eitaa logo
دلتیر ( رسانه رسمی شهید محمد ثقفی)
1.7هزار دنبال‌کننده
386 عکس
142 ویدیو
15 فایل
اللهم عجل لولیک الفرج🌱 دلتیر:"دل"+"تیر"برای دردی که مثل تیرِخاموش فرومیرود ماومجنون‌همسفربودیم‌دردشت‌جنون اوبه‌منزل‌هارسیدوماهنوزآواره‌ایم شهیدمحمدثقفی ولادت:١٨بهمن١٣٧٧ مجروحیت:٣١خرداد١۴٠۴توسط اسرائیل شهادت:١۴شهریور١۴٠۴ ادمین: @Fatemehsadat_Hosseini
مشاهده در ایتا
دانلود
طوفانی هولناک برخاست، و باد، پرچم‌ها را چنان بر افراشت که آوای رقصشان، فضا را سرشار از عطر ایران کرد. من در سایه‌سار خیمه‌ای که به نام توست، به آرامی نشسته‌ام؛ جای من امن است و مطمئنم، اما اگر کمی آن‌سوتر باشم، باد مرا خواهد بُرد. و همین است که بیمی دلم را می‌لرزاند: مبادا عمودی سست شود و این خیمهٔ امن، درهم فرو ریزد! https://eitaa.com/deltir
💚- رفقا کسی هسـت‌ محض‌ رضای خـدا، همین الان پنـج‌ صلوات بفرسته برای ظهور آقا، صاحب الزمان !؟ ملائکه قلم به دست منتظرنااا:)
آدم هر کسی رو دوست داره براش آرزوی شهادت میکنه ...
260.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
با تفنگ اسباب بازی در دستت که نه با لبخند دلفریبت تیر عشق را دقیقا در وسط قلبم کاشتی https://eitaa.com/deltir
اللهم عجل لولیک الفرج و العافیه والنصر وجعلنا من خیر اعوانه و انصاره والمستشهدین بین یده چه عاشقانه است میان دستان معشوق جان فدا کردن https://eitaa.com/deltir
اعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَيَاةُ الدُّنْيَا لَعِبٌ وَلَهْوٌ
اگر عقابی را در قفس اسیر کنند، هرچند که با بهترین خوراک از او پذیرایی کنند و آسودگیاش را فراهم آورند، باز در اندوهی ژرف خواهد مُرد. که او پرنده‌ای است بلندپرواز، نه قفس‌نشینی شکم‌باره. جهان نیز قفسی است بزرگ و آدمیان به پرندگانش می‌مانند. برخی چون مرغان خانگی، به قفس و کنج امن عادت کرده‌اند و زندانی بودن را با جان و دل پذیرفته‌اند. اما برخی دیگر، جنسشان از تبار عقاب است... و برای آنان، عمری درگذر بدون اوج گرفتن، تنها محرومیتی جانکاه است. https://eitaa.com/deltir
روزی ما فقرا شربت وصل تو نبود زهر هجری که چشیدیم و ندیدیم تورا
گاهی اندازه یک پرده فقط فاصله بود پرده را نیز کشیدیم و ندیدیم تورا
والا.... وَخُلِقَ الْإِنْسَانُ ضَعِيفًا
وَلَا يَأْتُونَكَ بِمَثَلٍ إِلَّا جِئْنَاكَ بِالْحَقِّ وَأَحْسَنَ تَفْسِيرًا
طوفان، این روزها بی‌امان می‌وزد. امروز، وقتی قدم‌هایم را به سوی مزارت می‌افکندم، چنان باد مخالفی می‌وزید که کافی بود لحظه‌ای خود را رها کنم تا بی‌امان به پس براند و چند متر آن‌سوتر پرتابم کند؛ فرجامی که به یقین، پارگی لباس و زخمی بر تن بود. اما نه… راهم روشن بود. می‌بایست به کنار تو می‌آمدم. پس قدم‌ها را استوارتر برداشتم و باد و آسیب‌های ممکنِ آن را پشت سر نهادم. کار دشواری نبود؛ تنها همین که می‌دانستم به کجا خواهم رسید، کفایت می‌کرد. اما اینک، اندیشه ام به این مشغول است که اگر روزی قدمم بلغزد و طوفان بر من چیره شود، سرنوشتم به کجا خواهد انجامید؟ https://eitaa.com/deltir