برنامک @yeayeh_app رو باز کردم و برام این آیه اومد.
شماهم امتحان کنید 🌱🤍
شهید عزیز و بزرگوار ضامن من شد و برای اولین بار زیارت اقا امیرالمومنین(ع) قسمتم شد❤️🩹🥺
#پیام_شما
#زیارت_نیابتی
رسانه رسمی شهید محمد ثقفی
_____🇮🇷🇮🇷🇮🇷__________
https://eitaa.com/joinchat/3850700016Cab586450e4
______🇮🇷🇮🇷🇮🇷_________
یکشنبه اول تیرماه...
( چگونگی مجروحیت و مطلع شدن مان)
حال آن روزم با هیچ کلمهای قابل توصیف نبود. نمیخواستم چیزی نشان دهم، اما دریای طوفانی درونم آرام نمیگرفت. تاکنون نشده بود دو روز صدایش را نشنوم.
از جمعه که یکدیگر را دیده بودیم تا یکشنبه اول تیرماه، هیچ رد و نشانی از او نداشتم. نه پیامکی، نه تماسی، نه خبری. حتی همکارانش هم از وضعیتش بیخبر بودند.
اما بعدها، ماجرا را شنیدم؛ ماجرایی که قلبم را تکهتکه کرد:
«او با ماشین، بچهها را از منطقه بیرون ( همکاران) میبرد و برمیگشت. چندین بار این رفتوآمد را تکرار کرد. یکی از همکارانش به او گفت: «آقای ثقفی، پناه بگیر! منطقه قرمز است!» و او در پاسخ، تنها بااشارهای به سمتشان پرسیده بود که کمک میخواهند؟ همکارش با نگرانی گفته بود: «نه، خیلی خطرناکه.»
تنها کمی بعد، وقتی اوضاع بحرانی تر شد، خودش به کمک آمد. میان آن همهمه، بطری آبی به دستش دادم و در لحظه ای که نمیدانستم چه بر سرمان خواهد آمد، سرشوخی را باز کردم:
«قیافه ات کپی کسانی است که شهید میشودند! آب را بخور که نکند تشنه شهید شوی. ما که نمیخواهیم شهید شویم، اما انگار تو خودت این راه را انتخاب کردهای .»
آب را نوشید.
و فقط چند لحظه بعد... بوم!
صدایی وحشتناک همه جارا گرفت.
خاک و دود، همهچیز را پوشاند. هرکسی به گوشهای پرت شد.
دویدم سمتش. دیدم که حالش وخیم است و هوشیاری اش را از دست داده. بیسیم زدم و کمک خواستم. چند دقیقه بعد، او را به بیمارستان رساندند.»
---
روز بعد بود که رد و بدل شدن یک عکس میان همکاران، همهچیز را تغییر داد. عکسی از یک مجروح مجهولالهویه.
پدرم فقط با یک نگاه شناختش.
....
ساعتی بعد، پدرم با چشمانی سرخ و بغضی سنگین، روبهرویم نشستند و گفتند: «آقامحمد مجروح شده... سمت چپ بدنش آسیب دیده. هوشیاری اش کمی پایین آمده.»
آنقدر گریستم که هنوز، تصویر صورتم در آینه آن روز را بهخاطر دارم؛ چشمانی سرخ چون خون، از گریه، به گونه ای که چهرهام را نشناختم.
بیقرار خواهش میکردم که «همین الان باید برویم! باید ببینمش! باید مطمئن شوم زنده است!»
با بیمارستان تماس گرفتند. صدای پرستار آرام و مطمئن بود و به نوعی، تکهپاره های وجودم را به هم چسباند و آرامم کرد.
قرار شد فردایش به دیدن محمدم برویم.
نذر و نیاز ها شروع شد
ختم های قرآن و صلوات و....
همه ی شهر کم کم مطلع شدند و از خدا بهبودی اش را طلب میکردند.....
غافل از اینکه تقدیر به شکل دیگری رقم خورده بود!
رسانه رسمی شهید محمد ثقفی
_🇮🇷🇮🇷🇮🇷__________
https://eitaa.com/joinchat/3850700016Cab586450e4
🇮🇷🇮🇷🇮🇷_______
16.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سخت ترین شب زندگیت چه شبی بوده؟!
رسانه رسمی شهید محمد ثقفی
_🇮🇷🇮🇷🇮🇷__________
https://eitaa.com/joinchat/3850700016Cab586450e4
__🇮🇷🇮🇷🇮🇷_________
دلتیر
( رسانه رسمی شهید محمد ثقفی)
سخت ترین شب زندگیت چه شبی بوده؟! رسانه رسمی شهید محمد ثقفی _🇮🇷🇮🇷🇮🇷__________ https://eitaa.com/join
وقتی اومدم پیشت....
گفتم:محمدم؛ محمد صدای منو میشنوی؟! 💔
....
صدای منو میشنیدی!؟
امنیت اتفاقی نیست!
حفظ امنیت آن هم زیر سایه اسلام جواهری است که بی بها به دست نمیآید.