در احوالات روزهایی که حرم میرفتیم...
یادت هست شبهای آخر که میخواستیم از مشهد و قم برگردیم؟
میگفتم: "بیا وداع بخوانیم..."
و تو میگفتی: "نه، وداع نخوانیم،
که خیلی زود بازمیگردیم."
یادش به خیر... عمرِ آن روزها کوتاه بود.
حالا میخواهم برایت بگویم از روزی که رفتی:
یادت هست عجله داشتی؟
حتی خداحافظی نکردی...
شاید چون باور داشتی زود برمیگردی.
پس چرا این بار،
چهل ودو روز است که نیامدهای؟
چرا اینگونه شد؟
چرا؟...
تو را به امام هشتم قسم میدهم...
تو را به عشقمان میخوانم...
برگرد.
جانِ دلم، بی تو بودن را نمیتوانم...
https://eitaa.com/deltir
قصهای پرغصه
یکی بود، یکی نبود. زیر گنبد کبود، فقط من و تو بودیم و کلی حسود که چشم زندگیمان را نداشتند.
هرچه آزار دادند، هرچه رنجاندند، حتی گاهی موفق هم شدند... اما خدا نخواست و ما ماندیم و ساختیم.
گریه کردیم، ولی آخرش خندیدیم.
باختیم، ولی به جاش یاد گرفتیم.
سوختیم، ولی پیشرفت کردیم.
عزیزدلم... یادش بخیر.
یکی بود، یکی نبود. قصه به واقعیت نزدیک شد و تو خودت دیدی چقدر حالم بد بود، چقدر دلم شور میزد...
تا اینکه...
یکی بود، یکی رفت و نبود.
واقعیت شد.
چقدر دلم برات تنگ شده...
چقدر حالم بد است...
چقدر این دنیا بدون تو بیارزش شده...
یادش بخیر، نازنینم.
یاد قشنگیهای تو بخیر.
یاد ما بخیر... 💔
فکر میکردم وقتی بگه بابا احتمالا بعدش بهت میگم دیدی اینم تورو بیشتر دوست داره
اما امان از تلخی دنیا... 💔
وقتی گفت بابا زندگی رو سرم خراب شد
چون باباش هیچ وقت نبود و نشنید و نفهمید
امان از این جنگ
اه از این درد🥲💔
امشب، با گامهایی آهسته و دلی لرزان، به خانهٔ عشقمان پا نهادم...
همان خانه که روزگار شادیها و غمهایمان را در سکوت تماشا کرد،
همان رازدار بیزبان که هر خاطرهای را در خود محفوظ داشت.
آنگاه، با دستانی مالامال از عشق و درد، کتیبهای بر درِ آن آویختم
کتیبهای که فریادش بلند بود:
«ایران حسین تا ابد پیروز است.»
و چه راست میگوید...
چه ژرف و پرطنین میگوید...
این روزها، تو رسالت خویش را به تمامی ادا کردی.
تو چشمان خفتهای را بیدار ساختی،
دلهای بسیاری دریافتند که تو حافظ جان و آبروی این مردم بودی، نه جویندهی نام و نان.
امروز، عشق ما بر همگان آشکار شد،
عظمتِ بودنِ تو را فهمیدند...
تو جاودانه شدی، ای عزیزِ دلم.
همه تو را شناختند، ای محمدِ سرافراز من!
همه تو را دوست داشتند، ای مظهرِ مهرِ بیپایان...
و تو...
تو چقدر بزرگمنش بودی...
که در راه میهن، از من گذشتی از کسی که عاشقانه تو را میپرستید
و از کودکی که هنوز «پدر» را به زبان نیاورده بود...
تو چقدر والا بودی...
حالا بگو، من چه کنم؟
در این فراق جانکاه، چگونه به سوی تو بشتابم؟
بیا و دستم را بگیر، مرا به ملکوتِ وجودت راه ده!
بگذار این بار، قلمم بیپروا بنویسد:
«من نیز به کاروان عشق تو پیوستم.»
بیا...
گوشی بسپار تا نجوایی از ژرفای دل با تو گویم:
«جانِ جهانم... من عاشقت بودم و هستم و میمانم 🥲.»
دلتیر🥲
شبت بخیر ماه من
به امید دیدن رویای تو هر شب میخوابم
بی معرفت نباش یه سری بهم بزن🌙🥺
رویای نورانی
دیشب، در آن سکوتِ نیمهشب، با دلِ شکسته زمزمه کردم:
*«خدایا... فقط یک نشانه، فقط یک خواب... تا آرام بگیرم.»*
و صبح، رویای شیرینی چون نسیمِ بهاری بر جانم نشست.
پدربزرگم را دیدم، آن عزیزِ رفته، که شش ماه پیش از ازدواجم، به ملکوت پر کشید.
جوان بود، زیبا، نورانی... چشمانش پر از مهر، دستانش پر از دعا.
کنارم آمد، گویی از حالِ دلِ من خبر داشت.
قرآن به دست گرفت و زمزمه کرد؛ آیاتی نرم و روحنواز...
دعا میکرد برای شفای عزیزِ دلم، برای آرامشِ من.
و من...
من آرام گرفتم.
آرام شدم، چون او را پس از سالها دوری دوباره دیدم.
آرام شدم، چون دانستم که آنجا، در جهانِ نور، هنوز به فکرِ مناند.
هنوز دعا میکنند، هنوز دستِ محبت به سویم دراز است.
خداوند نشانهاش را داد، صدایم را شنید...
اما تو...
تو کجایی؟
چرا چند شب است که به خوابم نمیآیی؟
چراهایم بیپایان است...
بیا...
بیا که دلم تنگ شده، بیا که پروانهوار دور چراغِ وجودت بگردم.
بیا که با هم برویم، بیا که هنوز چشم به راهِ توام...
منتظرم...
دلتیر
قصه غذایی که تلخ شد
امروز قرار بود خورشت سبزی بپزم
با خودم گفتم وقتی محمد بود غذایم چنان خوب میشد که کسی نمیتوانست عیبی از آن بگیرد همه متحیر مزه خوبش میشدند و محمد میگفت زنم دستپختش خیلی خوبه و من میفهمیدم که چقدر از این قضیه خوشحال است ( بالاخره مرد است و غذا دوست بودنش دیگر)
به مادرم گفتم گمان نمیکنم امروز غذایم خوب شود دیگر خبری از آن طعم های خوب نیست
به من گفت خب از ادویه عشق در آن بریز و من ناخودآگاه یاد عزیزدلی افتادم که بدون آن هیچ عشقی دیگر دیده نمیشود
در هیچ موردی دیگر عشقی نیست
بغضی بی اجازه توی گلویم نشست و به دنبالش اشکی در چشمم حلقه زد
یاد آن جمله معروف افتادم که بعد از او شاید برای خودش گریه نکردم اما با کوچک ترین اتفاقی گریه ام میگیرد
بدون او
بعد از او
با نبودش
نمیدانم چه کنم
احتمالا بعد از این تمام غذا هایم تلخ میشود
و تمام صبح هایم تاریک
احتمالا بعد از این قرار است با قلب درد خود سازش کنم
یا شاید روحم بمیرد
اما مطمئنم بعد از او همه چیز تلخ میشود
امروز که تقویم را دیدم فهميدم غریب به پنجاه روز است نیستی
یعنی پنج دهه
نمیدانم برای بقیه پنجاه روز چگونه گذشت
اما من در این مدت هزاران بار دیگر نفس نکشیدم
من در این مدت هزاران بار کم آوردم
دقیقا همان موقعی که میخواستم بخاطر ناراحتی هایم بیایم که تو دستانم را بگیری و یادم آمد که دیگر دستت این توان را ندارد مردم
همان دقیقه ای که فهمیدم هر چقدر منتظر بمانم ظهر که بشود دیگر تو زنگ در را نمیزنی و خنده کنان وارد خانه نمیشوی، جانم رفت
تو بگو مگر نمیگویند دنیا به اندازه یک خواب کوتاه است، پس چرا من چند قرنی است در این کابوس تلخ گیر افتادم
تو بگو چرا کابوس هایم تمام نمیشود🥲
دلتیر
مطمئناً اگر بودی، این روزها خوشحالترین بودیم.
مطمئنم اگر بودی، خندههای علیرضا به جانمان مینشست.
مطمئنم اگر بودی، دنیا قشنگ بود.
پنجاهویک روز گذشت از آخرین دیدارمان
همان روزی که حتی خداحافظی نکردی.
من، در این پنجاه روز، پنجاه سال پیر شدم.
این روزها در جمع گریه نمیکنم،
نهایتش قطرهاشکی بیاجازه از چشمانم بغلتد.
اما مژههای بههمچسبیدهام،
سفید شده و خشک،
از گریههای بیشمار حکایت میکند.
این روزها مثل دیوانهها
از هر کس میپرسم: «به نظرت چی میشه؟»
و وقتی میگویند «دلم روشنه»،
انگار تمام دنیا را به من بخشیدهاند.
این روزها بارِ غم سنگینتر از تحملِ من است
تنها نمیتوانم این وزن را به دوش بکشم.
این روزها قرآن را باز میکنم،
پیش از آن، به خدا التماس میکنم:
«آیهای بیاور تا دلم امید بگیرد.»
این روزها خرافاتی شدهام
با ساعتهای جفت خوشحال میشوم.
این روزها حتی حالم را نمیفهمم...
تو بگو: آیا من هنوز زندهام؟