eitaa logo
دلتیر ( رسانه رسمی شهید محمد ثقفی)
1.7هزار دنبال‌کننده
434 عکس
183 ویدیو
23 فایل
اللهم عجل لولیک الفرج🌱 دلتیر:"دل"+"تیر"برای دردی که مثل تیرِخاموش فرومیرود ماومجنون‌همسفربودیم‌درصحرای‌عشق اوبه‌منزل‌هارسیدوماهنوزآواره‌ایم شهیدمحمدثقفی ولادت:١٨بهمن١٣٧٧ مجروحیت:٣١خرداد١۴٠۴توسط اسرائیل شهادت:١۴شهریور١۴٠۴ @Fatemehsadat_Hosseini
مشاهده در ایتا
دانلود
4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
روز دوم محرم 🖤 السلام علیکم یا اهل بیت النبوة رسانه رسمی شهید محمد ثقفی _🇮🇷🇮🇷🇮🇷__________ https://eitaa.com/joinchat/3850700016Cab586450e4 __🇮🇷🇮🇷🇮🇷_________
عاشورایی دوباره... نیمه‌شب پیام دادم: «می‌دونم نمیشه، ولی می‌تونی صبح منو برسونی حوزه؟ امتحان دارم...» جواب دادی: «الان دارم میام، در رو باز کن.» تعجب کردم. هم لحنت گرفته بود، هم آمدنت آن هم این موقع شب، در آن شرایط... عجیب بود. مثل پرنده‌ای که از قفس فرار کرده، به شوق دیدنت تا دم در دویدم و در را باز کردم. آمدی. چشمانت سرخ بود، حالت گرفته بود وتا چشم‌ات به من افتاد، بغضت ترکید. انگار دیگر جان در بدن نداشتی. سرت را خم کردی و گذاشتی روی شانه‌ام و هق‌هق گریه کردی. بهت زده نگاهت می‌کردم؛ نمی‌توانستم تحمل کنم که تو این حال را داشته باشی. روح لطیفت آن روز چیزهایی دیده بود که ورای حد تصور بود. عاشورایی دوباره.... کم‌کم دهانت به سخن باز شد و تعریف کردی که طبق معمول رفته بودی برای کمک. آمبولانس را برده بودید برای مجروحین و شهدای اطراف شهر. دیده بودی چطور یک پرندهٔ بی‌جان، وحشی و منفور می‌تواند جان هم‌رزمانت را بگیرد. سرهای جدا شده از تن، بدن‌های سوخته، انسان‌هایی که دیگر یک نام نبودند، بلکه شهدایی بودند به وسعت ارزش آرمان‌هایمان... آنچنان برایت سخت و جان فرسا بود که حالی از تو ساخته بود غیر قابل‌توصیف. من تا به آنروز اینچنین پریشانی را در تو ندیده بودم. حالا حکمت برگشتنت را می‌فهمیدم. آمدم کنارت نشستم. باهم حرف زدیم، کمی حالت بهتر شد. مردد بودم بپرسم یا نه. حرفم تا نوک زبانم می‌آمد و نمی‌شد که بگویم. نمی‌توانستم حتی تصور کنم که... گفتم: «محمد... محمد تو... محمد مثلاً ممکنه...» آخرش هم نتوانستم اصل حرفم را بگویم وکلافه‌وار گفتم: «ممکنه برات اتفاقی بیفته؟ می‌شه از همین حالا بهم بگی که حداقل آمادگی داشته باشم؟» نگاهم کردی. از همان نگاه‌ها که تمام زندگی‌ام شده بودند. از همان‌هایی که نمی‌توانستم نداشته باشمشان. گفتی: «نه عزیزم. من جام امنم. مطمئن باش، چیزی نمیشه.» اشکِ توی چشم‌هایم را پنهان کردم و با بغضی که در صدایم بود گفتم: «مطمئنی؟» تأیید کردی و گفتی: «مطمئن باش، جام امنه.» آرام گرفتم. به قولی که پایبندش نماندی. به قولی که چهار روز بعد زیر پایت گذاشتی. ولی گرچه نبودنت برایم از جان کندن سخت‌تر است، گرچه هر ثانیه دل‌تنگ‌ترم، گرچه روزی هزاران بار می‌میرم، اما... خوش به سعادتت که رفتی و این روزها را ندیدی. رفتی و عاقبتت را به بهترین شکل رقم زدی. خوش به حالت، محمدجان. رسانه رسمی شهید محمد ثقفی _____🇮🇷🇮🇷🇮🇷__________ https://eitaa.com/joinchat/3850700016Cab586450e4 ______🇮🇷🇮🇷🇮🇷_________
دلتیر ( رسانه رسمی شهید محمد ثقفی)
مداحی غریبا وحیدا فریدا با نوای حسین ستوده رسانه رسمی شهید محمد ثقفی _🇮🇷🇮🇷🇮🇷__________ https://eit
اولین باری که این قطعه را شنیدم، در ماشین بودیم. آقا محمد از من خواستند گوشی‌ام را بردارم و عبارت «غریبا وحیدا فریدا» را جستجو کنم و مداحی اش را پخش کنم. برایم تازگی داشت؛ تا آن روز چنین ترکیبی را نشنیده بودم. گویا این مداحی، تازه‌ترین اثر آقای ستوده بود. هر بار که پخش میکردیم، با تکیه بر هر واژه اش، حال و هوایمان دگرگون میشد. اشک از چشمانمان جاری میشد و هر کلمه، جهانی از احساس را در وجودمان بیدار میکرد. رسانه رسمی شهید محمد ثقفی _____🇮🇷🇮🇷🇮🇷__________ https://eitaa.com/joinchat/3850700016Cab586450e4 ______🇮🇷🇮🇷🇮🇷_________
'قُل‌کفی‌باللّه‌شهیدا' ❤️‍🩹
السلام علیک یا علی بن موسی الرضا المرتضی(ع) ✨🌿
صل الله علیک یا اباصالح المهدی (عج) 🌱🤍
من بند دلم بسته به دستان رقیه(س) است✨❤️‍🩹
6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
روز سوم محرم 🖤 اَلسَلامُ عَلَیْکَ یا سَیدَتِی یا رُقَیِه بِنْتُ الْحُسَینِ (س) رسانه رسمی شهید محمد ثقفی _🇮🇷🇮🇷🇮🇷__________ https://eitaa.com/joinchat/3850700016Cab586450e4 🇮🇷🇮🇷🇮🇷_______
بابای شهید.... هر بار که علیرضا را میبینم—این پسر کوچک که با همه شیطنت‌هایش، با اندکی قلدریِ پسرانه کارهایش را پیش میبرد،کودکانه اما خوب از پس خودش برمی‌آید—قلبم از مصیبتی که خودش هنوز از عمق آن بیخبر است، تکه‌تکه میشود. با تمام توصیفات او کنار نمی‌آید با نبودن پدرش. روبه‌روی عکسِ سردِ بیروحِ پدر میایستد. عکس را میبوسد. نوازش میکند. انگار که بتواند گرمیِ دست‌های بابا را از دلِ تصویر بیرون بکشد. علیرضا، فرزندِ یک شهید، محبوبِ همه است. همه با احترام با او حرف میزنند. دستی بر موهایش میکشند. جز نوازش، چیزی از آدم‌ها ندیده. اما هرچه باشد، او فرزندِ شهید است، نه فرزندِ امام. ناگهان، در میانِ اینهمه احترام، آن دخترکِ نازپروردهٔ امام، آن یتیمِ تازه، که مادرش را هم از دست داده بود یاد میکنم که چگونه از عرشِ محبوبِ شانهٔ عمویش به زیرِ دستِ اشقیا سقوط کرد؟ چگونه نوازش‌های پدر، یک‌شبه تبدیل شد به سیلی‌های دشمن؟ اینهمه کینه، اینهمه آتشِ نفرت—بر سرِ که ریخته شد؟ بر سرِ دخترکی که شاید تازه حرف زدن را تماما یاد گرفته بود و با همان زبانِ شیرینِ تازه‌شکفته، دلِ عمه را آب میکرد؟ دخترکی که از تمامِ دنیا فقط پدرش را میخواست، چرا رگ‌های بریده نصیب‌اش شد؟ گوشواره‌هایی که دلبری‌اش را دوچندان میکرد، کجایند؟ گوش‌های لطیفش چرا پاره و زخمی‌اند؟ دخترک به‌تازگی پدرش را از دست داده. چرابه‌جای نوازش و دلداری، سنگ و ناسزا نثارش می‌شد؟ چوبِ خیزران؟بر لب هایی که اورا میبوسید؟ شب که شد؛ دخترک طاقت نیاورد. باید مطمئن میشد. حتماً باید میفهمید آن سر، آن سری که در آن مجلسِ منفورِ آن پلیدِ لعنتی، در تشتِ طلا بودبرای پدرش نبود. بی طاقت شد. عمه را صدا زد. گریه کرد. با هر هق‌هق، میخواست بابا را ببیند. عمه، همان که از کودکی بزرگش کرده بود، نمیتوانست بیقراریِ دخترک را ببیند.اما هرچه نوازشش کرد، فایده نداشت. ملعون صدای گریه های دخترک را شنید. دستوری داد، بیرحمانه‌تر از هر توصیفی، وحشی‌تر از هر تصوری. سر را آوردند. سرِ محبوبِ دخترک را. نگاهش کرد. باور نمیکرد. این بابای خوش‌چهره‌اش نبود. این سرِ جدا، این خون، این رگ‌های بریده... باباست؟! باورش نمیشد. اما وقتش بود که بگوید از درد هایش، و درخواستش را بیان کند. بابا دستِ رقیه را رد نمیکرد. هیچوقت. دخترک گفت: «بابا، مرا ببر. اینجا مرا میزنند.» بابا دست‌های کوچکش را گرفت. بابا اورا برد. برای همیشه. و از دخترک سه ساله داغی ماند به وسعتِ ۱۴۰۰ سال. دردی که آتش می‌شود در دل هایمان. آتشی که هر روز، هر ساعت، هر نفس، شعله‌ورتر از قبل میسوزد. و هیچوقت خاموش نمیشود. رسانه رسمی شهید محمد ثقفی _____🇮🇷🇮🇷🇮🇷__________ https://eitaa.com/joinchat/3850700016Cab586450e4 ______🇮🇷🇮🇷🇮🇷_________
بار الها مارا حسین گویان بمیران و حسین‌گویان محشورکن.