eitaa logo
دلتیر ( رسانه رسمی شهید محمد ثقفی)
1.7هزار دنبال‌کننده
384 عکس
141 ویدیو
15 فایل
اللهم عجل لولیک الفرج🌱 دلتیر:"دل"+"تیر"برای دردی که مثل تیرِخاموش فرومیرود ماومجنون‌همسفربودیم‌دردشت‌جنون اوبه‌منزل‌هارسیدوماهنوزآواره‌ایم شهیدمحمدثقفی ولادت:١٨بهمن١٣٧٧ مجروحیت:٣١خرداد١۴٠۴توسط اسرائیل شهادت:١۴شهریور١۴٠۴ ادمین: @Fatemehsadat_Hosseini
مشاهده در ایتا
دانلود
امشب ندای درونم، که همیشه می‌گفت برمی‌گردی، امشب خاموش شد. تقصیر من نیست، گاهی می‌آید، خبری می‌دهد، و می‌رود. تقصیر من نیست که خبرش دستِ اول است و درست. ندای بی‌انصاف، که تا صبح امروز می‌گفت: «منتظر باش.» امشب می‌گوید: «دیگر نمی‌آید.» و ناامیدم می‌کند. ندای بی‌انصاف با من بد تا کرده است. اما این‌بار، خبرش بی‌رحم‌تر از همیشه بود. امشب، وقتی امید در من مُرد، دلم را هم کشت. امشب، شبِ خوبی نبود. امشب، انگار من دیگر زنده نیستم. امشب، خیلی تاریک است. امشب، کابوسش از همیشه وحشتناک‌تر است. یاد بودن‌هایمان به‌خیر... 💔
قلمم نای نوشتن ندارد دستانم خسته تر از آنند که برایت بنویسم مغزم خودش را به خواب زده و همراهی نمی‌کند ما برای با هم بودن خیلی کم وقت داشتیم فکر نکن اگر تو بروی من می‌مانم ما قرارمان بر این بود که باهم برویم اگر قرار بر نبود تو باشد اگر تو نباشی اگر تو نخواهی که باشی اگر ته این قصه قرار به تلخی نبودت باشد چی؟
یک روز که دور نیست آن روز که از همیشه قشنگ تر است آن روز که خودت گفتی دیگر نمی‌آیم که بنویسم🥲❤️‍🩹
داشتم خاطرات را مرور میکردم، خاطرات شوخیها و سر به سر گذاشتنهایم با تو. یاد آن روزها افتادم که از شهادت سخن میگفتیم، و من پیوسته با تو و پدرم از شهادت حرف میزدم. در همان روزها، پدرم میگفت: «آدم باید اول حبیب بشود، بعد شهید بشود.» آن زمان مفهوم سخنش را نمیفهمیدم، اما امروز با تک تک سلولهای وجودم میفهمم که چقدر راست میگفت. به راستی که آدمی باید تا میتواند مفید باشد و خدمت کند، آنگاه خداوند اجرش را در شهادت قرار دهد. آن روزها که انگار هزار سال از آنها گذشته، با شما دو نفر شوخی میکردم و از شهادت میگفتم. یکی از شما از «حبیب شدن» سخن میگفت، و دیگری سکوت میکرد... چه روزهای عجیبی بود... چقدر آن شوخیها برای تو زیبا و برای من دردناک بود. حالا که بدنت با شهادت دست و پنجه نرم میکند، حالا که در رویاهایم میآیی و میگویی میخواهی بروی، حالا که نفسکشیدن برایم سخت شده، حالا که از تلخی نبودت مینویسم... حتی نمیدانم من زودتر میروم یا تو، اما یک چیز را خوب میدانم: رسم مردانگی تو هرگز بر بیمعرفتی نبود، و رفتنت نیز بوی معرفت نمیدهد. 🥲💔
به یاد شیرینترین سفر عمرم یادت هست آن ماههای اول عقدمان؟ دم دمای اربعین بود و تو عازم سفر. و منی که سر از پا نمیشناختم، میخواستم مرا هم ببری، اما میگفتی: «من تنها با تو نمیتوانم؛ باید همسفر داشته باشیم تا سفر سخت نشود.» و من، بالاخره خانواده ام را راضی کردم... یادت هست چه خوشحال راهی سفر پرماجرای عراق شدیم؟ آن روزها آنقدر محو زیباییهای آن عشق بی پایان بودم که نفهمیدم چطور گذشت. بقیه میگفتند سخت بود، گرم بود؛ اما من؟ من که از فرش به عرش رسیده بودم، دیوانه وار از آن سفر لذت بردم. یادت هست آن روزها را؟ چه سؤال مسخره ای... مگر میشود آن شیرینیها را فراموش کرد؟ آن همه مهر و محبت، آن عشق جوشان، مگر فراموش شدنی است؟ اما حالا... همسفر پُرمهر من، امسال میخواهی سفری بروی؛ نه به دوریِ شهرها یا کشورها... اینبار میخواهی از مرزی عبور کنی که مرا نمیتوانی ببری؛ چون برای عبور از آن مرز، با پاسپورت و ویزاهای انسانی کاری نمیشود کرد. اینبار، برای آمدن با تو، باید به پای خدا بیفتم، التماسِ «رب العالمین» را بکنم تا دلش به حالم بسوزد، و به من هم ویزای عبور از مرزهای تن را بدهد. اینبار، تو هم بیا... با هم التماس خدا را بکنیم و بگوییم: «نگذار این سفر را تنهایی بروی!» بیا، تو هم دست به دعا شو... دست به دعا شو که من هم این ویزا را بگیرم. خودت که میدانی: طاقت دور‌ی‌ات را ندارم، طاقت نبودنت را ندارم، طاقت نشنیدن صدایت را... مطمئن باش، نمیتوانم! اما امید دارم که بیایم... بیایم تا باهم برویم. منتظرم باش... دلتیر
مرا چه به زینب 🥲 "حقیقتاً من اسوه صبر را تا دو ماه پیش نمی‌فهمیدم. درک صبر و مقاومت او برایم دشوار بود. درک اینکه او چه اندازه مصیبت دید و هیچ نگفت، برایم مفهومی غیرقابل فهم بود. توان این را نداشتم... مرا چه به زینب؟ زینب اسوه است. زینب تاج سر ما است. ما را چه به درک سختی‌هایی که او کشید؟ اما این روزها، در میان هیاهوی دنیا، بین این همه دلتنگی برای تو، فقط به یک چیز فکر می‌کنم: من آن روز کنارت نبودم و ندیدم... فقط شنیدم که سخت مجروح شدی. ندیدم که دشمن تو را محاصره کرده بود. فقط شنیدم که راه فراری نداشتی. من که آن روز نبودم تا ببینم، اما حتی تکه‌ای از پیراهنت هم به من نرسید. فقط می‌دانم که تو عریان نشدی. تکه‌تکه نشدی. فقط شنیدم آن قدر جراحاتت زیاد بود که حتی نزدیک‌ترین دوستانت هم تو را نشناختند. من که ندیدم، اما شنیدم آن انگشتر زیبای عقیقت - همان که هدیه خودم بود - گم شد. اما خوب می‌دانم که انگشتانت سالم ماند و کسی انگشتت را برای انگشترش نبرید. من که ندیدم بدنت روزها عریان و مجروح و تکه‌تکه و بی‌سر زیر آفتاب بماند، اما شنیدم که بدنت یک روز زیر آفتاب ماند. من که ندیدم روزها تشنه باشی، اما فکر می‌کنم چند ساعتی بود که آبی نخورده بودی. ولی... مطمئنم - بدون دیدن و شنیدن - که: تو عریان نشدی. کسی سرت را نبرید. با اسب و نعل تازه کسی بر بدنت راه نرفت. کسی با عصا و دیگری با سنگ به تو نزد. کسی به نوزادمان آسیب نرساند. کسی به من بی‌احترامی نکرد. در این پنجاه‌وشش روز: خانواده‌مان در امان بودند. کسی اسیر نشد. کسی بی‌ معجر نماند. کسی به مجلس یزید زمانه نرفت. کسی به لب و دهانت چوب خیزران نزند. کسی مرا نیازرد. کسی کودکمان را نزد. ما شب‌ها در خرابه‌ها نماندیم. عزیزم، من در مقایسه با عمه‌جانم هیچ کشیدم و این‌گونه بی‌تابم. باز هم مرا چه به زینب؟ خجالت می‌کشم بگویم خسته‌ام. خجالت می‌کشم از غم‌هایم بگویم و باز هم نام زیبایش را بر زبان آورم. باز هم زمانه بین عاشق و معشوق فاصله انداخت. شاید قرار است زینب‌وار بمانم و نگویم در دلم چه غمی دارم. نگویم جراحت قلبم کمتر از زخم‌های تو نیست. اما افسوس که نباید بگویم... نمی‌گویم و می‌ایستم تا آن روز که برای این خاک و پرچم ایستاده جان دهم . من صبر زینب‌گونه ندارم. زینب یک سال صبر کرد، اما من نمی‌توانم. مطمئن باش، اندکی پس از رساندن رسالت تو و همرزمانت، می‌آیم. دیری نخواهد گذشت... به کوتاهی افتادن یک برگ از درخت." دلتیر
چهارمین اربعین هم گذشت اینبار با همه سال های گذشته متفاوت بود تو نبودی..... 🥲
یادت هست دائما برایم چه شعری می‌خواندی؟ شرح دل تنگی من بی تو فقط یک جمله است تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم 🥲❤️‍🩹
دلتیر ( رسانه رسمی شهید محمد ثقفی)
یادت هست دائما برایم چه شعری می‌خواندی؟ شرح دل تنگی من بی تو فقط یک جمله است تا جنون فاصله ای نیست
حالا دائما این شعر در سرم تکرار میشود با صدای خودت با لحن خودت همانگونه که تو می‌خواندی تکرار می‌شود 🥲💔
دیگه فقط به امام رضا امید دارم يه معجزه امام رضا🥺
عجب دلم برای نسکافه هایی که درست میکردی تنگ شده... ☕🥲