3.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
روز چهارم محرم 🖤
اَلسَلامُ عَلَیْکَ یا اباعبدالله الْحُسَینِ (س)
رسانه رسمی شهید محمد ثقفی
_🇮🇷🇮🇷🇮🇷__________
https://eitaa.com/joinchat/3850700016Cab586450e4
🇮🇷🇮🇷🇮🇷_______
پیکری که به امام دوخته شد...
در میانهی مراسم روضه وهجوم اشکها، در دل آن شیونهای سوزان، ناگاه فریادی از اعماق وجود جوشید: «آخ... عبدالله، خوش به سعادتت!»
این ناله، شگفتیِ روحی بود که با خوشبختیِ بیکران، سوخته میشد. کودکی که در دامان ولایت پرورده شده بود، چگونه میتوانست اینک، چنین بزرگ در برابر چشمان حیرتزدهی تاریخ بایستد؟
از دور، نگاهش به قامتِ تنها ماندهی امام دوخت. دلهرهای عظیم سینهاش را فشرد: مبادا امامش گمان برد یاری ندارد! مبادا در این اوجِ تنهایی، آقا را... آه، که این فکر، تیغی برندهتر از هر شمشیر بر پیکر جانش بود.
ترسید. اما نه ترس از مرگ. ترسی که او را لرزاند، ترس از دستدادنِ لحظهای بود که میتوانست جانش را نذرِ امامِ زمانش کند.
او خوب میدانست که ولایت، بر هر خویشاوندی برتر است. عمویِ او بودن، برایش افتخاری بود؛ اما امامش بودن، حقیقتی بود که تمام هستیاش را در بر گرفته بود. مگر میتوانست نظارهگر باشد، آنگاه که امامش، در برابر چشمانش به شهادت میرسید؟
پس این به ظاهرکودک، این مردِ کوچکقامتِ بنیهاشم، چه باید میکرد؟ آیا به خاطرِ قامتی که هنوز قامتِ رزمندگانِ جنگآزموده نشده بود، باید صبر میکرد؟ آیا میتوانست جامِ سعادت را از کف دهد، در حالی که لبهای تشنهاش، جز جرعهای از شهادت در راهِ امام، هیچ نمیخواست؟
و دوید.
دوید، با آن گامهای کوچک و عزمی بزرگتر از تمامِ تاریخ. دستانش را به سوی نیزهها و شمشیر ها بالا گرفت، نه برای التماس که برای دفاع. دفاع کرد با هر آنچه داشت. و چه داشت، این کودکِ تشنهلب، جز جسمی کوچک و روحی سرشار از ایمان؟
با تنها ثروتش دفاع کرد: با تنِ خویش.
دستانش، آن دو بازویِ نازک، به پوستِ تنش آویزان شد، اما هنوز ایستاده بود. بدنش را چون سپری، در برابر تیرها نهاد. مبادا تیری به قامتِ امامش برخورد کند! مبادا حسین، بییاور بماند!
و آنگاه، حرملهیِ سیاهدل، از پشتِ کمین، تیرِ مرگ را رها کرد. تیری که به استقبالِ سینهای کوچک رفت، سینهای که بزرگترین عشقِ تاریخ را در خود جای داده بود.
خوشا به سعادتش، ای عبدالله! تیر، بدنِ تو را به پیکرِ امام دوخت؛ و تو، اینک، نه تنها در خونِ خود، که در خونِ عشق، غوطهور گشتی.
او جنگیده بود. با تمامِ وجود، تا آخرین نفس. برای حسین(ع) . برای امامِ زمانش. و در این نبردِ بینظیر، آنچه را که هزاران به ظاهر مردِ جنگی نتوانستند، یک کودک به انجام رساند: فدایِ امام شد، تا برای همیشه، در تاریخِ عشق، جاودان بماند.
#روایت_محرم
رسانه رسمی شهید محمد ثقفی
_____🇮🇷🇮🇷🇮🇷__________
https://eitaa.com/joinchat/3850700016Cab586450e4
______🇮🇷🇮🇷🇮🇷_________
بدون خداحافظی...
(آخرین روز باهم بودنمان)
صبح سیام خرداد بود که با همسرم تماس گرفتم.
— اجازه هست برم تشییع شهید صدری؟
— نه عزیزم، نرو. خطرناکه.
— ولی محمد... تو هیچوقت مخالفت نمیکردی.
—فاطمه جان، عزیزم، الان خطرناکه.
ناراحت شدم. گفتم: «مگه چی میخواد بشه انگار خون ما رنگینتر از بقیهست.»
آن روز خونه مادر بزرگم بودیم.
مادرم و برادرم رفتند و من با غمی سنگین در خانه ماندم، با تعجب که چرا مخالفت کردی؟!
ناگهان زنگ خانه به صدا درآمد. رفتم در را باز کردم. آقامحمد بود.
تعجبم بیشتر شد.
— بیا بریم تشییع.
چیزی نگفتم.
— فاطمه جان، به سختی تونستم بیام که باهم بریم.
( زیر پوستی ذوق کردم که بخاطر من آمده ای)
آماده شدم. بچه را پیش مادربزرگ گذاشتیم.
رفتار آقامحمد آن روز برایم عجیب بود. اینهمه نگران من، اینهمه به من چسبیده.
تا نزدیک مراسم رفتیم. ماشین را پارک کردیم و دستم را گرفتی—کاری که همیشه مخالفش بودی و میگفتی درست نیست داخل خیابان دست هم را بگیریم —و با سرعت میان جمعیت جلو میرفتی.
آن روز هیچ چیز عادی نبود.
آن روز من به مردی افتخار میکردم که دستم را محکم گرفته بود تا مواظبم باشد. به این عشق افتخار میکردم. هرکس در تشییع بود، ما را دیده بود.
رسیدیم به جمعیت اصلی و هرکدام به بخش خود رفتیم. خدا را شکر میکردم که توانستیم در مراسم باشیم. دوستانم را دیدم، اما حواسم به تو بود. دنبالت میگشتم.یک حس عجیب در رگ هایم جریان داشت که نمیدانستم چیست؟
با وجود اینکه چند دقیقه قبل کنار هم بودیم خیلی دلتنگت شده بودم.
بعد از مراسم برگشتیم و تو رفتی سر کار. اما برای ناهار برگشتی—بازهم تعجب کردم چطور توانستی بیایی؟ نشستی سر سفره، بچه را بغل کردی وبا او بازی میکردی. من مدام میگفتم: «محمد جان، نهار بخور.» اما تو درست غذا نخوردی. رفتار های عجیبت، صورت زیبا تر از همیشه ات و طرز برخوردت با من و علیرضا خیلی نگرانم کرده بود.
بعد از نهار گفتم برو یکم استراحت کن،چند روزه درست نخوابیدی اما تو آرام و قرار نداشتی. میگفتی انقدر وقت هست برای خوابیدن و کشوی مدارکت را مرتب میکردی و با من حرف میزدی. من خوشحال بودم که کنارمی، اما دلیل رفتار هایت چه بود؟
یک بار هم گفتی: «جنگ برکتهای خودش رو داره.»
گفتم: «اینو میتونی به مادر فلان شهید هم بگی؟»
گفتی: «از کجا میدونی اگه زنده مونده بود، چند سال دیگه از سپاه بیرون نمیرفت و اینجوری عاقبت بخیر میشد؟»
چیزی نگفتم، حقیقت تلخ بود، راست میگفتی.
پرسیدم: «محمد، اگه بری سر کار و برگردی ببینی من شهید شدم، چی کار میکنی؟»
فوری گفتی: «میمیرم.»
تمام وجودم از مهر و محبتت لبریز شد.
نگاهم کردی و دستت را بالا گرفتی و گفتی: «صد پسر در خون بغلتد، کم نگردد دختری.»
آن روز پر بود از جملاتی که حالا باید هر روز و هر ثانیه تداعیشان کنم. قرار بود زندگیام خلاصه شود در آن جمله که گفتی: «ما باید همهچیز را از خدا بخواهیم.» فقط خدا همهکاره است، نه بنده ها .
آن روز سرشار از شوق بودم از اینهمه درایت و خوشفکری همسرم.
اما آن خاطرهها با یک تماس کوتاه شدند: باید میرفتی سر کار. نمیتوانستم دل بکنم. نمیخواستم آن روز تمام شود.نگرانی همه وجودم را فرا گرفت.
آخر گفتی تلاش میکنی شام برگردی تا آرام تر شوم و از من خواستی تا آماده شوم که مارا ببری پیش پدر و مادرم تا تنها نباشیم.
در راه حرف زدیم. گفتم بذار عکس بگیرم. نتوانستی به دوربین نگاه کنی—داشتی رانندگی میکردی.
رسیدیم. علیرضا را به پدرم سپردی و با عجله سوار ماشین شدی.
گفتم: «محمد، خداحافظ.»
عجله نگذاشت که جوابم را بدهی.
با خودم گفتم شب حتما بهت میگم چرا جواب خداحافظیم رو ندادی.
شب شد. تماس گرفتی و گفتی نمیتوانی بیایی. میدانستم کار فراوان است، اصرار نکردم.
......
و آن شب، صبح شد.
شبی که ای کاش هیچوقت صبح نمیشد...
#روایت_هایی_از_سالی_که_گذشت
رسانه رسمی شهید محمد ثقفی
_____🇮🇷🇮🇷🇮🇷__________
https://eitaa.com/joinchat/3850700016Cab586450e4
______🇮🇷🇮🇷🇮🇷_________
آخرین عکس💔
30 خرداد 1404
رسانه رسمی شهید محمد ثقفی
_____🇮🇷🇮🇷🇮🇷__________
https://eitaa.com/joinchat/3850700016Cab586450e4
______🇮🇷🇮🇷🇮🇷_________
6.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خیال آمدنت دیشبم به سر میزد
نیامدی💔🙂
رسانه رسمی شهید محمد ثقفی
_____🇮🇷🇮🇷🇮🇷__________
https://eitaa.com/joinchat/3850700016Cab586450e4
______🇮🇷🇮🇷🇮🇷_________
یکسال گذشت...
یکسال.
365 روز.
صدایت را نشنیدهام،
لبخندت را ندیدهام،
مگر در دنیای خواب.
یکسال برای آدمهای معمولی، یک قرن برای من.
شاید هم بیشتر.
دستکم هفتاد و هفت روزش اصلاً نگذشت.
همان روزهایی که تو در درد میسوختی، زمان ایستاد.
بعد از چهاردهم شهریور، زمان در همان شب ماند و صبحی از راه نرسید.
صبح، سیویکم خرداد بود.
با خودم گفتم: «بگذارم استراحت کند، بعد از شیفت شب.»
دستم به تلفن نرفت.
اما ای کاش...
ای کاش شماره ات را گرفته بودم.
ای کاش صدایت را یک بار دیگرشنیده بودم.
آن روز امتحان داشتم به تو گفته بودم شاید امتحان را ندهم.
ولی رفتم.
امتحان سختی بود.
با آن دلشورهای که جانم را مي فشرد، نشستم و نوشتم.
مثل همیشه، وقتی از سالن امتحان بیرون آمدم، شمارهات را گرفتم.
میخواستم بگویم: «عالی بود!»
تا ذوق کنی.
تا صدای خوشحالیات را بشنوم.
راستش، نمرات عالی ام را برای تو میخواستم.
آنقدر خوشحال میشدی که هر کس از دور میدید، گمان میکرد چه اتفاق بزرگی افتاده.
اما تلفن را جواب ندادی.
دوباره گرفتم. جواب ندادی.
سومین بار. جواب ندادی.
نگرانی چنگ زد به جانم.
ساعتی پیش اطراف اصفهان را زده بودند. چند شهرضایی هم آنجا بودند.
نکند...
پیگیر شدیم. از همکارانت حالت را پرسیدیم.
گفتند: «رفته کمکرسانی. موبایلش را نبرده. حالش خوب است.»
میخواستم صدقهای الکترونیکی بدهم، نشد.
دلم شور میزد.
بغض کرده بودم.
سی بار تماس، سی بار بوق ممتد.
صدای بوق تلفن ، صدای دلخواه من نبود.
من پشت تلفن، وجود تو را تمنا میکردم.
میدانی چه شد؟
داشتم دق میکردم.
اما به همه میگفتم: «محمد قول داده هیچیش نشه. محمدم حالش خوبه.»
داشتم قالب تهی میکردم.
سیویکم خرداد، روز نامحبوبی بود.
حداقل برای من.
برای منی که منتظر تماس تو بودم.
و سرانجام، همان روز تو را از من ربود.
---
یکسال گذشت.
یکسال است که به من نگفتی: «تا من هستم، نترس.»
و من ترسیدم.
از روزهای بیتو ترسیدم.
از قلبی که پس از تو نای تپیدن ندارد ترسیدم.
از روزگاری که محمدم در آن نفس نمیکشد ترسیدم.
و خستهشدم.
از دنیایی که در آن صدایت را نمیشنوم، نگاهت را نمیبینم،
خستهام.
تو که گوی سعادت را ربودی،
دستم را بگیر،
که دیگر جانی نمانده برایم.
#دلی
رسانه رسمی شهید محمد ثقفی
_____🇮🇷🇮🇷🇮🇷__________
https://eitaa.com/joinchat/3850700016Cab586450e4
______🇮🇷🇮🇷🇮🇷_________