با سرعتی که از کسی که مدت ها در خواب به سر برده انتظار نمی رود،تکه شیشه ی شکسته ای را برداشت و به سمت خرگوش سفید گرفت. قسمتی از موهایش روی صورتش افتاده و سمت چپ صورتش را پوشانده بود.
خرگوش سفید بلند خندید و دست هایش را به نشانه ی تسلیم بالا گرفت و نیشخندی زد.
-معاشرت طولانی مدت با انسان ها روت تاثیر گذاشته. اینجوری با کسی که نجاتت داده رفتار میکنی ؟
آهی کشید و تیکه شیشه را پایین آورد.
-نیازی به نجات داده شدن توسط کسی اونم یه شیطان نداشتم.
خرگوش سفید آرام دست هایش را پایین آورد و سرش را کج کرد. هنوز آن نیشخند را بر لب داشت. همان نیشخندی که انگار همه چیز را میدانست.
-ترجیح میدادی چند سال دیگه هم اونجا بمونی؟
به اطراف نگاه کرد.تازه متوجه شد.حرف از یکی دو سال زندانی شدن درون یک محفظه شیشه ای نبود.حرف از دهه ها بود.
-نه.
خرگوش سفید،شنلی را از روی زمین برداشت-که قبل تر آن را در دست داشت-و به سمتش گرفت.
-بیا از این خرابشده بریم.
-من از شیطان ها دستور نمیگیریم.
-از انسان ها چطور؟
همان نیشخند...حتی برای او هم سوال شده بود که چگونه انقدر خوب او را میشناخت.دست هایش را مشت کرد و از او روی برگرداند.
-از اون ها که اصلاً.
-پس ضرری نداره که با یه "شیطان" بیای نه؟
-چرا منو نجات دادی؟
-باهام بیا و همه چیز رو بهت میگم.
خندید و ادامه داد:
-هرچند منظورم از همه چیز اتفاقات سال های اخیر نیست. اونقدر زمان نداریم.
ژانت چشم هایش را چرخاند و با همان تکه شیشه ی تیزی که در دست داشت موهایش را کوتاه کرد.اکنون موهایش تا زیر گردنش میرسید. شنل را از دست خرگوش سفید قاپید و روی شانه اش انداخت و کلاهش را روی سرش گذاشت.
-حالا هرچی...
***
وقتی از ساختمان خارج شدند،ژانت ایستاد و به آسمان نگاه کرد.حتی آخرین باری را که محیط بیرون را دیده بود به یاد نمی آورد. خرگوش سفید که جلوتر حرکت می کرد،متوجه ی مکث ژانت در حرکت شد و به سمت او برگشت.
-باید حرکت کنیم.زمان به اندازه کافی برای دیدن تغییرات دنیا تو مدتی که نبودی داری،دوست من.
ژانت چشم هایش را چرخاند و به راه رفتن دنبال او ادامه داد. بعد از چند دقیقه،هنگامی که وارد کوچه ای خلوت و تاریک شدند،از خرگوش سفید پرسید:
-از کجا در مورد من شنیدی؟گمون نمی کنم حتی اگه دویست سال هم گذشته باشه،دولت "پروژه سرافیم" رو علنی کرده باشه.
خرگوش سفید زیرلب خندید و جواب داد:
-البته که نه.فقط به یه سری مدارک در مورد پروژه سرافیم برخورد کردم و ازشون استفاده کردم.
-و دلیلی که منو نجات دادی؟
-مشخصه،انتقام.
-انتقام؟
برگشت به او نگاه کرد و گفت:
-معلومه.من و تو دشمن یکسانی داریم.انسان ها. موجوداتی که وقتی یه چیزی رو درک نمیکنن بهش حمله می کنن و نابودش میکنن. درست مثل تو،انسان ها همه چیز رو از من گرفتن. برای همین میخوام به تو هم کمک کنم تا از اون ها انتقام بگیری و برای این کار به من ملحق بشی.
-کسایی که اون کارها رو کردن الان مردن.
-درسته ولی جانشین هاشون هنوز دارن به افراد بیشتری آسیب می رسونن.
-و نقشه ی تو چیه؟
خرگوش سفید پوزخندی زد و جواب داد:
-تا یکم دیگه جواب رو بهت میگم.
و بعد از اون وسط کوچه ایستاد.کمی بعد یک ماشین جلوی آنها متوقف شد.مردی راننده آن بود.به خرگوش سفید نگاه کرد.
-دیر کردی.
-رییس...
-موفق شدی؟
چهره ی مرد تغییر کرد و به موجودی به رنگ آبی تغییر یافت که تک چشم قرمز بزرگی تقریبا کل صورت او را پوشانده بود. یک پلاسما(plasma)،شیطانی که توانایی تغییرچهره ی خود به یک انسان را با شیوه ای موثر داشت.
-این بار شکست خوردم.
خرگوش سفید دست هایش را مشت کرد و اخم هایش در هم فرو رفتند.ولی همان طور که اخمش در لحظه ای پدیدار شده بود در لحظه ای هم ناپدید شد.سپس به ژانت نگاهی انداخت و نیشخندی زد.
-خب...اهمیتی نداره.من همیشه یک نقشه پشتیبان دارم.
بعد از آن سوار ماشین شد و به دنبال او ژانت وارد ماشین شد و مقابل او نشست و کلاه شنلش را پایین کشید.
خرگوش سفید شمشیری که پشتش قرار داشت را کشید و روی میز کوچکی که در آن ماشین باری قرار داشت قرار داد.
-این رو میشناسی؟
ژانت به دقت شمشیر رو نگاه کرد.از تیفه ی آن گرفت و دسته و جزییاتش.شکی نبود.این شمشیر...
-این...
-درسته.د فورس ادج،شمشیر شوالیه افسانه ای،اسپاردا.
-د فورس ادج...و تو قصد داری با این چیکار کنی؟
خرگوش سفید زیرلب خندید و گفت:
-خب از اونجایی که این شمشیر رو میشناسی،باید این هم بدونی که برای چه چیزی ازش استفاده شده.
ژانت اخمی کرد و به صندلی تکیه داد.
-اسپاردا با ایستادن طرف انسان ها و برای محافظت ازشون و با استفاده از اون شمشیر،دروازه ای رو بین این دنیا و دنیای شیطان ها ایجاد کرد.
-درسته.
-و تو میخوای اون دروازه رو از بین ببری،اینطور نیست؟
-برای همینه که از افراد باهوش خوشم میاد.درسته ولی برای استفاده از شمشیر هنوز به Magic Amulet نیاز دارم.
-Magic Amulet?
-این شمشیر به تنهایی خاصیت چندانی نداره ولی وقتی طلسم در قبضه اون قرار بگیره،میشه باهاش دروازه جهنم رو باز کرد.
بعد از گفتن این،خرگوش سفید گردنبند آبی رنگی که دور گردنش روی دستمال گردن سفیدش قرار داشت را در آورد و مقابل ژانت روی میز قرار داد.سپس گفت:
-یک نیمه از طلسم رو داریم.
ژانت گردنبند رو برداشت و نگاهی بهش کرد.
-از من میخوای نیمه ی دوم طلسم رو پیدا کنم؟
خرگوش سفید نیشخندی زد و دستش را درون کتش برد و یک عکس در آورد.
-از جای نیمه ی دوم طلسم خبر دارم.فقط میخوام برام بیاریش.پیش یک شکارچی شیطانه.
سپس عکس رو روی میز گذاشت و ادامه داد:
-دانته،پسر شوالیه ی شیطان افسانه ای،اسپاردا.
#story_parts | #Chapter_two
تازه از نبرد برگشته بود.با وجود ناکامی در کشتن شیطانی که خودش را به شکل یک نوزاد در آورده بود،خسته به نظر می آمد. شمشیرش را از گیرنده ای که پشت کتش برای نگاه داشتن آن بود در آورد و روی میز گذاشت. کتش را نیز در اورد و روی صندلی پرتاب کرد و خودش بی رمغ روی مبل نشست و آهی کشید.
-نباید اونقدر راحت گمش می کردم...
هنوز چند دقیقه هم نشده بود که روی مبل لم داده بود که صدایی شنید.صدای ترک برداشتن بود.یه چیزی...نه یه کسی آنجا بود.حتی فرصت واکنش نداشت. پنجره و بخشی از دیوار حائل پنجره خرد شدند و فرو ریختند و او آنجا بود.
هیچ شباهتی به یک انسان نداشت.پوستش به رنگ سنگی تیره بود،همچون زغال سوختهای که زیر آن هنوز آتش باقیست،درست مانند آتش زیر خاکستر.زرهای به رنگ خاکسترِ آهن بر تن داشت.با آن خطوط تیز و طراحیش انگار مستقیما از دل جهنم بیرون آمده بود .زره ای القا کننده رعب و وحشت، برای هرکسی که او را میدید.
دست هایش مانند پنجه های یک اژدها بود.تیز،نافذ و برنده و صد البته...خطرناک.چنگال هایی پیچیده از فلسهای تیره و کشنده که تهدیدی مرگبار را فریاد میزدند.
از پشت کمرش شاخههایی تاریک و سیاهرنگ بیرون زدهاند.مانند موجوداتی زنده و نیمه هوشیار...مثل مار در هوا تکان میخوردند.در انتظار دریدن شکار.
چشمانش،به رنگ اخگرهای سوزان بودند که در تاریکی همچون دو یاقوت سرخ میدرخشند.نگاهی که نه زندگی را، بلکه مرگ را نوید میداد.
دهانش با چیزی شبیه به ماسکی از آهن برافروخته پوشانده شده بود و صورتش را از احساسات انسانی تهی ساخته و او را به موجودی ناشناخته تبدیل کرده بود.
روی سرش،دو شاخ خمیده و خشن،درست مانند شیاطین اصیل،قرار داشت؛و دمی مانند دم شیر به رنگ تیره از پشتش بیرون زده بود.سراسر وجودش خطر را فریاد میزد.
دانته با نهایت سرعت به سمت شمشیر محبوبش، ریبیلین( Rebellion ) خیز برداشت ولی قبل از اینکه دستش به آن برسد،لگدی او را با قدرت به طرف دیوار پرتاب کرد.صدای ضربه بلند بود.معلوم نبود که آن صدای مهیب صدای ترک برداشتن دیوار بود یا صدای استخوان های دانته.
چند قدم به طرفش برداشت و مقابلش ایستاد.به او،در حالی که خودش ایستاده بود و روی او سایه انداخته بود،نگریست.
-طلسم رو بده.شاید زنده گذاشتمت.
دانته لکه ای خون را از لبش با پشت دست پاک کرد و با ناله ای از درد،خودش را از زمین بلند کرد.
-پسر...یعنی یه مرد نمیتونه یه شب استراحت کنه؟
با وجود ضربه ای که توسط ژانت-که در فرم دویل تریگرش قرار داشت-به او وارد شده بود،پوزخندی را بر لب داشت. همان پوزخندی که او را دانته می کرد.
ژانت به او فرصت نداد،به سمت دانته با دست مشت کرده خیز برداشت.سریع تر از چیزی که دانته انتظارش را داشت.با این وجود دانته توانست از ضربه در آخرین لحظه جاخالی بدهد،بچرخد و شمشیرش را از روی میز بردارد.لحظه ای برای موضع گرفتن درنگ نکرد.
صدای خندهای کوتاه، بیشتر شبیه یک فوت تمسخرآمیز، از دهان ژانت بیرون آمد.
-انسان ها...فقط بلدن خودشون رو پشت سلاح هاشون مخفی کنن.
با خشم به سمت دانته هجوم برد.قصد ضربه زدن به دندههایش،با زانویش را داشت.اما دانته با ریبیلین ضربه را دفع کرد و او را چند قدم به عقب پرتاب کرد.
-هاه...انگار به انسان ها خیلی علاقه داری،نه؟
دانته تفنگ هایش را با حرکتی سریع از روی زمین برداشت و به طرف ژانت نشانه رفت و شلیک کرد.هرچند که ژانت با خونسردی همه ی آنها را جاخالی میداد.ژانت به طرف دیوار دوید پرشی کرد و با کمک گرفتن از دیوار به طرف او هجوم برد. دانته در حالی که به عقب پرید تا از حمله او جاخالی بدهد گفت:
-میدونی معمولا اول شماره میگیرن بعد دنبال طرف میوفتن. میخوای متفاوت رفتار کنی یا یه همچین چیزی؟
با پرش دانته به عقب گردنبند برای ثانیه ای در هوا معلق شده بود.الان وقتش بود.ژانت دستش را دراز کرد و برای ثانیه ای توانست زنجیر طلسم را در دستش بگیرد؛اما انگشتانش لرزیدند و زنجیر از میان آنها رها شد.
روی زمین فرود آمد،اما برای لحظه ای احساس کرد دیدش تار شده و نتوانست از یک گلوله جاخالی بدهد و بازویش را خراشید.سرش را تکان داد.حرکتش کند شده بود.نه بخاطر تردید.به خاطر خستگی.به خاطر ضعف.
دویل تریگرش،تمام توانش را تا ته از بدنش مکیده بود.هرچه نباشد او برای سال ها در خواب قرار داشت.در وضعیتی کنترل شده درون محفظه ای شیشه ای.منجمد شده در زمان برای سال ها.درست است...بدنش قوی بود...نیرومند بود ولی هنوز آماده نبود.هنوز اثرات آزمایش های آن سال ها در بدنش نمایان بود.کنترلش روی دویل تریگر،هنوز ناپایدار بود. به تمرین و زمان نیاز داشت.قبلا فقط یک بار از آن استفاده کرده بود که آن هم به خواست خودش نبود.طبیعی بود که تسلط کامل روی آن نداشت.
دانته که متوجه ی مکث ژانت و نفس های کمی سریعترش شده بود،نیشخندی زد و با لحن همیشگیاش پرسید:
-چیشده؟کم آوردی؟خب سرزنشت نمیکنم.پا به پا اومدن آدمی مثل من میتونه سخت باشه.مخصوصا برای یک شیطان.
و در آخر یک چشمک همراه حرفش کرد.
ژانت نفسی عمیق کشید و خودش را جمع و جور کرد.اخمی کرد و در پاسخ به او گفت:
-باز هم همدیگه رو میبینیم.son of Sparda
و همانطور که از پنجره وارد شده بود از همانجا هم با سرعت خارج شد.حتی به دانته فرصت واکنش نشون دادن هم نداد.وقتی دانته متوجه ی ناپدید شدن او شد سریع به سمت پنجره دوید،به پایین نگاه کرد و دنبال ردی از او گشت.از روی کلافگی آهی کشید و تفنگ هایش را روی زمین انداخت.
-son of Sparda? حتما من رو با یه نفر دیگه اشتباه گرفته بوده.
گردنبندش را در دستش گرفت و نگاهی به آن انداخت.
-What's the deal with everyone wanting this,all of a sudden.
#Story_parts | #Chapter_three
༶•┈୨♡୧┈•༶
Noriko redesign :3
༶•┈୨♡୧┈•༶
Base: Tsujimura
Time: 11:22h
༶•┈୨♡୧┈•༶
#digital_art | #bsd | #oc | #Noriko
༶•┈୨♡୧┈•༶
اسم کامل:نوریکو آکوتاگاوا
القاب:میچیکو ایشیهارا(نام مستعار،اسم و هویتیه که بعد از ترک پورت مافیا برای خودش انتخاب کرده)،غروب خورشید(the setting sun)(علت این لقب هم میخواستم اشاره ای به کتاب دازای-سنسه باشه هم اینکه از دید دشمنان نوریکو و کسایی که نوریکو کشته اون مثل یه غروبه.غروب زندگی اونها،هرکسی دشمنش باشه و با نوریکو و موهبتش رو به رو بشه مثل این میمونه که غروب زندگیش فرا برسه)،رز سیاه(توسط پلیس)،خرگوش کوچولو(توسط دازای)،بانوی شب(توسط فیودور و تنزل فرشتگان)
✧~سن~
فیفتین: 14
دارک ارا/قبل از تایم اسکیپ: 17
زمان حال:21
✧~قد~
فیفتین:140
دارک ارا:158
قبل از تایم اسکیپ:164
زمان حال:170 (بخاطر پاشنه ی بوت هاش 175)
✧سازمان ها: مافیای بندر(کارمند اداری ثبت گزارش سابق،مامور اجرایی سابق، آدمکش حرفه ای)،آژانس کارآگاهان مسلح(در حال حاضر)،بخش ویژه برای قدرت های غیرمعمول(همکاری کوتاه مدت)،کافه آریوشی(پیشخدمت کافه(سابق)،مدیر کافه(زمان حال)
✧علایق:چاقو و اسلحه،تمرین تیراندازی،قهوه،کتابخوندن،بوی تنباکو،قدم زدن زیر بارون،هرچیزی که شیرین باشه،گلدوزی کردن،هدیه های کوچیک و فکر شده،آشپزی کردن،نوآ
✧تنفرات:کثیف شدن لباساش،نادیده گرفته شدن، اینکه مجبور بشه کاری رو انجام بده،ضعیف دیده بشه،هرچیزی که اون رو یاد گذشته دردناکش بندازه،توهماتش
✧گرایش:دمیهتروسکشوال(در واقع استریت میشه ولی تا زمانی که به پارتنرش اعتماد کامل و اینا نداشته باشه وارد رابطه نمیشه)
Mbti: Infj-t
Enneagram: 2w3
✧ویس اکتر ژاپنی:میکاکو کوماتسو
ویس اکتر انگلیسی:الکسا لیندبک
✧موهبت:
~•°نور و تاریکی(Light and Darkness )
موهبت او یک موهبت ایجاد شده به صورت طبیعی نمیباشد. او صرفا به دلیل داشتن هموملانوگلوبین* که پروتئین اصلی سازنده گلبول های سیاه در خون افرادی که دارای موهبت هستند می باشد قادر به دریافت این موهبت مصنوعی و آزمایشگاهی شده است.این موهبت به دلیل آزمایش های فراوان و دستکاری یک عده به علت فعال سازی اجباری و به منظور قوی تر کردن آن با بعدی فراتر از بعد سوم و با موجود تاریک آراگامی پیوند خورده است و تا کنون کسی عمق قدرت نهایی این موهبت را نمی داند.این موهبت یه چیزی فراتر از این بعد یعنی بعد سوم می باشد. و چشم قرمز رنگ نوریکو با اون علامت درون آن نشان پیوند ناخواسته اش با خدای تاریکی و نابودی یعنی آراگامی است.موهبت نوریکو به او قابلیت دیدن چیزهایی را داده است که برای یک انسان عادی بسته است. نوریکو تسلط کامل به دیدن بعد چهارم را دارد،جایی که گذشته،حال و آینده به هم میرسند.
اما این کوچک ترین بخش موهبت نوریکو است که با استفاده از آن در مکان و اندکی در زمان سفر میکند.(برای مثال اگر در خانه اش باشد میتواند در یک پارک که در ذهنش در نظر دارد مثل یک گلیچ و ارور در زمان و مکان،در آنجا ظاهر بشود. در مورد سفر در زمانش می توان گفت که اگر گردنبند محدود کننده اش را نداشته باشد و اگر خطری وجود داشته باشد تا یک دقیقه میتواند به آینده نگاهی بیندازد و از برخی وقایع اگر بخواهد جلوگیری نماید.گرچه این عمل باعث فلجی موقت او و بیهوشی اش می گردد.)
اما توانایی اصلی نوریکو نور و تاریکی است.تاریکی یا «کورو» ماده ای تاریک که در حالت نبود کنترل از درون نوریکو بیرون میاید و نابودی تصورناشدنی به همراه دارد.البته در حالتی که نوریکو بر روی آن تسلط داشته باشد مانند یک سیاهچاله قدرتمند می تواند عمل کند. نقطه مقابل آن نور یا «شیرو» است. شیرو نقطه مقابل کورو میباشد. اگر کورو مانند یک سیاهچاله همه چیز را به سمت خود می کشد پس شیرو مانند یک سفیدچاله با گرانشی عظیم هرچیزی در نزدیکی خود را پس میزند و مانع نزدیک شدن هرچیزی به محیطی که میدان گرانشی اش را تحت الشعاع قرار می دهد میشود. از آنجا که نقطه مقابل کورو است،معمولا نوریکو برای خنثی سازی کورو از آن استفاده می نماید.
حالت نهایی موهبتش تعادل نام دارد. او در این حالت می تواند همزمان از کورو و شیرو استفاده کند و زمان آینده و به عبارتی حرکات رقیبش را در چند فریم ببیند و با پیشبینی بتواند با او مقابله بنماید.
*هموملانوگلوبین چیست و موهبت ها در دنیای من به چه صورت وجود دارند؟
موهبت ها قدرت های ویژه ای هستند که در برخی افراد بروز پیدا می کنند.در واقع علت اصلی ایجاد یک موهبت در یک فرد جهش کوچک جانشینی در DNA این افراد می باشد. این جهش باعث تغییر در یکی از زنجیره های بتا در هموگلوبین(هر پروتئین هموگلوبین از چهار زنجیره تشکیل شده است دو زنجیره بتا و دو زنجیره آلفا) فرد شده و تبدیل آن به زنجیره ی گاما می باشد که قابلیت حمل «Oxenon» دارند.