ای سر نیزه نشین کاش نسیمی بودم
تا که گیسوی پریشان تو را شانه کنم
دلتیر
( رسانه رسمی شهید محمد ثقفی)
سلام تنها ساکن قلبِ تنهای من، امروز پسرمان ده ماهه شد. ثمرهٔ عشقِ ما، ده ماه است که به این دنیا پ
سلام بر تو، ای عزیزِ دلِ دردمندم،
پسرکمان چند ساعتی دیگر دفترچهٔ پرحادثهٔ یازدهماهگی را میبندد و گام به واپسین ماه از نخستین سال زندگیاش میگذارد.
و چه جانسوز بود این دفترچه برایش، یا راستش برای ما.
همان دفترچهای که در آن، پدرش قهرمان شد.
تلخترین روزهای زندگیمان در آن رقم خورد؛ روزهایی از جنس نبودِ تو.
فکر کن، همیشه عکست را به او نشان میدادم و از او میخواستم تصویرت را ببوسد، تا وقتی که سلامتی ات را بازیافتی و آمدی، با تو بیگانه نباشد؛ مبادا دلت بشکند.
اما تقدیر، دلهایمان را شکست و حتی اجازه نداد نام تو را از زبان دلبندمان بشنویم.
چقدر مشتاق بودی روزی بشنوی که میگوید: «بابا».
و چه تلخ خواهد بود زمانی که مصمم و روشن، آوای محبوبت را بر زبان بیاورد و کسی در کنارش نباشد که از شنیدنش شادمان شود.
چقدر دردناک است وقتی که بوسهات بر گونهاش نمینشیند، و چه اندوهگین است وقتی که در آغوش گرم تو آرام نمیگیرد.
آنقدر دوستش داشتی که گاهی با شوخی میگفتم: «محمد، نکند علیرضا را بیشتر از من دوست بداری؟»
و خودم پاسخ را میدانستم؛
پاسخِ تو همیشه لبخندی بود آکنده از مهر و عشق.
حالا که جسمِ تو در کنارمان نیست تا پسرمان در آغوشت آرام شود و بوسههایت لبخند بر لبانش بنشاند،
حالا که پسرکمان دلتنگ تو شده،
تو بگو: در فردایی نهچندان دور، چه پاسخی به پرسشهایش دربارهٔ نبودنت بدهم؟
اگر عمری باقی باشد و آن روز سخت را ببینم، پاسخم به دلبندت چه خواهد بود؟
مسلماً تا آن روز، بذرِ افتخار را در دلش کاشتهام و به او خواهم گفت:
«پدرت لاله شد تا ایران، غزّه نشود.
پدرت جاودانه ماند تا مبادا ناموس این سرزمین، چون زنان سوری، بیحرمت گردد.
پدرت فدای ایران و ایرانی شد تا رسم عاشقی را به نمایش بگذارد؛
تا اقتدار باقی بماند،
تا این سرزمین برای موعودش حفظ شود.»
و اکنون، پسرم، اگر روزی این نامه را ــ که با بغض و اشک برای پدرت نوشتم ــ خواندی، بدان که گاهی باید چیزهای گرانبهایی را فدا کرد تا ارزشمندترها را نگه داشت.
از خدا برایت آرزو میکنم که خودش را به تو بنمایاند، و از صمیم دل میخواهم که روزی هم من و هم تو، از آن شهدِ شیرینی که پدرت چشید، بهرهمند شویم.
https://eitaa.com/deltir
تو چشام حسرت و ماتم، تو نگام یه عالمه غم
همه غصه هارو باهم، تو دلم هوار کردی🥲
ما کشته نفسیم و بس آوخ که برآید
از ما بقیامت که چرا نفس نکشتیم
آخرش این همه غم جان مرا میگیرد
تو نباشی دل من از همه عالم سیر است
ف. ح
أَمْ حَسِبْتُمْ أَن تَدْخُلُواْ ٱلْجَنَّةَ وَلَمَّا يَأْتِكُم مَّثَلُ ٱلَّذِينَ خَلَوْاْ مِن قَبْلِكُمۖ مَّسَّتْهُمُ ٱلْبَأْسَآءُ وَٱلضَّرَّآءُ وَزُلْزِلُواْ حَتَّىٰ يَقُولَ ٱلرَّسُولُ وَٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ مَعَهُۥ مَتَىٰ نَصْرُ ٱللَّهِۗ أَلَآ إِنَّ نَصْرَ ٱللَّهِ قَرِيبࣱ(بقره ٢١٤)
آيا پنداشته ايد در حالى كه هنوز حادثه هايى مانند حوادث گذشتگان شما را نيامده، وارد بهشت مى شويد؟! به آنان سختى ها و آسيب هايى رسيد و چنان متزلزل و مضطرب شدند تا جايى كه پيامبر و كسانى كه با او ايمان آورده بودند [در مقام دعا و درخواست يارى] مى گفتند: يارى خدا چه زمانى است ؟ [به آنان گفتيم:] آگاه باشيد! يقيناً يارى خدا نزديك است
عزیزِ بیوفایِ من، سلام.
بیگمان اگر از خردمندی بپرسی که «دلِ گرفتهی جمعه در چه ساعتی بر سنگینیِ اش میافزاید؟» بیدرنگ پاسخ دهد: «هنگامۀ غروب.»
اما حالِ من این نیست...
پیش از تو، جمعه نگارینِ روزگارم بود؛
با تو، هر سپیده و شامش، بهشتی بود بیخزان.
جمعه و شنبه تمایزی نداشت؛ هر دم که تو در کنارم بودی، زمانی بود مبارک و دلنشین، و دلگیری را در آن راه نبود.
ای عزیزِ دل، بیتو اما صبح گاهانِ جمعه برایم از هر زمانی گرانتر و تاریکتر مینماید.
گویی مرا در سپیدهدمِ آدینه، در گوری نهان میکنند و فشارِ قبر، روح از کالبدم میستاند.
شاید گمان بری که عادت به آن املتهای شیرین ــ که بیداریهای شبانهی من کنار پسرمان را جبران میکرد ــ این چنینم پریشان کرده است.
شاید... اما نه.
یقیناً این چنین نیست.
این ظاهرِ امر بود، اما در باطن، شوقِ حضورِ جانافزای توست که مرا به این ورطۀ حسرت کشانده.
اکنون جمعهها چونان مرواریدهای بیرشته، یکی پس از دیگری میغلتند و من هر بامدادِ جمعه، با دلی پر زاری، سر بر بالینِ خواب میسپارم؛
شاید که خداوند رحمتِ واسعۀ خویش را بر این جانِ بیقرار بباراند و من با آوایِ دلنوازِ تو از خواب برخيزم:
که جمعه باشد،
صبح باشد،
بیست و سوم خرداد باشد،
و یک چیز نباشد...
برای همیشه نباشد:
جنگ.
https://eitaa.com/deltir
زمانه مرا به مسلخ پذیرش کشاند که تو ماه باشی و من در آرزوی ستاره شدن....
https://eitaa.com/deltir