یکشنبه اول تیرماه...
( چگونگی مجروحیت و مطلع شدن مان)
حال آن روزم با هیچ کلمهای قابل توصیف نبود. نمیخواستم چیزی نشان دهم، اما دریای طوفانی درونم آرام نمیگرفت. تاکنون نشده بود دو روز صدایش را نشنوم.
از جمعه که یکدیگر را دیده بودیم تا یکشنبه اول تیرماه، هیچ رد و نشانی از او نداشتم. نه پیامکی، نه تماسی، نه خبری. حتی همکارانش هم از وضعیتش بیخبر بودند.
اما بعدها، ماجرا را شنیدم؛ ماجرایی که قلبم را تکهتکه کرد:
«او با ماشین، بچهها را از منطقه بیرون ( همکاران) میبرد و برمیگشت. چندین بار این رفتوآمد را تکرار کرد. یکی از همکارانش به او گفت: «آقای ثقفی، پناه بگیر! منطقه قرمز است!» و او در پاسخ، تنها بااشارهای به سمتشان پرسیده بود که کمک میخواهند؟ همکارش با نگرانی گفته بود: «نه، خیلی خطرناکه.»
تنها کمی بعد، وقتی اوضاع بحرانی تر شد، خودش به کمک آمد. میان آن همهمه، بطری آبی به دستش دادم و در لحظه ای که نمیدانستم چه بر سرمان خواهد آمد، سرشوخی را باز کردم:
«قیافه ات کپی کسانی است که شهید میشودند! آب را بخور که نکند تشنه شهید شوی. ما که نمیخواهیم شهید شویم، اما انگار تو خودت این راه را انتخاب کردهای .»
آب را نوشید.
و فقط چند لحظه بعد... بوم!
صدایی وحشتناک همه جارا گرفت.
خاک و دود، همهچیز را پوشاند. هرکسی به گوشهای پرت شد.
دویدم سمتش. دیدم که حالش وخیم است و هوشیاری اش را از دست داده. بیسیم زدم و کمک خواستم. چند دقیقه بعد، او را به بیمارستان رساندند.»
---
روز بعد بود که رد و بدل شدن یک عکس میان همکاران، همهچیز را تغییر داد. عکسی از یک مجروح مجهولالهویه.
پدرم فقط با یک نگاه شناختش.
....
ساعتی بعد، پدرم با چشمانی سرخ و بغضی سنگین، روبهرویم نشستند و گفتند: «آقامحمد مجروح شده... سمت چپ بدنش آسیب دیده. هوشیاری اش کمی پایین آمده.»
آنقدر گریستم که هنوز، تصویر صورتم در آینه آن روز را بهخاطر دارم؛ چشمانی سرخ چون خون، از گریه، به گونه ای که چهرهام را نشناختم.
بیقرار خواهش میکردم که «همین الان باید برویم! باید ببینمش! باید مطمئن شوم زنده است!»
با بیمارستان تماس گرفتند. صدای پرستار آرام و مطمئن بود و به نوعی، تکهپاره های وجودم را به هم چسباند و آرامم کرد.
قرار شد فردایش به دیدن محمدم برویم.
نذر و نیاز ها شروع شد
ختم های قرآن و صلوات و....
همه ی شهر کم کم مطلع شدند و از خدا بهبودی اش را طلب میکردند.....
غافل از اینکه تقدیر به شکل دیگری رقم خورده بود!
رسانه رسمی شهید محمد ثقفی
_🇮🇷🇮🇷🇮🇷__________
https://eitaa.com/joinchat/3850700016Cab586450e4
🇮🇷🇮🇷🇮🇷_______
16.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سخت ترین شب زندگیت چه شبی بوده؟!
رسانه رسمی شهید محمد ثقفی
_🇮🇷🇮🇷🇮🇷__________
https://eitaa.com/joinchat/3850700016Cab586450e4
__🇮🇷🇮🇷🇮🇷_________
دلتیر
( رسانه رسمی شهید محمد ثقفی)
سخت ترین شب زندگیت چه شبی بوده؟! رسانه رسمی شهید محمد ثقفی _🇮🇷🇮🇷🇮🇷__________ https://eitaa.com/join
وقتی اومدم پیشت....
گفتم:محمدم؛ محمد صدای منو میشنوی؟! 💔
....
صدای منو میشنیدی!؟
امنیت اتفاقی نیست!
حفظ امنیت آن هم زیر سایه اسلام جواهری است که بی بها به دست نمیآید.
هدایت شده از جشنواره آقا جمال
7.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
┄┅═══💠❀ ﷽ ❀💠═══┅┄
#حسینیه_آقا_جمال
8️⃣ هشتم محرم
🏴 تشنگی حسین علیهالسلام و یارانش را آزار میداد.
✨️ امام پشت خیمهها آمد، نه گام به سوی قبله پیمود و زمین را شکافت.
🏴 چشمهای شیرین جوشید، اصحاب آب نوشیدند و مشکها را پر کردند؛
✨️ اما چشمه فرو رفت و اثرش نهان شد. این آخرین آب نوشیدهشده در اردوگاه امام بود.
┄┅═══❀💠🇮🇷💠❀═══┅┄
@aghajamal_jashnvareh
خواب دیدم ك سرت بر سر ِخاك افتاده است ..
رنگ ِاین خاك همان است ، بیا برگردیم : )
اربا اربا در راه امام...
من یک همسر شهیدم؛
وقتی همسرم قدم از قدم که برمیداشت، بیاختیار قربانِ آن قامتِ استوار میرفتم. نگاهش که به سویم میچرخید، تکتک اجزای چهرهاش برایم قبلهگاه میشد؛ بیآنکه خود بداند در عمق جان من چه جایگاهی دارد.
گاه چنان غرق تماشای نشانههایش میشدم که مینشستم و تکتک چیزهایی را که به او گره خورده بود، چون اوراق عاشقانه ورق میزدم.
پس از آمدن او روضهی علیاکبر برایم معنایی دیگر یافت. همان علیاکبری که در میان جمع، به «جوانی محبوب» و «خوشچهره بنیهاشم» شهره بود، و از همه مهمتر، شبیهترین به پیامبر. رشید و دلیر، با قامتی چون سرو و سیمایی که آینهی نبیاکرم بود؛ او خُلقاً و خَلقاً، یادگارِ رسول بود. عزیزِ خاندان، و دلرباترین جوانِ بیت امام. هرکه در زندگی جوانی محرم داشته باشد، به خوبی میداند که چنین گوهری برای خانوادهاش تا چه اندازه گرانبهاست.
آنگاه که پیکرِ سالم اما مجروح همسرم را در کفن نهادند، کربلا در چشمانم جان گرفت. لحظهای که با هر گامِ پسر، بغضی سخت در گلوی پدر مینشست؛ پدر، جوانِ خویش را به میدان سپرد و از علی دل کند تا حسین شود.
اسماعیل جلوی چشمان ابراهیم قربانی شد و بندگیِ محبوبِ خدا با دلکندن آغاز شد...
و علی رفت.
رفت و دلاورانه جنگید؛ جنگید و نه تنها به پایِ پدر، که برای امامِ زمانِ خود، اربااربا شد. علی رفت و شهد شیرین شهادت نوشید و امام، از پسِ او، دنیا را خوارتر از همیشه دید؛ جهانی که سزاوارِ چنین جوانی نبود.
#روایت_محرم
رسانه رسمی شهید محمد ثقفی
_____🇮🇷🇮🇷🇮🇷__________
https://eitaa.com/joinchat/3850700016Cab586450e4
______🇮🇷🇮🇷🇮🇷_________
7.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
محرم امسال داغ علی اکبر برایم رنگ دیگری دارد.....
💔😭
رسانه رسمی شهید محمد ثقفی
_____🇮🇷🇮🇷🇮🇷__________
https://eitaa.com/joinchat/3850700016Cab586450e4
______🇮🇷🇮🇷🇮🇷_________