتبهٔ اول مدرسمون کنکور نده؟» تا حتی بعضی از اقوام. آن روزها خودم هم مردد بودم. با این که به قول مردم «آخوندزاده» محسوب می‌شدم و «آخوند» ندیده نبودم، کمی ترس در دل داشتم. اما خب، اصلاً مهم نبود. خوشحالی تو مهم بود؛ برق در چشمانت. مصاحبه و امتحانش فکر کنم دو روز بعد از عروسی‌مان بود. دلهره داشتم نکند قبول نشوم و تو ناراحت شوی! خلاصه بگویم، دنیا در آن روزها پایش را روی گاز گذاشته بود و می‌تاخت تا خوشی‌هایم را به اتمام برساند. از پانزدهم شهریور، کلاس‌هایم شروع شد. آن صبح دلنشین که با خنده‌های تو پیش می‌رفت، بدجور حال آدم را خوب می‌کرد. مرا به حوزه رساندی و طبق معمول، با خنده‌ی قشنگت گفتی: «اگه کاری داشتی، زنگ بزن...» البته بگویم بعد از آن، تردیدم برطرف شد. دیگر بخاطر خوشحالی تو حوزه را ادامه نمی‌دادم وحالا حکمتش را می‌فهمم اگر ارتباط تقریباً عمیق و زیبایی میان من و حضرت ولی‌عصر (عج) به سبب مکان تحصیلم شکل نگرفته بود، احتمالاً تاکنون جامی از جنون سر کشیده بودم و این از الطاف صاحب‌الزمان است که هنوز مانده‌ام. حالا چند سالی از آن روز می‌گذرد و زمان دیگر شتابزده جلو نمی‌رود. این قصه‌ی پرغصه را باید تندوتند ورق زد، اما پیرمرد فرتوت روزگار عقیده‌اش چیز دیگری است. فردا که نه، چند ساعت دیگر، تابستانی که برایم خزان بود، تمام می‌شود. دقیقاً از سی‌ویکم خرداد که آخرین امتحانم را دادم – آن امتحان فلسفه – زنگ زدم تا بگویم: «محمد! طبق معمول، نخونده، نمره‌م عالی شد.» و تو خوشحال شوی. اما تو... دیگر جواب زنگ‌هایم را ندادی. تا همین حالا، فصلی را تجربه کرده‌ام خیلی خزان‌تر از پاییز. باید پایم را به حوزه بگذارم؛ نه مثل دخترکِ لوسِی که پناه سختی‌هایش او را می‌رساند و به او سر کلاس زنگ می‌زد و جویای احوالش می‌شد. همان دخترکی که استادها او را شناخته بودند؛ گاهی زنگ‌هایی دارد که باید جواب دهد و تحت هیچ شرایطی موبایلش را داخل کیفش نمی‌گذارد، چون منتظر پیام از طرف محبوبش است. مثل زنی که امروز «همسر شهید» صدایش می‌کنند؛ با وقار و متین، تا مبادا با آبروی تو بازی شود. امروز من پایم را به حوزهٔ علمیه‌مان می‌گذارم و احتمالاً با تأسف بسیاری از دوستانم مواجه می‌شوم؛ دوستانی که دیگر می‌دانند حوصلهٔ عکاسی ندارم تا کادری جدید نشانشان دهم. امروز گوشی موبایلم را داخل کیفم می‌گذارم، چون دیگر به من پیام نمی‌دهی و زنگ زدنی در کار نیست. امروز تو مرا نمی‌سانی و برایم، مثل دختربچه‌های کلاس اولی، خوراکی نمی‌خری. باید خودم ماشینت را بردارم و بروم. امروز من شاداب نیستم. به فکر اینکه ظهر که برگشتم برایت چه غذایی درست کنم تا باب میلت باشد، نیستم. به فکر برنامه ریزی لحظه لحظه های زندگیمان نیستم امروز من تا صبح خواب به چشمم نیامده و احتمالاً فردا مبهوت‌وار عمل می‌کنم. امروز روز تلخی‌ست... خدا بخیر کند. امروز روز تلخی‌ست... کاش امام زمانم مرا دریابند. https://eitaa.com/deltir
دنیای عجیبیه یه سال تو کیک و شیرکاکائو برام میخری و سال بعدش من به خاطر تو برا خودم آمپول و سرم..... 🥲💔
ایستادم گوشه خیابونی که برامون پر از خاطره است فضای ماشین رو صدای «ساعت دیواری، من عزیزم رفته تو چرا بیداری» پر کرده دارم به آن روز های « ما» بودن میاندیشم.... من که حالم پیداست تو چه حالی داری؟!
«دستت رو دورم نگه دار من یه شمع رو به بادم...»
7.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یاد اون روز بخیر دقیقا دو سال پیش همین موقع ها بود...... https://eitaa.com/deltir
هر شب باید مجنونت شم لیلا کیه؟ لیلا تویی قربونت شم جانم حسین....
بده که نوکرت بمیره و شهید نشه من اصلا اومدم برات شهید بشم تا تو قلب مادرت عزیز بشم تردم نکنی...... سردم نکنی..... عزیزم حسین.....
حسین آرام جانم حسین روح و روانم.....
اللهم عجل لولیک الفرج
اولین سوال دوست داشتنی که بعد از عقدمون ازت پرسیدم رو یادته؟ خوب یادمه تو راه روضه بودیم اشک تو چشمام جمع شده بود و با بغضی که از خوشحالی سرچشمه می‌گرفت گفتم اگه حسین بن علی نبود ما اصلا چرا باید زنده میبودیم؟! تو ولی سکوت کردی همراه با لبخندی ملیح حق هم داشتی جوابی برای سوالم نبود.... گذرم تا به در خانه ات افتاد حسین خانه آباد شدم، خانه ات آباد حسین