eitaa logo
دلتیر ( رسانه رسمی شهید محمد ثقفی)
1.7هزار دنبال‌کننده
434 عکس
183 ویدیو
23 فایل
اللهم عجل لولیک الفرج🌱 دلتیر:"دل"+"تیر"برای دردی که مثل تیرِخاموش فرومیرود ماومجنون‌همسفربودیم‌درصحرای‌عشق اوبه‌منزل‌هارسیدوماهنوزآواره‌ایم شهیدمحمدثقفی ولادت:١٨بهمن١٣٧٧ مجروحیت:٣١خرداد١۴٠۴توسط اسرائیل شهادت:١۴شهریور١۴٠۴ @Fatemehsadat_Hosseini
مشاهده در ایتا
دانلود
«ما اهل کوفه نیستیم علی تنها بماند» هستیم بر آنچه رهبرمان امر کنند.
3.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
روز چهارم محرم 🖤 اَلسَلامُ عَلَیْکَ یا اباعبدالله الْحُسَینِ (س) رسانه رسمی شهید محمد ثقفی _🇮🇷🇮🇷🇮🇷__________ https://eitaa.com/joinchat/3850700016Cab586450e4 🇮🇷🇮🇷🇮🇷_______
السلام علیک یا علی بن موسی الرضا المرتضی(ع) ✨🌿
در خیمه حسینیم خونخواه و جان فدائیم✋
ای‌عزیزخدا ایهاالمجتبی به زودی میشه حرم تو بنا 🥺❤️‍🩹
صل الله علیک یا اباصالح المهدی (عج) 🌱🤍
پیکری که به امام دوخته شد... در میانه‌ی مراسم روضه وهجوم اشک‌ها، در دل آن شیون‌های سوزان، ناگاه فریادی از اعماق وجود جوشید: «آخ... عبدالله، خوش به سعادتت!» این ناله، شگفتیِ روحی بود که با خوشبختیِ بی‌کران، سوخته می‌شد. کودکی که در دامان ولایت پرورده شده بود، چگونه می‌توانست اینک، چنین بزرگ در برابر چشمان حیرت‌زده‌ی تاریخ بایستد؟ از دور، نگاهش به قامتِ تنها مانده‌ی امام دوخت. دلهره‌ای عظیم سینه‌اش را فشرد: مبادا امامش گمان برد یاری ندارد! مبادا در این اوجِ تنهایی، آقا را... آه، که این فکر، تیغی برنده‌تر از هر شمشیر بر پیکر جانش بود. ترسید. اما نه ترس از مرگ. ترسی که او را لرزاند، ترس از دست‌دادنِ لحظه‌ای بود که می‌توانست جانش را نذرِ امامِ زمانش کند. او خوب می‌دانست که ولایت، بر هر خویشاوندی برتر است. عمویِ او بودن، برایش افتخاری بود؛ اما امامش بودن، حقیقتی بود که تمام هستی‌اش را در بر گرفته بود. مگر می‌توانست نظاره‌گر باشد، آن‌گاه که امامش، در برابر چشمانش به شهادت می‌رسید؟ پس این به ظاهرکودک، این مردِ کوچک‌قامتِ بنی‌هاشم، چه باید می‌کرد؟ آیا به خاطرِ قامتی که هنوز قامتِ رزمندگانِ جنگ‌آزموده نشده بود، باید صبر می‌کرد؟ آیا می‌توانست جامِ سعادت را از کف دهد، در حالی که لب‌های تشنه‌اش، جز جرعه‌ای از شهادت در راهِ امام، هیچ نمی‌خواست؟ و دوید. دوید، با آن گام‌های کوچک و عزمی بزرگ‌تر از تمامِ تاریخ. دستانش را به سوی نیزه‌ها و شمشیر ها بالا گرفت، نه برای التماس که برای دفاع. دفاع کرد با هر آنچه داشت. و چه داشت، این کودکِ تشنه‌لب، جز جسمی کوچک و روحی سرشار از ایمان؟ با تنها ثروتش دفاع کرد: با تنِ خویش. دستانش، آن دو بازویِ نازک، به پوستِ تنش آویزان شد، اما هنوز ایستاده بود. بدنش را چون سپری، در برابر تیرها نهاد. مبادا تیری به قامتِ امامش برخورد کند! مبادا حسین، بی‌یاور بماند! و آن‌گاه، حرمله‌یِ سیاه‌دل، از پشتِ کمین، تیرِ مرگ را رها کرد. تیری که به استقبالِ سینه‌ای کوچک رفت، سینه‌ای که بزرگ‌ترین عشقِ تاریخ را در خود جای داده بود. خوشا به سعادتش، ای عبدالله! تیر، بدنِ تو را به پیکرِ امام دوخت؛ و تو، اینک، نه تنها در خونِ خود، که در خونِ عشق، غوطه‌ور گشتی. او جنگیده بود. با تمامِ وجود، تا آخرین نفس. برای حسین(ع) . برای امامِ زمانش. و در این نبردِ بی‌نظیر، آنچه را که هزاران به ظاهر مردِ جنگی نتوانستند، یک کودک به انجام رساند: فدایِ امام شد، تا برای همیشه، در تاریخِ عشق، جاودان بماند. رسانه رسمی شهید محمد ثقفی _____🇮🇷🇮🇷🇮🇷__________ https://eitaa.com/joinchat/3850700016Cab586450e4 ______🇮🇷🇮🇷🇮🇷_________
بدون خداحافظی... (آخرین روز باهم بودنمان) صبح سی‌ام خرداد بود که با همسرم تماس گرفتم. — اجازه هست برم تشییع شهید صدری؟ — نه عزیزم، نرو. خطرناکه. — ولی محمد... تو هیچوقت مخالفت نمیکردی. —فاطمه جان، عزیزم، الان خطرناکه. ناراحت شدم. گفتم: «مگه چی میخواد بشه انگار خون ما رنگین‌تر از بقیه‌ست.» آن روز خونه مادر بزرگم بودیم. مادرم و برادرم رفتند و من با غمی سنگین در خانه ماندم، با تعجب که چرا مخالفت کردی؟! ناگهان زنگ خانه به صدا درآمد. رفتم در را باز کردم. آقامحمد بود. تعجبم بیشتر شد. — بیا بریم تشییع. چیزی نگفتم. — فاطمه جان، به سختی تونستم بیام که باهم بریم. ( زیر پوستی ذوق کردم که بخاطر من آمده ای) آماده شدم. بچه را پیش مادربزرگ گذاشتیم. رفتار آقامحمد آن روز برایم عجیب بود. اینهمه نگران من، اینهمه به من چسبیده. تا نزدیک مراسم رفتیم. ماشین را پارک کردیم و دستم را گرفتی—کاری که همیشه مخالفش بودی و میگفتی درست نیست داخل خیابان دست هم را بگیریم —و با سرعت میان جمعیت جلو میرفتی. آن روز هیچ چیز عادی نبود. آن روز من به مردی افتخار میکردم که دستم را محکم گرفته بود تا مواظبم باشد. به این عشق افتخار میکردم. هرکس در تشییع بود، ما را دیده بود. رسیدیم به جمعیت اصلی و هرکدام به بخش خود رفتیم. خدا را شکر میکردم که توانستیم در مراسم باشیم. دوستانم را دیدم، اما حواسم به تو بود. دنبالت میگشتم.یک حس عجیب در رگ هایم جریان داشت که نمی‌دانستم چیست؟ با وجود اینکه چند دقیقه قبل کنار هم بودیم خیلی دلتنگت شده بودم. بعد از مراسم برگشتیم و تو رفتی سر کار. اما برای ناهار برگشتی—بازهم تعجب کردم چطور توانستی بیایی؟ نشستی سر سفره، بچه را بغل کردی وبا او بازی میکردی. من مدام میگفتم: «محمد جان، نهار بخور.» اما تو درست غذا نخوردی. رفتار های عجیبت، صورت زیبا تر از همیشه ات و طرز برخوردت با من و علیرضا خیلی نگرانم کرده بود. بعد از نهار گفتم برو یکم استراحت کن،چند روزه درست نخوابیدی اما تو آرام و قرار نداشتی. میگفتی انقدر وقت هست برای خوابیدن و کشوی مدارکت را مرتب میکردی و با من حرف میزدی. من خوشحال بودم که کنارمی، اما دلیل رفتار هایت چه بود؟ یک بار هم گفتی: «جنگ برکت‌های خودش رو داره.» گفتم: «اینو میتونی به مادر فلان شهید هم بگی؟» گفتی: «از کجا میدونی اگه زنده مونده بود، چند سال دیگه از سپاه بیرون نمیرفت و اینجوری عاقبت بخیر میشد؟» چیزی نگفتم، حقیقت تلخ بود، راست میگفتی. پرسیدم: «محمد، اگه بری سر کار و برگردی ببینی من شهید شدم، چی کار میکنی؟» فوری گفتی: «میمیرم.» تمام وجودم از مهر و محبتت لبریز شد. نگاهم کردی و دستت را بالا گرفتی و گفتی: «صد پسر در خون بغلتد، کم نگردد دختری.» آن روز پر بود از جملاتی که حالا باید هر روز و هر ثانیه تداعیشان کنم. قرار بود زندگی‌ام خلاصه شود در آن جمله که گفتی: «ما باید همه‌چیز را از خدا بخواهیم.» فقط خدا همه‌کاره است، نه بنده ها . آن روز سرشار از شوق بودم از اینهمه درایت و خوش‌فکری همسرم. اما آن خاطره‌ها با یک تماس کوتاه شدند: باید میرفتی سر کار. نمیتوانستم دل بکنم. نمیخواستم آن روز تمام شود.نگرانی همه وجودم را فرا گرفت. آخر گفتی تلاش میکنی شام برگردی تا آرام تر شوم و از من خواستی تا آماده شوم که مارا ببری پیش پدر و مادرم تا تنها نباشیم. در راه حرف زدیم. گفتم بذار عکس بگیرم. نتوانستی به دوربین نگاه کنی—داشتی رانندگی میکردی. رسیدیم. علیرضا را به پدرم سپردی و با عجله سوار ماشین شدی. گفتم: «محمد، خداحافظ.» عجله نگذاشت که جوابم را بدهی. با خودم گفتم شب حتما بهت میگم چرا جواب خداحافظیم رو ندادی. شب شد. تماس گرفتی و گفتی نمیتوانی بیایی. میدانستم کار فراوان است، اصرار نکردم. ...... و آن شب، صبح شد. شبی که ای کاش هیچوقت صبح نمیشد... رسانه رسمی شهید محمد ثقفی _____🇮🇷🇮🇷🇮🇷__________ https://eitaa.com/joinchat/3850700016Cab586450e4 ______🇮🇷🇮🇷🇮🇷_________
آخرین عکس💔 30 خرداد 1404 رسانه رسمی شهید محمد ثقفی _____🇮🇷🇮🇷🇮🇷__________ https://eitaa.com/joinchat/3850700016Cab586450e4 ______🇮🇷🇮🇷🇮🇷_________
السلام علیک یا علی بن موسی الرضا المرتضی(ع) ✨🌿
صل الله علیک یا اباصالح المهدی (عج) 🌱🤍
6.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خیال آمدنت دیشبم به سر میزد نیامدی💔🙂 رسانه رسمی شهید محمد ثقفی _____🇮🇷🇮🇷🇮🇷__________ https://eitaa.com/joinchat/3850700016Cab586450e4 ______🇮🇷🇮🇷🇮🇷_________