eitaa logo
دلتیر ( رسانه رسمی شهید محمد ثقفی)
1.7هزار دنبال‌کننده
434 عکس
183 ویدیو
23 فایل
اللهم عجل لولیک الفرج🌱 دلتیر:"دل"+"تیر"برای دردی که مثل تیرِخاموش فرومیرود ماومجنون‌همسفربودیم‌درصحرای‌عشق اوبه‌منزل‌هارسیدوماهنوزآواره‌ایم شهیدمحمدثقفی ولادت:١٨بهمن١٣٧٧ مجروحیت:٣١خرداد١۴٠۴توسط اسرائیل شهادت:١۴شهریور١۴٠۴ @Fatemehsadat_Hosseini
مشاهده در ایتا
دانلود
صل الله علیک یا اباصالح المهدی (عج) 🌱🤍
6.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خیال آمدنت دیشبم به سر میزد نیامدی💔🙂 رسانه رسمی شهید محمد ثقفی _____🇮🇷🇮🇷🇮🇷__________ https://eitaa.com/joinchat/3850700016Cab586450e4 ______🇮🇷🇮🇷🇮🇷_________
یکسال گذشت... یکسال. 365 روز. صدایت را نشنیده‌ام، لبخندت را ندیده‌ام، مگر در دنیای خواب. یکسال برای آدم‌های معمولی، یک قرن برای من. شاید هم بیشتر. دست‌کم هفتاد و هفت روزش اصلاً نگذشت. همان روزهایی که تو در درد می‌سوختی، زمان ایستاد. بعد از چهاردهم شهریور، زمان در همان شب ماند و صبحی از راه نرسید. صبح، سی‌ویکم خرداد بود. با خودم گفتم: «بگذارم استراحت کند، بعد از شیفت شب.» دستم به تلفن نرفت. اما ای کاش... ای کاش شماره ات را گرفته بودم. ای کاش صدایت را یک بار دیگرشنیده بودم. آن روز امتحان داشتم به تو گفته بودم شاید امتحان را ندهم. ولی رفتم. امتحان سختی بود. با آن دلشوره‌ای که جانم را مي فشرد، نشستم و نوشتم. مثل همیشه، وقتی از سالن امتحان بیرون آمدم، شماره‌ات را گرفتم. می‌خواستم بگویم: «عالی بود!» تا ذوق کنی. تا صدای خوشحالی‌ات را بشنوم. راستش، نمرات عالی ام را برای تو می‌خواستم. آنقدر خوشحال می‌شدی که هر کس از دور می‌دید، گمان می‌کرد چه اتفاق بزرگی افتاده. اما تلفن را جواب ندادی. دوباره گرفتم. جواب ندادی. سومین بار. جواب ندادی. نگرانی چنگ زد به جانم. ساعتی پیش اطراف اصفهان را زده بودند. چند شهرضایی هم آنجا بودند. نکند... پیگیر شدیم. از همکارانت حالت را پرسیدیم. گفتند: «رفته کمک‌رسانی. موبایلش را نبرده. حالش خوب است.» می‌خواستم صدقه‌ای الکترونیکی بدهم، نشد. دلم شور می‌زد. بغض کرده بودم. سی بار تماس، سی بار بوق ممتد. صدای بوق تلفن ، صدای دلخواه من نبود. من پشت تلفن، وجود تو را تمنا می‌کردم. می‌دانی چه شد؟ داشتم دق می‌کردم. اما به همه می‌گفتم: «محمد قول داده هیچیش نشه. محمدم حالش خوبه.» داشتم قالب تهی می‌کردم. سی‌ویکم خرداد، روز نا‌محبوبی بود. حداقل برای من. برای منی که منتظر تماس تو بودم. و سرانجام، همان روز تو را از من ربود. --- یکسال گذشت. یکسال است که به من نگفتی: «تا من هستم، نترس.» و من ترسیدم. از روزهای بی‌تو ترسیدم. از قلبی که پس از تو نای تپیدن ندارد ترسیدم. از روزگاری که محمدم در آن نفس نمی‌کشد ترسیدم. و خسته‌شدم. از دنیایی که در آن صدایت را نمی‌شنوم، نگاهت را نمی‌بینم، خسته‌ام. تو که گوی سعادت را ربودی، دستم را بگیر، که دیگر جانی نمانده برایم. رسانه رسمی شهید محمد ثقفی _____🇮🇷🇮🇷🇮🇷__________ https://eitaa.com/joinchat/3850700016Cab586450e4 ______🇮🇷🇮🇷🇮🇷_________
إِنَّمَا أَشْكُو بَثِّي وَحُزْنِي إِلَى اللّهِ❤️‍🩹
میدانی!؟ کاخ آرزوهایم را با دومینو ساختم. مهرهٔ آخر را هم گذاشتم جلوی پایِ تو. تو رفتی. مهره افتاد. و کاخ،جلوی چشمانم فروریخت و ویرانه شد. @deltir
برنامک @yeayeh_app رو باز کردم و برام این آیه اومد. شماهم امتحان کنید 🌱🤍
السلام علیک یا علی بن موسی الرضا المرتضی(ع) ✨🌿
صل الله علیک یا اباصالح المهدی (عج) 🌱🤍
شهید عزیز و بزرگوار ضامن من شد و برای اولین بار زیارت اقا امیرالمومنین(ع) قسمتم شد❤️‍🩹🥺 رسانه رسمی شهید محمد ثقفی _____🇮🇷🇮🇷🇮🇷__________ https://eitaa.com/joinchat/3850700016Cab586450e4 ______🇮🇷🇮🇷🇮🇷_________
یکشنبه اول تیرماه... ( چگونگی مجروحیت و مطلع شدن مان) حال آن روزم با هیچ کلمه‌ای قابل توصیف نبود. نمیخواستم چیزی نشان دهم، اما دریای طوفانی درونم آرام نمی‌گرفت. تاکنون نشده بود دو روز صدایش را نشنوم. از جمعه که یکدیگر را دیده بودیم تا یکشنبه اول تیرماه، هیچ رد و نشانی از او نداشتم. نه پیامکی، نه تماسی، نه خبری. حتی همکارانش هم از وضعیتش بی‌خبر بودند. اما بعدها، ماجرا را شنیدم؛ ماجرایی که قلبم را تکه‌تکه کرد: «او با ماشین، بچه‌ها را از منطقه بیرون ( همکاران) میبرد و برمیگشت. چندین بار این رفت‌وآمد را تکرار کرد. یکی از همکارانش به او گفت: «آقای ثقفی، پناه بگیر! منطقه قرمز است!» و او در پاسخ، تنها بااشارهای به سمتشان پرسیده بود که کمک میخواهند؟ همکارش با نگرانی گفته بود: «نه، خیلی خطرناکه.» تنها کمی بعد، وقتی اوضاع بحرانی تر شد، خودش به کمک آمد. میان آن همهمه، بطری آبی به دستش دادم و در لحظه ای که نمیدانستم چه بر سرمان خواهد آمد، سرشوخی را باز کردم: «قیافه ات کپی کسانی است که شهید میشودند! آب را بخور که نکند تشنه شهید شوی. ما که نمیخواهیم شهید شویم، اما انگار تو خودت این راه را انتخاب کرده‌ای .» آب را نوشید. ‌و فقط چند لحظه بعد... بوم! صدایی وحشتناک همه جارا گرفت. خاک و دود، همه‌چیز را پوشاند. هرکسی به گوشه‌ای پرت شد. دویدم سمتش. دیدم که حالش وخیم است و هوشیاری اش را از دست داده. بیسیم زدم و کمک خواستم. چند دقیقه بعد، او را به بیمارستان رساندند.» --- روز بعد بود که رد و بدل شدن یک عکس میان همکاران، همه‌چیز را تغییر داد. عکسی از یک مجروح مجهول‌الهویه. پدرم فقط با یک نگاه شناختش. .... ساعتی بعد، پدرم با چشمانی سرخ و بغضی سنگین، روبه‌رویم نشستند و گفتند: «آقامحمد مجروح شده... سمت چپ بدنش آسیب دیده. هوشیاری اش کمی پایین آمده.» آنقدر گریستم که هنوز، تصویر صورتم در آینه آن روز را به‌خاطر دارم؛ چشمانی سرخ چون خون، از گریه، به گونه ای که چهره‌ام را نشناختم. بیقرار خواهش میکردم که «همین الان باید برویم! باید ببینمش! باید مطمئن شوم زنده است!» با بیمارستان تماس گرفتند. صدای پرستار آرام و مطمئن بود و به نوعی، تکه‌پاره‌ های وجودم را به هم چسباند و آرامم کرد. قرار شد فردایش به دیدن محمدم برویم. نذر و نیاز ها شروع شد ختم های قرآن و صلوات و.... همه ی شهر کم کم مطلع شدند و از خدا بهبودی اش را طلب می‌کردند..... غافل از اینکه تقدیر به شکل دیگری رقم خورده بود! رسانه رسمی شهید محمد ثقفی _🇮🇷🇮🇷🇮🇷__________ https://eitaa.com/joinchat/3850700016Cab586450e4 🇮🇷🇮🇷🇮🇷_______
16.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سخت ترین شب زندگیت چه شبی بوده؟! رسانه رسمی شهید محمد ثقفی _🇮🇷🇮🇷🇮🇷__________ https://eitaa.com/joinchat/3850700016Cab586450e4 __🇮🇷🇮🇷🇮🇷_________