eitaa logo
دلتیر ( رسانه رسمی شهید محمد ثقفی)
1.7هزار دنبال‌کننده
384 عکس
141 ویدیو
15 فایل
اللهم عجل لولیک الفرج🌱 دلتیر:"دل"+"تیر"برای دردی که مثل تیرِخاموش فرومیرود ماومجنون‌همسفربودیم‌دردشت‌جنون اوبه‌منزل‌هارسیدوماهنوزآواره‌ایم شهیدمحمدثقفی ولادت:١٨بهمن١٣٧٧ مجروحیت:٣١خرداد١۴٠۴توسط اسرائیل شهادت:١۴شهریور١۴٠۴ ادمین: @Fatemehsadat_Hosseini
مشاهده در ایتا
دانلود
رویای نورانی دیشب، در آن سکوتِ نیمهشب، با دلِ شکسته زمزمه کردم: *«خدایا... فقط یک نشانه، فقط یک خواب... تا آرام بگیرم.»* و صبح، رویای شیرینی چون نسیمِ بهاری بر جانم نشست. پدربزرگم را دیدم، آن عزیزِ رفته، که شش ماه پیش از ازدواجم، به ملکوت پر کشید. جوان بود، زیبا، نورانی... چشمانش پر از مهر، دستانش پر از دعا. کنارم آمد، گویی از حالِ دلِ من خبر داشت. قرآن به دست گرفت و زمزمه کرد؛ آیاتی نرم و روحنواز... دعا میکرد برای شفای عزیزِ دلم، برای آرامشِ من. و من... من آرام گرفتم. آرام شدم، چون او را پس از سالها دوری دوباره دیدم. آرام شدم، چون دانستم که آنجا، در جهانِ نور، هنوز به فکرِ مناند. هنوز دعا میکنند، هنوز دستِ محبت به سویم دراز است. خداوند نشانهاش را داد، صدایم را شنید... اما تو... تو کجایی؟ چرا چند شب است که به خوابم نمیآیی؟ چراهایم بیپایان است... بیا... بیا که دلم تنگ شده، بیا که پروانهوار دور چراغِ وجودت بگردم. بیا که با هم برویم، بیا که هنوز چشم به راهِ توام... منتظرم... دلتیر
قصه غذایی که تلخ شد امروز قرار بود خورشت سبزی بپزم با خودم گفتم وقتی محمد بود غذایم چنان خوب میشد که کسی نمیتوانست عیبی از آن بگیرد همه متحیر مزه خوبش می‌شدند و محمد میگفت زنم دستپختش خیلی خوبه و من میفهمیدم که چقدر از این قضیه خوشحال است ( بالاخره مرد است و غذا دوست بودنش دیگر) به مادرم گفتم گمان نمی‌کنم امروز غذایم خوب شود دیگر خبری از آن طعم های خوب نیست به من گفت خب از ادویه عشق در آن بریز و من ناخودآگاه یاد عزیزدلی افتادم که بدون آن هیچ عشقی دیگر دیده نمی‌شود در هیچ موردی دیگر عشقی نیست بغضی بی اجازه توی گلویم نشست و به دنبالش اشکی در چشمم حلقه زد یاد آن جمله معروف افتادم که بعد از او شاید برای خودش گریه نکردم اما با کوچک ترین اتفاقی گریه ام میگیرد بدون او بعد از او با نبودش نمی‌دانم چه کنم احتمالا بعد از این تمام غذا هایم تلخ می‌شود و تمام صبح هایم تاریک احتمالا بعد از این قرار است با قلب درد خود سازش کنم یا شاید روحم بمیرد اما مطمئنم بعد از او همه چیز تلخ میشود امروز که تقویم را دیدم فهميدم غریب به پنجاه روز است نیستی یعنی پنج دهه نمی‌دانم برای بقیه پنجاه روز چگونه گذشت اما من در این مدت هزاران بار دیگر نفس نکشیدم من در این مدت هزاران بار کم آوردم دقیقا همان موقعی که میخواستم بخاطر ناراحتی هایم بیایم که تو دستانم را بگیری و یادم آمد که دیگر دستت این توان را ندارد مردم همان دقیقه ای که فهمیدم هر چقدر منتظر بمانم ظهر که بشود دیگر تو زنگ در را نمیزنی و خنده کنان وارد خانه نمی‌شوی، جانم رفت تو بگو مگر نمی‌گویند دنیا به اندازه یک خواب کوتاه است، پس چرا من چند قرنی است در این کابوس تلخ گیر افتادم تو بگو چرا کابوس هایم تمام نمیشود🥲 دلتیر
مطمئناً اگر بودی، این روزها خوشحال‌ترین بودیم. مطمئنم اگر بودی، خنده‌های علیرضا به جانمان می‌نشست. مطمئنم اگر بودی، دنیا قشنگ بود. پنجاه‌ویک روز گذشت از آخرین دیدارمان همان روزی که حتی خداحافظی نکردی. من، در این پنجاه روز، پنجاه سال پیر شدم. این روزها در جمع گریه نمی‌کنم، نهایتش قطره‌اشکی بی‌اجازه از چشمانم بغلتد. اما مژه‌های به‌هم‌چسبیده‌ام، سفید شده و خشک، از گریه‌های بی‌شمار حکایت می‌کند. این روزها مثل دیوانه‌ها از هر کس می‌پرسم: «به نظرت چی میشه؟» و وقتی می‌گویند «دلم روشنه»، انگار تمام دنیا را به من بخشیده‌اند. این روزها بارِ غم سنگین‌تر از تحملِ من است تنها نمی‌توانم این وزن را به دوش بکشم. این روزها قرآن را باز می‌کنم، پیش از آن، به خدا التماس می‌کنم: «آیه‌ای بیاور تا دلم امید بگیرد.» این روزها خرافاتی شده‌ام با ساعت‌های جفت خوشحال می‌شوم. این روزها حتی حالم را نمی‌فهمم... تو بگو: آیا من هنوز زنده‌ام؟
امشب ندای درونم، که همیشه می‌گفت برمی‌گردی، امشب خاموش شد. تقصیر من نیست، گاهی می‌آید، خبری می‌دهد، و می‌رود. تقصیر من نیست که خبرش دستِ اول است و درست. ندای بی‌انصاف، که تا صبح امروز می‌گفت: «منتظر باش.» امشب می‌گوید: «دیگر نمی‌آید.» و ناامیدم می‌کند. ندای بی‌انصاف با من بد تا کرده است. اما این‌بار، خبرش بی‌رحم‌تر از همیشه بود. امشب، وقتی امید در من مُرد، دلم را هم کشت. امشب، شبِ خوبی نبود. امشب، انگار من دیگر زنده نیستم. امشب، خیلی تاریک است. امشب، کابوسش از همیشه وحشتناک‌تر است. یاد بودن‌هایمان به‌خیر... 💔
قلمم نای نوشتن ندارد دستانم خسته تر از آنند که برایت بنویسم مغزم خودش را به خواب زده و همراهی نمی‌کند ما برای با هم بودن خیلی کم وقت داشتیم فکر نکن اگر تو بروی من می‌مانم ما قرارمان بر این بود که باهم برویم اگر قرار بر نبود تو باشد اگر تو نباشی اگر تو نخواهی که باشی اگر ته این قصه قرار به تلخی نبودت باشد چی؟
یک روز که دور نیست آن روز که از همیشه قشنگ تر است آن روز که خودت گفتی دیگر نمی‌آیم که بنویسم🥲❤️‍🩹
داشتم خاطرات را مرور میکردم، خاطرات شوخیها و سر به سر گذاشتنهایم با تو. یاد آن روزها افتادم که از شهادت سخن میگفتیم، و من پیوسته با تو و پدرم از شهادت حرف میزدم. در همان روزها، پدرم میگفت: «آدم باید اول حبیب بشود، بعد شهید بشود.» آن زمان مفهوم سخنش را نمیفهمیدم، اما امروز با تک تک سلولهای وجودم میفهمم که چقدر راست میگفت. به راستی که آدمی باید تا میتواند مفید باشد و خدمت کند، آنگاه خداوند اجرش را در شهادت قرار دهد. آن روزها که انگار هزار سال از آنها گذشته، با شما دو نفر شوخی میکردم و از شهادت میگفتم. یکی از شما از «حبیب شدن» سخن میگفت، و دیگری سکوت میکرد... چه روزهای عجیبی بود... چقدر آن شوخیها برای تو زیبا و برای من دردناک بود. حالا که بدنت با شهادت دست و پنجه نرم میکند، حالا که در رویاهایم میآیی و میگویی میخواهی بروی، حالا که نفسکشیدن برایم سخت شده، حالا که از تلخی نبودت مینویسم... حتی نمیدانم من زودتر میروم یا تو، اما یک چیز را خوب میدانم: رسم مردانگی تو هرگز بر بیمعرفتی نبود، و رفتنت نیز بوی معرفت نمیدهد. 🥲💔
به یاد شیرینترین سفر عمرم یادت هست آن ماههای اول عقدمان؟ دم دمای اربعین بود و تو عازم سفر. و منی که سر از پا نمیشناختم، میخواستم مرا هم ببری، اما میگفتی: «من تنها با تو نمیتوانم؛ باید همسفر داشته باشیم تا سفر سخت نشود.» و من، بالاخره خانواده ام را راضی کردم... یادت هست چه خوشحال راهی سفر پرماجرای عراق شدیم؟ آن روزها آنقدر محو زیباییهای آن عشق بی پایان بودم که نفهمیدم چطور گذشت. بقیه میگفتند سخت بود، گرم بود؛ اما من؟ من که از فرش به عرش رسیده بودم، دیوانه وار از آن سفر لذت بردم. یادت هست آن روزها را؟ چه سؤال مسخره ای... مگر میشود آن شیرینیها را فراموش کرد؟ آن همه مهر و محبت، آن عشق جوشان، مگر فراموش شدنی است؟ اما حالا... همسفر پُرمهر من، امسال میخواهی سفری بروی؛ نه به دوریِ شهرها یا کشورها... اینبار میخواهی از مرزی عبور کنی که مرا نمیتوانی ببری؛ چون برای عبور از آن مرز، با پاسپورت و ویزاهای انسانی کاری نمیشود کرد. اینبار، برای آمدن با تو، باید به پای خدا بیفتم، التماسِ «رب العالمین» را بکنم تا دلش به حالم بسوزد، و به من هم ویزای عبور از مرزهای تن را بدهد. اینبار، تو هم بیا... با هم التماس خدا را بکنیم و بگوییم: «نگذار این سفر را تنهایی بروی!» بیا، تو هم دست به دعا شو... دست به دعا شو که من هم این ویزا را بگیرم. خودت که میدانی: طاقت دور‌ی‌ات را ندارم، طاقت نبودنت را ندارم، طاقت نشنیدن صدایت را... مطمئن باش، نمیتوانم! اما امید دارم که بیایم... بیایم تا باهم برویم. منتظرم باش... دلتیر
مرا چه به زینب 🥲 "حقیقتاً من اسوه صبر را تا دو ماه پیش نمی‌فهمیدم. درک صبر و مقاومت او برایم دشوار بود. درک اینکه او چه اندازه مصیبت دید و هیچ نگفت، برایم مفهومی غیرقابل فهم بود. توان این را نداشتم... مرا چه به زینب؟ زینب اسوه است. زینب تاج سر ما است. ما را چه به درک سختی‌هایی که او کشید؟ اما این روزها، در میان هیاهوی دنیا، بین این همه دلتنگی برای تو، فقط به یک چیز فکر می‌کنم: من آن روز کنارت نبودم و ندیدم... فقط شنیدم که سخت مجروح شدی. ندیدم که دشمن تو را محاصره کرده بود. فقط شنیدم که راه فراری نداشتی. من که آن روز نبودم تا ببینم، اما حتی تکه‌ای از پیراهنت هم به من نرسید. فقط می‌دانم که تو عریان نشدی. تکه‌تکه نشدی. فقط شنیدم آن قدر جراحاتت زیاد بود که حتی نزدیک‌ترین دوستانت هم تو را نشناختند. من که ندیدم، اما شنیدم آن انگشتر زیبای عقیقت - همان که هدیه خودم بود - گم شد. اما خوب می‌دانم که انگشتانت سالم ماند و کسی انگشتت را برای انگشترش نبرید. من که ندیدم بدنت روزها عریان و مجروح و تکه‌تکه و بی‌سر زیر آفتاب بماند، اما شنیدم که بدنت یک روز زیر آفتاب ماند. من که ندیدم روزها تشنه باشی، اما فکر می‌کنم چند ساعتی بود که آبی نخورده بودی. ولی... مطمئنم - بدون دیدن و شنیدن - که: تو عریان نشدی. کسی سرت را نبرید. با اسب و نعل تازه کسی بر بدنت راه نرفت. کسی با عصا و دیگری با سنگ به تو نزد. کسی به نوزادمان آسیب نرساند. کسی به من بی‌احترامی نکرد. در این پنجاه‌وشش روز: خانواده‌مان در امان بودند. کسی اسیر نشد. کسی بی‌ معجر نماند. کسی به مجلس یزید زمانه نرفت. کسی به لب و دهانت چوب خیزران نزند. کسی مرا نیازرد. کسی کودکمان را نزد. ما شب‌ها در خرابه‌ها نماندیم. عزیزم، من در مقایسه با عمه‌جانم هیچ کشیدم و این‌گونه بی‌تابم. باز هم مرا چه به زینب؟ خجالت می‌کشم بگویم خسته‌ام. خجالت می‌کشم از غم‌هایم بگویم و باز هم نام زیبایش را بر زبان آورم. باز هم زمانه بین عاشق و معشوق فاصله انداخت. شاید قرار است زینب‌وار بمانم و نگویم در دلم چه غمی دارم. نگویم جراحت قلبم کمتر از زخم‌های تو نیست. اما افسوس که نباید بگویم... نمی‌گویم و می‌ایستم تا آن روز که برای این خاک و پرچم ایستاده جان دهم . من صبر زینب‌گونه ندارم. زینب یک سال صبر کرد، اما من نمی‌توانم. مطمئن باش، اندکی پس از رساندن رسالت تو و همرزمانت، می‌آیم. دیری نخواهد گذشت... به کوتاهی افتادن یک برگ از درخت." دلتیر
چهارمین اربعین هم گذشت اینبار با همه سال های گذشته متفاوت بود تو نبودی..... 🥲