eitaa logo
دلتیر ( رسانه رسمی شهید محمد ثقفی)
1.7هزار دنبال‌کننده
384 عکس
142 ویدیو
15 فایل
اللهم عجل لولیک الفرج🌱 دلتیر:"دل"+"تیر"برای دردی که مثل تیرِخاموش فرومیرود ماومجنون‌همسفربودیم‌دردشت‌جنون اوبه‌منزل‌هارسیدوماهنوزآواره‌ایم شهیدمحمدثقفی ولادت:١٨بهمن١٣٧٧ مجروحیت:٣١خرداد١۴٠۴توسط اسرائیل شهادت:١۴شهریور١۴٠۴ ادمین: @Fatemehsadat_Hosseini
مشاهده در ایتا
دانلود
بهترین هدیه ای که مؤمنین می‌توانند به یکدیگر بدهند این است که در حق هم دعا کنند..... https://eitaa.com/deltir
یک‌ماه پیش، درست در همین ساعات بود که داشتم به مادرم می‌گفتم: «ان‌شاءالله خدا دل من رو هم خوش می‌کنه» که تلفنم زنگ خورد. صدای جیغی ممتد شنیدم: «فاطمه! بگو دروغه!» منی که در بهت و ناباوری غرق شده بودم، گفتم: «چی دروغه؟» در کانال‌ها نوشته بودند: «محمد شهید شده.» بدنم یخ کرد. دنیا دور سرم می‌چرخید. مکرر تکرار می‌کردم: «معلومه که دروغه...» افسوس که دروغ نبود. و تو در همان ساعات، از بند دنیا رها شده بودی. درست در ساعتی که سردرد کهنه‌ام، پس از نزدیک به هشتاد روز، به یکباره خوب شد و من در حیرت بودم که چطور دیگر درد نمی‌کند؛ گویا تو هم از درد رها شده بودی. پیوند بینمان چنان استوار بود که دردت، دردی شده بود در جان من. آه از آن شب که امید در من خاموش شد. همان شبی که رفتی و مرا هم با خود بردی. این تن، تنها ماکتی از من است؛ وگرنه من با تو خاک شدم؛ عین همان چفیه متبرک، همان انگشتر عقیقمان، یا آن سربند و پلاکی که به یادگار از راهیان نور برایت آورده بودم. با همان‌ها خاک شدم. مرا چه به زندگی، وقتی نفسم را زیر خاک دفن می‌کردند؟ یک ماه گذشت، اما سردی خاک نتوانست گرمای دست‌هایت را از خاطرم بزداید. یک ماه گذشت، اما من هر روز مشتاق‌تر به مرگ می‌شوم. دلم مطیع من نیست؛ و الا فرمانِ «ایست» به آن می‌دادم. تنم دیگر گرم نیست. عین کوه یخ شده‌ام، از بس سردم. لبخندهایم از هر زهری، تلخ‌تر است. و از همه مهم‌تر، دیگر «منی» در کار نیست. رفته‌ام از دیاری که تو در آن نفس نمی‌کشی. آخ، چه روزگاری بود، وقتی بودی... چه عمر کوتاهی داشت گل زندگی‌مان... و چقدر ناجوانمردانه به کشتارگاه ناعدالتی اسرائیل کشیده شد. پس از این، پس از نبودنت، پس از دردهایی که برای بودنشان، از نبود تو پیروی می‌کنند، من چه کنم؟ چاره چیست، که از عالم دیگر، هیچ چیز خوشنودم نمی‌کند؟ «امن یجیب» خواندن‌ها، دلم را به آتش می‌کشد. چقدر برای بودنت، برای ماندنت، برای بهبودی ات، «امن یجیب» خواندم... این روزها، چقدر جای تو خالی است تا سر بر شانه‌ای پر از مهرت بگذارم و سیلاب اشکم را جاری کنم. چقدر جای انگشتان تو خالی است تا رد اشک را از چهره‌ام پاک کنی و بگویی: «فاطمه عزیزم، غصه نخور، من کنارتم.» این جای خالی را چه چیزی می‌تواند پر کند، جز پیوستن به تو؟ چقدر این جای خالی درد می‌کند... چقدر اشک‌هایم بی‌حیا شده‌اند و خود را به همه نشان می‌دهند. چقدر عذاب است، دنیایی که آدمی در حیرت پایانش است. چقدر دروغ می‌گویند که خاک سرد است... چرا جای خالی‌ات، هر لحظه بیشتر می‌سوزاند؟ تو بگو، چرا دنیای فانی با من وداع نمی‌کند؟ محبوب دلم، این روزها می‌بینم چه عشق‌هایی به واسطه شقاوت دشمنانمان، خاک شدند. چه عزیزقلب‌هایی در دل خاک آرمیدند. این روزها، در آغوشت به جای خاک، باید علیرضا می‌بود. این روزها، منی که جامانده از قافله عشقم، چقدر جانم در جست‌وجوی عشق حقیقی تقلا می‌کند... آه، محمد... چقدر جای خالی‌ات درد می‌کند... https://eitaa.com/deltir
اتاقِ معاونتِ حوزه علمیه ، امروز میزبانِ مهمانِ کوچکی بود: طوطیِ بامزه‌ای که می‌گفتند همنشینِ قناری بوده و مدتی در کنارِ هم زندگی کرده‌اند. طوطیِ بیچاره دیگر بلد نبود طوطی باشد. آن‌قدر محوِ قناری شده بود که فکر می‌کرد خودش هم قناری است. طوطیِ کوچک، بسیار زیباتر و دلرباتر از قناری بود؛ بسیار باهوش بود و یاد گرفته بود چونان قناری آواز بخواند. اما خودش را پایین کشیده بود و دیگر تواناییِ طوطی‌شدن را نداشت. اندیشهٔ طوطی، مانند زلزله‌ای تکانم داد؛ چنان که از کلاسِ درس هیچ چیز نفهمیدم. به این فکر افتادم: مگر نه این که انسان اشرفِ مخلوقات است و چونان گوهری میانِ تمام موجودات می‌درخشد؟ پس او را چه می‌شود که چنان خودش را به دنیا پرستی و دنیا طلبی مجبور میکند و خود را به دره‌ای پرت می‌کند که خداوند، او را پست‌تر از چهارپایان می‌داند؟ خودکرده را تدبیر نیست. پستیِ دنیا، طوطیِ بیچاره ای که توانایی اندیشیدن نداشت را به ورطه‌ای کشاند که به قناری‌بودن رضایت داد؛ اما انسان که خود تواناییِ تفکر داشت، در او چه شد که تصمیم گرفت از حیوانی بی‌ارزش‌تر باشد؟! لَهُمْ قُلُوبٌ لَا يَفْقَهُونَ بِهَا وَلَهُمْ أَعْيُنٌ لَا يُبْصِرُونَ بِهَا وَلَهُمْ آذَانٌ لَا يَسْمَعُونَ بِهَا ۚ أُولَٰئِكَ كَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ ۚ أُولَٰئِكَ هُمُ الْغَافِلُونَ https://eitaa.com/deltir
معبودا من که باید در نهایت یک جان ناقابل را بدهم تو بیا و در حق من لطف کن آن را از من بخر.....
لباس نو مبارک عزیزدلم😭💔
رسیدم بالای مزارت. هرچه گشتم، دنبال یادبود شیشه‌ای نبود. ناگهان چشمم به سنگ قبر افتاد... «عه! سنگ مزار را گذاشته‌اند.» غرق در خاطرات روز تولدت شدم و بغض، راه نفسم را بست. (بهت گفتم: «واااای محمد! چه کادر قشنگی... وایسا یه عکس ازت بگیرم.» چند قدم رفتم عقب. «عااالی شد! قربونت برم، انقدر خوش‌عکسی!» و تو فقط در جوابم، با همان لبخندهای قشنگت پاسخ می‌دادی.) اشک‌هایم جاری شد. راه نفسم بسته شد. همین‌طور که بی‌وقفه گریه می‌کردم، فقط خدا را التماس می‌کردم: «امشب، قلب و زبانم را لال کن. حتی نگویم "چرا؟"، چه برسد به اینکه ناشکری کنم.» حس کردم قلبم دارد اشک می‌ریزد. همان لحظه، مداح شروع به روایت کرد: «حضرت زهرا(س) دستانشان را بالا گرفتند و دعا کردند: "اللهم عجل وفاتی سریعاً..."» در آن لحظه، هر دعایی جز دعای مادرم، برایم خوشایند نبود. قول بده از این پس، آمینِ دعای لحظه‌به‌لحظه‌ی من باشی. راستی... لباس نویت چقدر زیباست. چقدر برازنده‌ات است. چه بی‌نهایت، لبخندت دوست‌داشتنی است. عزیزِ قلبم، حال من مهم نیست؛ مهم این است که تو در پناهِ لبخندِ خدا نشسته‌ای. شهادتت مبارک. بماند به یادگار، از روزی که سنگ مزارت را گذاشتند... ١۶مهر١۴٠۴ https://eitaa.com/deltir
5.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بله آقای چاوشی درسته زمین و زمان بهش مانند نشدند و نمیشن مگه یه نفر چند تا جون میتونه داشته باشه؟ https://eitaa.com/deltir