eitaa logo
دلتیر ( رسانه رسمی شهید محمد ثقفی)
1.7هزار دنبال‌کننده
386 عکس
142 ویدیو
15 فایل
اللهم عجل لولیک الفرج🌱 دلتیر:"دل"+"تیر"برای دردی که مثل تیرِخاموش فرومیرود ماومجنون‌همسفربودیم‌دردشت‌جنون اوبه‌منزل‌هارسیدوماهنوزآواره‌ایم شهیدمحمدثقفی ولادت:١٨بهمن١٣٧٧ مجروحیت:٣١خرداد١۴٠۴توسط اسرائیل شهادت:١۴شهریور١۴٠۴ ادمین: @Fatemehsadat_Hosseini
مشاهده در ایتا
دانلود
عزیز دلم همسر مهربان من یاور سختی ها رفیق همیشگی ام این روز ها از شهادتت سخن می‌گویند می‌گویند برگشتی در کار نیست این روز ها می‌گویند معجزه هم برایت نجات دهنده نیست می‌گویند قرار است نباشی می‌گویند بودن برایت زجر آور و باز هم در نهایت شهادت است می‌گویند دعا کنیم زندگی ات برایت آزار نشود می‌گویند این درد ها با معجزه هم خوب نمی‌شود می‌گویند قرار است بشوی محبوب خدا می‌گویند قرار است شهید شوی شاید باید بگویم شهادتت مبارک؟!
آخی چه درد ناکه نبودنت🥲💔
این روز ها غم در قلبم جا خوش کرده و مویرگ به مویرگ تنم درد میکند💔🥲
از صبح حالم بد بود بغض داشت خفم میکرد يه ندایی در گوشم حرف های خوبی نمیزنه و پس من این حالم رو میذارم پای دلتنگی وسط این کشمکش صدای تو گوشم و بغض گلو و درد قبلم یهو گفتن فردا 6 بيمارستان باش برا عمل حالا چه عملی خدا داند چرا یهویی خدا داند بدجور دلم شور میزنه و نمیتونم کنترلش کنم
از حال و احوال اگر بپرسی می‌گویم قرن هاست نمی‌دانم نفس کشیدن چطور است همه می‌گویند ١ ماه از آن روز نحس میگذرد ٣١ خرداد نه، روزی که وارد برزخ شدیم برزخ اینکه آیا بازهم میتوانی باشی یا نه امروز نمی‌دانم چندمین بار بود که عملت می‌کردند نمی‌دانم این عفونت ها چرا دل از مغزت نمی‌کنند و تو که جان منی را رها نمیکنند این روز ها قرص صبر میخورم و اما نمی‌دانم چرا می‌رود و روی بغضم می‌نشیند و سینه ام را سنگین میکند این روز ها عجب سخت می‌گذرد بدون یار عزیزم بدون دستانش بدون نجوا های عاشقانه اش خلاصه که سخت می‌گذرد اما خداروشکر که میگذرد راستی داشتم میگفتم امروز باز هم عمل داشتی کاش این عفونت رهایت کند بلکه باز هم بتوانم صدایت، نگاهت، آرامش را داشته باشم امروز عمل تعویض لوله تو مغز رو داشت که بلکه این عفونت ها تموم بشه دکترا میگن عفونت اگه خوب بشه میشه امید وار بود دعا کنید برای عزیزقلبم❤️🥲
من از شرح دلتنگی هایم فقط می‌توانم یک جمله بگویم « گویا قلبم شرحه شرحه شده»
اندیشه‌های فرهاد سال‌های پیش، در خیالِ فرهاد می‌رفتم، آن عاشقِ سرگشته‌ای که پنداشت اگر کوه را بکَند، لیلیِ از دست‌رفته باز خواهد گشت. آن روزها با خود می‌گفتم: چه تلاشِ بیهوده‌ای! مگر نمی‌دانست که ناشدنی است؟ با خود زمزمه می‌کردم: فرهاد چه در سر داشت؟ چه جنونی او را به جانِ کوه انداخت؟ آیا خردش را باد برده بود؟ اما اکنون... اکنون که گاه در تنهایی نجوا می‌کنم: کاش کاری به من می‌سپردند، حتی یک شرطِ محال، که اگر انجامش دهم، نَفَس‌هایم دگرگون شود، و محبوبِ گمشده بار دیگر در کنارم بنشیند. چه اهمیتی دارد که چه باشد؟ فقط کاری باشد شدنی، هرچند سخت‌تر از جابه‌جاییِ کوه‌ها، هرچند دشوارتر از کندنِ صخره‌ای سترگ. این روزها، حالِ فرهاد را درک می‌کنم. می‌فهمم چرا چنین جنگید، چرا چنین بی‌قرار بود. آه از این زمین و زمانِ بی‌مهر! آه از ناله‌های عاشقِ خسته‌دل! آه از این تنهاییِ بی‌پایان...
از تمام داشته هایم یک نفس مانده که ای کاش آن هم میرفت🥲💔 ای داشته دوست نداشتنی ام
نمیتوانم نفس بکشم گویا منی در من مرده است 😭
امشب هم بیا به خوابم
بگذار در آغوش رویای تو به خواب بروم🥲