تو چشام حسرت و ماتم، تو نگام یه عالمه غم
همه غصه هارو باهم، تو دلم هوار کردی🥲
ما کشته نفسیم و بس آوخ که برآید
از ما بقیامت که چرا نفس نکشتیم
آخرش این همه غم جان مرا میگیرد
تو نباشی دل من از همه عالم سیر است
ف. ح
أَمْ حَسِبْتُمْ أَن تَدْخُلُواْ ٱلْجَنَّةَ وَلَمَّا يَأْتِكُم مَّثَلُ ٱلَّذِينَ خَلَوْاْ مِن قَبْلِكُمۖ مَّسَّتْهُمُ ٱلْبَأْسَآءُ وَٱلضَّرَّآءُ وَزُلْزِلُواْ حَتَّىٰ يَقُولَ ٱلرَّسُولُ وَٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ مَعَهُۥ مَتَىٰ نَصْرُ ٱللَّهِۗ أَلَآ إِنَّ نَصْرَ ٱللَّهِ قَرِيبࣱ(بقره ٢١٤)
آيا پنداشته ايد در حالى كه هنوز حادثه هايى مانند حوادث گذشتگان شما را نيامده، وارد بهشت مى شويد؟! به آنان سختى ها و آسيب هايى رسيد و چنان متزلزل و مضطرب شدند تا جايى كه پيامبر و كسانى كه با او ايمان آورده بودند [در مقام دعا و درخواست يارى] مى گفتند: يارى خدا چه زمانى است ؟ [به آنان گفتيم:] آگاه باشيد! يقيناً يارى خدا نزديك است
عزیزِ بیوفایِ من، سلام.
بیگمان اگر از خردمندی بپرسی که «دلِ گرفتهی جمعه در چه ساعتی بر سنگینیِ اش میافزاید؟» بیدرنگ پاسخ دهد: «هنگامۀ غروب.»
اما حالِ من این نیست...
پیش از تو، جمعه نگارینِ روزگارم بود؛
با تو، هر سپیده و شامش، بهشتی بود بیخزان.
جمعه و شنبه تمایزی نداشت؛ هر دم که تو در کنارم بودی، زمانی بود مبارک و دلنشین، و دلگیری را در آن راه نبود.
ای عزیزِ دل، بیتو اما صبح گاهانِ جمعه برایم از هر زمانی گرانتر و تاریکتر مینماید.
گویی مرا در سپیدهدمِ آدینه، در گوری نهان میکنند و فشارِ قبر، روح از کالبدم میستاند.
شاید گمان بری که عادت به آن املتهای شیرین ــ که بیداریهای شبانهی من کنار پسرمان را جبران میکرد ــ این چنینم پریشان کرده است.
شاید... اما نه.
یقیناً این چنین نیست.
این ظاهرِ امر بود، اما در باطن، شوقِ حضورِ جانافزای توست که مرا به این ورطۀ حسرت کشانده.
اکنون جمعهها چونان مرواریدهای بیرشته، یکی پس از دیگری میغلتند و من هر بامدادِ جمعه، با دلی پر زاری، سر بر بالینِ خواب میسپارم؛
شاید که خداوند رحمتِ واسعۀ خویش را بر این جانِ بیقرار بباراند و من با آوایِ دلنوازِ تو از خواب برخيزم:
که جمعه باشد،
صبح باشد،
بیست و سوم خرداد باشد،
و یک چیز نباشد...
برای همیشه نباشد:
جنگ.
https://eitaa.com/deltir
زمانه مرا به مسلخ پذیرش کشاند که تو ماه باشی و من در آرزوی ستاره شدن....
https://eitaa.com/deltir
ای وای اون که تو رو دید و نشناخت من بودم
دردسر اونی که برا تو میساخت من بودم
اونی که دل به هیچکسی نمیباخت من بودم
ای دلبر دلخواه من
بگذر از اشتباه من
آقای من یابن الحسن ...
#مداحی
در پرتگاهِ درستی و غلط،
مبدأ عشق یک چیز است و معشوق چیز دیگری،
و در این ورطه، آدمی «اضلّ زمانه» است اگر در تشخیص، راه را به خطا بَرَد.
در این باره، باید عزیز را یافت تا طلبِ عزیزتر کرد.
انسان است و محدود بودنش، و اگر راه غلط را بیابد، به سقوط در پرتگاه دچار میشود.
حال، عزیز و عزیزتر کیستند؟
ورق را به هزار و چهارصد سال پیش بگردان تا ببینی:
کسانی که در طلبِ عزیز نبودند، «شبث»ها شدند و در آتش خشمِ عزیزتر، «فیها خالدون» گشتند.
چه بسا شیخانی که غرور و نفهمیشان، آنان را به آغوش شیطان کشاند؛
و چه بسیار گنهکارانی که معترف و توبهگر شدند پس «مستشهدین بینِ یدْه» ، گوارای وجودشان گشت.
https://eitaa.com/deltir