تازه از نبرد برگشته بود.با وجود ناکامی در کشتن شیطانی که خودش را به شکل یک نوزاد در آورده بود،خسته به نظر می آمد. شمشیرش را از گیرنده ای که پشت کتش برای نگاه داشتن آن بود در آورد و روی میز گذاشت. کتش را نیز در اورد و روی صندلی پرتاب کرد و خودش بی رمغ روی مبل نشست و آهی کشید.
-نباید اونقدر راحت گمش می کردم...
هنوز چند دقیقه هم نشده بود که روی مبل لم داده بود که صدایی شنید.صدای ترک برداشتن بود.یه چیزی...نه یه کسی آنجا بود.حتی فرصت واکنش نداشت. پنجره و بخشی از دیوار حائل پنجره خرد شدند و فرو ریختند و او آنجا بود.
هیچ شباهتی به یک انسان نداشت.پوستش به رنگ سنگی تیره بود،همچون زغال سوختهای که زیر آن هنوز آتش باقیست،درست مانند آتش زیر خاکستر.زرهای به رنگ خاکسترِ آهن بر تن داشت.با آن خطوط تیز و طراحیش انگار مستقیما از دل جهنم بیرون آمده بود .زره ای القا کننده رعب و وحشت، برای هرکسی که او را میدید.
دست هایش مانند پنجه های یک اژدها بود.تیز،نافذ و برنده و صد البته...خطرناک.چنگال هایی پیچیده از فلسهای تیره و کشنده که تهدیدی مرگبار را فریاد میزدند.
از پشت کمرش شاخههایی تاریک و سیاهرنگ بیرون زدهاند.مانند موجوداتی زنده و نیمه هوشیار...مثل مار در هوا تکان میخوردند.در انتظار دریدن شکار.
چشمانش،به رنگ اخگرهای سوزان بودند که در تاریکی همچون دو یاقوت سرخ میدرخشند.نگاهی که نه زندگی را، بلکه مرگ را نوید میداد.
دهانش با چیزی شبیه به ماسکی از آهن برافروخته پوشانده شده بود و صورتش را از احساسات انسانی تهی ساخته و او را به موجودی ناشناخته تبدیل کرده بود.
روی سرش،دو شاخ خمیده و خشن،درست مانند شیاطین اصیل،قرار داشت؛و دمی مانند دم شیر به رنگ تیره از پشتش بیرون زده بود.سراسر وجودش خطر را فریاد میزد.
دانته با نهایت سرعت به سمت شمشیر محبوبش، ریبیلین( Rebellion ) خیز برداشت ولی قبل از اینکه دستش به آن برسد،لگدی او را با قدرت به طرف دیوار پرتاب کرد.صدای ضربه بلند بود.معلوم نبود که آن صدای مهیب صدای ترک برداشتن دیوار بود یا صدای استخوان های دانته.
چند قدم به طرفش برداشت و مقابلش ایستاد.به او،در حالی که خودش ایستاده بود و روی او سایه انداخته بود،نگریست.
-طلسم رو بده.شاید زنده گذاشتمت.
دانته لکه ای خون را از لبش با پشت دست پاک کرد و با ناله ای از درد،خودش را از زمین بلند کرد.
-پسر...یعنی یه مرد نمیتونه یه شب استراحت کنه؟
با وجود ضربه ای که توسط ژانت-که در فرم دویل تریگرش قرار داشت-به او وارد شده بود،پوزخندی را بر لب داشت. همان پوزخندی که او را دانته می کرد.
ژانت به او فرصت نداد،به سمت دانته با دست مشت کرده خیز برداشت.سریع تر از چیزی که دانته انتظارش را داشت.با این وجود دانته توانست از ضربه در آخرین لحظه جاخالی بدهد،بچرخد و شمشیرش را از روی میز بردارد.لحظه ای برای موضع گرفتن درنگ نکرد.
صدای خندهای کوتاه، بیشتر شبیه یک فوت تمسخرآمیز، از دهان ژانت بیرون آمد.
-انسان ها...فقط بلدن خودشون رو پشت سلاح هاشون مخفی کنن.
با خشم به سمت دانته هجوم برد.قصد ضربه زدن به دندههایش،با زانویش را داشت.اما دانته با ریبیلین ضربه را دفع کرد و او را چند قدم به عقب پرتاب کرد.
-هاه...انگار به انسان ها خیلی علاقه داری،نه؟
دانته تفنگ هایش را با حرکتی سریع از روی زمین برداشت و به طرف ژانت نشانه رفت و شلیک کرد.هرچند که ژانت با خونسردی همه ی آنها را جاخالی میداد.ژانت به طرف دیوار دوید پرشی کرد و با کمک گرفتن از دیوار به طرف او هجوم برد. دانته در حالی که به عقب پرید تا از حمله او جاخالی بدهد گفت:
-میدونی معمولا اول شماره میگیرن بعد دنبال طرف میوفتن. میخوای متفاوت رفتار کنی یا یه همچین چیزی؟
با پرش دانته به عقب گردنبند برای ثانیه ای در هوا معلق شده بود.الان وقتش بود.ژانت دستش را دراز کرد و برای ثانیه ای توانست زنجیر طلسم را در دستش بگیرد؛اما انگشتانش لرزیدند و زنجیر از میان آنها رها شد.
روی زمین فرود آمد،اما برای لحظه ای احساس کرد دیدش تار شده و نتوانست از یک گلوله جاخالی بدهد و بازویش را خراشید.سرش را تکان داد.حرکتش کند شده بود.نه بخاطر تردید.به خاطر خستگی.به خاطر ضعف.
دویل تریگرش،تمام توانش را تا ته از بدنش مکیده بود.هرچه نباشد او برای سال ها در خواب قرار داشت.در وضعیتی کنترل شده درون محفظه ای شیشه ای.منجمد شده در زمان برای سال ها.درست است...بدنش قوی بود...نیرومند بود ولی هنوز آماده نبود.هنوز اثرات آزمایش های آن سال ها در بدنش نمایان بود.کنترلش روی دویل تریگر،هنوز ناپایدار بود. به تمرین و زمان نیاز داشت.قبلا فقط یک بار از آن استفاده کرده بود که آن هم به خواست خودش نبود.طبیعی بود که تسلط کامل روی آن نداشت.
دانته که متوجه ی مکث ژانت و نفس های کمی سریعترش شده بود،نیشخندی زد و با لحن همیشگیاش پرسید:
-چیشده؟کم آوردی؟خب سرزنشت نمیکنم.پا به پا اومدن آدمی مثل من میتونه سخت باشه.مخصوصا برای یک شیطان.
و در آخر یک چشمک همراه حرفش کرد.
ژانت نفسی عمیق کشید و خودش را جمع و جور کرد.اخمی کرد و در پاسخ به او گفت:
-باز هم همدیگه رو میبینیم.son of Sparda
و همانطور که از پنجره وارد شده بود از همانجا هم با سرعت خارج شد.حتی به دانته فرصت واکنش نشون دادن هم نداد.وقتی دانته متوجه ی ناپدید شدن او شد سریع به سمت پنجره دوید،به پایین نگاه کرد و دنبال ردی از او گشت.از روی کلافگی آهی کشید و تفنگ هایش را روی زمین انداخت.
-son of Sparda? حتما من رو با یه نفر دیگه اشتباه گرفته بوده.
گردنبندش را در دستش گرفت و نگاهی به آن انداخت.
-What's the deal with everyone wanting this,all of a sudden.
#Story_parts | #Chapter_three
༶•┈୨♡୧┈•༶
Noriko redesign :3
༶•┈୨♡୧┈•༶
Base: Tsujimura
Time: 11:22h
༶•┈୨♡୧┈•༶
#digital_art | #bsd | #oc | #Noriko
༶•┈୨♡୧┈•༶
اسم کامل:نوریکو آکوتاگاوا
القاب:میچیکو ایشیهارا(نام مستعار،اسم و هویتیه که بعد از ترک پورت مافیا برای خودش انتخاب کرده)،غروب خورشید(the setting sun)(علت این لقب هم میخواستم اشاره ای به کتاب دازای-سنسه باشه هم اینکه از دید دشمنان نوریکو و کسایی که نوریکو کشته اون مثل یه غروبه.غروب زندگی اونها،هرکسی دشمنش باشه و با نوریکو و موهبتش رو به رو بشه مثل این میمونه که غروب زندگیش فرا برسه)،رز سیاه(توسط پلیس)،خرگوش کوچولو(توسط دازای)،بانوی شب(توسط فیودور و تنزل فرشتگان)
✧~سن~
فیفتین: 14
دارک ارا/قبل از تایم اسکیپ: 17
زمان حال:21
✧~قد~
فیفتین:140
دارک ارا:158
قبل از تایم اسکیپ:164
زمان حال:170 (بخاطر پاشنه ی بوت هاش 175)
✧سازمان ها: مافیای بندر(کارمند اداری ثبت گزارش سابق،مامور اجرایی سابق، آدمکش حرفه ای)،آژانس کارآگاهان مسلح(در حال حاضر)،بخش ویژه برای قدرت های غیرمعمول(همکاری کوتاه مدت)،کافه آریوشی(پیشخدمت کافه(سابق)،مدیر کافه(زمان حال)
✧علایق:چاقو و اسلحه،تمرین تیراندازی،قهوه،کتابخوندن،بوی تنباکو،قدم زدن زیر بارون،هرچیزی که شیرین باشه،گلدوزی کردن،هدیه های کوچیک و فکر شده،آشپزی کردن،نوآ
✧تنفرات:کثیف شدن لباساش،نادیده گرفته شدن، اینکه مجبور بشه کاری رو انجام بده،ضعیف دیده بشه،هرچیزی که اون رو یاد گذشته دردناکش بندازه،توهماتش
✧گرایش:دمیهتروسکشوال(در واقع استریت میشه ولی تا زمانی که به پارتنرش اعتماد کامل و اینا نداشته باشه وارد رابطه نمیشه)
Mbti: Infj-t
Enneagram: 2w3
✧ویس اکتر ژاپنی:میکاکو کوماتسو
ویس اکتر انگلیسی:الکسا لیندبک
✧موهبت:
~•°نور و تاریکی(Light and Darkness )
موهبت او یک موهبت ایجاد شده به صورت طبیعی نمیباشد. او صرفا به دلیل داشتن هموملانوگلوبین* که پروتئین اصلی سازنده گلبول های سیاه در خون افرادی که دارای موهبت هستند می باشد قادر به دریافت این موهبت مصنوعی و آزمایشگاهی شده است.این موهبت به دلیل آزمایش های فراوان و دستکاری یک عده به علت فعال سازی اجباری و به منظور قوی تر کردن آن با بعدی فراتر از بعد سوم و با موجود تاریک آراگامی پیوند خورده است و تا کنون کسی عمق قدرت نهایی این موهبت را نمی داند.این موهبت یه چیزی فراتر از این بعد یعنی بعد سوم می باشد. و چشم قرمز رنگ نوریکو با اون علامت درون آن نشان پیوند ناخواسته اش با خدای تاریکی و نابودی یعنی آراگامی است.موهبت نوریکو به او قابلیت دیدن چیزهایی را داده است که برای یک انسان عادی بسته است. نوریکو تسلط کامل به دیدن بعد چهارم را دارد،جایی که گذشته،حال و آینده به هم میرسند.
اما این کوچک ترین بخش موهبت نوریکو است که با استفاده از آن در مکان و اندکی در زمان سفر میکند.(برای مثال اگر در خانه اش باشد میتواند در یک پارک که در ذهنش در نظر دارد مثل یک گلیچ و ارور در زمان و مکان،در آنجا ظاهر بشود. در مورد سفر در زمانش می توان گفت که اگر گردنبند محدود کننده اش را نداشته باشد و اگر خطری وجود داشته باشد تا یک دقیقه میتواند به آینده نگاهی بیندازد و از برخی وقایع اگر بخواهد جلوگیری نماید.گرچه این عمل باعث فلجی موقت او و بیهوشی اش می گردد.)
اما توانایی اصلی نوریکو نور و تاریکی است.تاریکی یا «کورو» ماده ای تاریک که در حالت نبود کنترل از درون نوریکو بیرون میاید و نابودی تصورناشدنی به همراه دارد.البته در حالتی که نوریکو بر روی آن تسلط داشته باشد مانند یک سیاهچاله قدرتمند می تواند عمل کند. نقطه مقابل آن نور یا «شیرو» است. شیرو نقطه مقابل کورو میباشد. اگر کورو مانند یک سیاهچاله همه چیز را به سمت خود می کشد پس شیرو مانند یک سفیدچاله با گرانشی عظیم هرچیزی در نزدیکی خود را پس میزند و مانع نزدیک شدن هرچیزی به محیطی که میدان گرانشی اش را تحت الشعاع قرار می دهد میشود. از آنجا که نقطه مقابل کورو است،معمولا نوریکو برای خنثی سازی کورو از آن استفاده می نماید.
حالت نهایی موهبتش تعادل نام دارد. او در این حالت می تواند همزمان از کورو و شیرو استفاده کند و زمان آینده و به عبارتی حرکات رقیبش را در چند فریم ببیند و با پیشبینی بتواند با او مقابله بنماید.
*هموملانوگلوبین چیست و موهبت ها در دنیای من به چه صورت وجود دارند؟
موهبت ها قدرت های ویژه ای هستند که در برخی افراد بروز پیدا می کنند.در واقع علت اصلی ایجاد یک موهبت در یک فرد جهش کوچک جانشینی در DNA این افراد می باشد. این جهش باعث تغییر در یکی از زنجیره های بتا در هموگلوبین(هر پروتئین هموگلوبین از چهار زنجیره تشکیل شده است دو زنجیره بتا و دو زنجیره آلفا) فرد شده و تبدیل آن به زنجیره ی گاما می باشد که قابلیت حمل «Oxenon» دارند.
در اصل جریان آن در خون افراد است که باعث پدیدار شدن موهبت در یک فرد می شود.به این پروتئین ایجاد شده در اثر جهش هموملانوگلوبین گفته میشود و به گلبول های قرمز ایجاد شده با هموملانوگلوبین، گلبول های سیاه به دلیل رنگ تیره ترشان از گلبول قرمز گفته می شود.
✧گذشته:
نوریکو،اولین فرزند فوکو از رابطه اش با موری اوگای که در آن زمان نامزدش بود می باشد.به دلیل مشکلاتی که در زندگی فوکو پیش آمد او چاره ای جز ازدواج با توشیزو به منظور حفظ فرزندش نداشت. هنگامی که یک سال و نیم داشت برادرش،ریونوسوکه،و هنگامی که چهار سال داشت خواهرش گین متولد شدند. سال های کودکیش به خوبی میگذشتند. او شیفته ی مهارت های پزشکی ای بود که از موری آموخته بود و همچنین تمرین هایی برای شمشیرزنی که توشیزو به او آموخته بود. اما مانند هرچیزی،روزهای شیرین هم ابدی نیستند.
تنها ده سال داشت که آن اتفاق افتاد... خرابکاری عمدی در آزمایشگاهی آن اتفاقات زنجیرهوار و تلخ را رقم زد...
در دوران اولین جنگ موهبتداران که خسارت فراوانی به انگلیس و کشور های اروپایی وارد کرده بود،انگلیس بیکار نماند،به دستور ملکه انگلیس سازمان شوالیه های تاریک به سازمان برج ساعت تغییر نام داده و فعالیت های خود را از عملیاتی/نظامی به جمع آوری اطلاعات و استراتژیک تغییر داد. هدف انگلیس ایجاد ارتشی سازمان یافته از موهبت داران بود تا در صورت وقوع دوباره جنگ بتواند جامعه موهبتداران را در کنترل دربیاورد و جهان بیشتر از قبل ،زیر سلطه اش باشد. بدین منظور در کشور های مختلفی به خصوص در ژاپن آزمایشگاه هایی به صورت مخفیانه تاسیس شدن،آزمایشگاه هایی غیرقانونی و غیرانسانی که زیر برچسب ساخت دارو و داروسازی به فعالیت میپرداختند. این آزمایشگاه ها پس از کشف کوروی اوموشی در ژاپن افزایش افتاند.علت آن بود که سنگ کوروی اوموشی تنها در ژاپن یافت میشد و تنها سنگی بود که ساختار ژنتیکی ماده درون آن شباهت های بسیاری با ساختار DNA افراد موهبت دار داشت،اگرچه که مواد تشکیل دهنده آن با DNA انسان متفاوت بود ولی راهی برای فهمیدن و کشف راه ساخت موهبت های مصنوعی شده بود.هدفی که در اصل انگلستان به دنبال آن بود.پس از سال ها تلاش بالاخره موفق به ساخت اولین نمونهی موفق شدن،هرچند که روی انسان تست نشده بود ولی آزمایشات انجام شده نشان میداد پیش نیاز اولیه ایجاد جهش در هموگلوبین و تبدیل آن به هموملانوگلوبین را دارا بود.آن نمونه موفق را «شین نو سیشین» نام نهادند.اما یک اتفاق پیشآمد.
یکی از دانشمندان که روی ساخت شین نو سیشین کار کرده بود راز پشت پرده این آزمایشگاه ها را کشف نبود. ساخت یک ارتش موهبتدار منحصر به یک کشور یک موضوع شوخی بردار نبود،پای امنیت و از بین رفتن نظم جهانی در دنیا مطرح بود.آن شخص تصور میکرد که روی پروژه ای برای ساخت و ایجاد موهبت در افراد کار می کنند. پروژه ای که باعث ایجاد موهبت های گوناگون از جمله موهبت های درمانی بشود. پروژه ای که به نجات جان انسان ها بیانجامد...نه نابودی آنها. اما او اشتباه می کرد.
او با حرکتی برنامهریزی شده باعث انفجار آزمایشگاه و نابودی آن شد. با این کار باعث شد تمام تحقیقات و فناوری و کشفیات برای ساخت موهبت ها...و حاصل سال ها تلاش،از بین برود.اما او اشتباه فاحشی مرتکب شد. میتوانست آخرین اثر از موفق بودن پروژه را هم همانجا رها کند تا با بقیه تحقیقات،نیست و نابود بشود.اما تصمیم به حفظ آخرین چیز از این پروژه گرفت،یعنی شین نو سیشین. او قصد داشت آن را به دست دولت ژاپن برساند،به امید آنکه از دولت انگلیس آن را نجات داده و به هدف نهایی خود و نجات بشریت بتواند دست یابد. با این حال،هیچگاه افراد مسئول در این پروژه در امان نبودند...همه چیز پیشبینی شده بود،حتی خیانت افراد. به همین ترتیب مکان او کشف شد و او تنها یک راه داشت فرار.با حالی زخمی خود را به مکانی که تصور می کرد امن است رساند...خانه ی دوستی قدیمی،خانه ی توشیزو.آنقدر فرصت نداشت که به او تمام وقایع را توضیح دهد...فقط یک جمله گفت و سپس مکان را ترک کرد،زیرا اگر زیاد یک جا میماند جایش بلافاصله کشف میشد گویی با جیپیاس مکانش را پیدا کنند...فقط یک جمله:«دوست من،باید این ماده رو هرچه سریعتر به توکیو و به دست دولت برسونی،پای مرگ و زندگی خیلیا این وسطه».
حتی چند ساعت هم از رفتن او نمیگذشت که افرادی مسلح به خانهی توشیزو هجوم بردند.حتی فرصت نداشت وسایلش را برای سفر به توکیو آماده کند. توشیزو آنقدر دوستش را میشناخت که بداند این یک قضیه ساده نیست. قضیه ای است که اهمیت دارد،قضیه ای که پای تمام دنیا را به میان میکشد. بنابراین آن ماده را به نوریکو داد و از او خواست در صورتی که مشکلی برای او پیش آمد،نوریکو به جایش به توکیو برود و آن را به دست دولت برساند.
اما توشیزو خود بیرون از خانه با آن افراد درگیر شد و تمام تلاشش را کرد که نگذارد وارد خانه بشوند. نوریکو قبل از هرچیزی فکر خانواده اش بود،نمیتوانست آنها را ول کند و برود،پس اول ریونوسوکه و گین را از در پشتی فراری داد ولی قبل از آنکه بتواند مادرشان،فوکو،را هم از خانه خارج کنند،آن افراد،که خود را به شکل و شمایل نینجاها در آورده بودند،وارد خانه شدند.اتفاقی که خبری شوم را وعده میداد. توشیزو،مرده بود.فوکو جلوی آنها را گرفت تا برای نوریکو وقت بخرد تا بتواند فرار کند. اما نوریکو نتوانست برود،نمیتوانست فرار کند و مادرش را تنها بگذارد. پس تنها کاری را که به ذهنش رسید انجام داد.شین نو سیشین را از درون کیف کوچکش در آورد و بالا گرفت.با صدایی لرزان پرسید:«این...این رو میخواین؟دنبال این هستید؟» تفکر کودکانه و ساده اش باعث شده بود این تصور را داشته باشد که اگر آن ماده را تحویلشان بدهد،دیگر کسی را از دست نمی دهد و مادرش را نجات میدهد. دو مهاجم به یکدیگر نگاهی کردند و ظاهرا فوکو را رها کردند. با تصور اینکه کسی در آن خانه چینی بلد نیست شروع به حرف زدن با یکدیگر کردند.
«دستور رییس چی بود؟فقط ماده رو به دست بیاریم؟»
«نه،هر شاهدی که از وجودش خبر دارن هم نابود کنیم.»
«پس فقط کافیه،ماده رو از دختره بگیریم و بعد دوتاشون رو همینجا بکشیم.»
«درسته،به تو میسپارمش.تو تنها کسی هستی که اینجا ژاپنی رو کاملا مسلط میتونه حرف بزنه.طبیعی رفتار کن تا بویی نبرن.اگر ماده رو از دست بدیم...»
«دیگه خبری از پول نیست»
«نه فقط این...همه مون میمیریم.»
اما نوریکو آنقدر دانش کافی از زبان چینی داشت که قسمت های مهم حرفهایشان را متوجه بشود. هیچ راهی نبود،در هر صورت مادرش را می کشتند،چه فرار میکرد و چه ماده را در عوض جانشان معامله می کرد.
پس اولین کاری که به ذهنش رسید را انجام داد.کاری که قوانین بازی را برهم میزد.شیشه ی کوچک آزمایشگاهی را به دهانش نزدیک کرد و شین نو سیشین را نوشید!
بهت،حیرت و وحشت فضا را برای چند ثانیه در بر گرفت. تنها چند ثانیه.
مهاجم کی بیش از همه نگران به خطر افتادن جانش به دلیل از دست دادن آن ماده بود،فریاد زد:«دختره ی احمق،چه غلطی کردی!؟ همه مون رو بدبخت کردی!» و در همان حین چاقویش را برداشت و به طرف نوریکو هجوم برد. درست قبل از اینکه چاقو به نوریکو بخورد،درست در زمانی که نوریکو چشمانش را بسته بود و دستان کوچکش را برای دفاع از خودش مقابل بدنش گرفته بود،کسی سپر او شد...فوکو. فوکو برای نجات جان نوریکو خودش را سپر کرد و زخم را به جای او خورد. نوریکو باورش نمیشد. قرار نبود اینطوری بشود. قرار نبود او باعث مرگ مادرش بشود.
مهاجم ها زمانی برای تلف کردن نداشتند،و شاید با وجود آنکه نوریکو شین نو سیشین را نوشیده بود میشد راهی برای به دست آوردنش پیدا کرد. در نتیجه نوریکو را پیش رییسشان بردند.رییس مهاجمان پس از گفت و گو با انگلیس به دستور آنها نوریکو را به نزدیکترین آزمایشگاه متعلق به انگلستان منتقل کرد. آزمایشگاهی درست در زیر یک یتیم خانه در منطقه آشیگارا.منطقه ای که به صورت پیاده دو هفته تا یوکوهاما فاصله داشت.
در آن آزمایشگاه نفرینشده،نوریکو در حدود سه دو تحت آزمایش های گوناگون بود. در اوایل روز هایش در آزمایشگاه فهمیدند که ماده ای که نوریکو خورده بود همانطور که پیش بینی شده بود یک نمونه موفق بود،یک نمونه که باعث ایجاد موهبت در نوریکو شده بود. به منظور کشف ماهیت موهبتش آزمایشاتی شدید و غیرانسانی روی او صورت گرفت،به طوری که حتی اکنون آثار این آزمایشات بر جسم و روانش باقی مانده است.آنها مدام از او خون میگرفتند تا بر روی سلول های خونی اش مطالعه کنند تا بلکه بتوانند اثری از شین نو سیشین پیدا کنند و دوباره آن را بسازند. با محرک های فراوان بدن نوریکو را تحریک به فعالسازی موهبتش و در نهایت تقویتش در حد یک سلاح تلاش میکردند.و بعد از دو سال به این نتیجه هم رسیدند،اما آن نتیجه بدون هزینه نبود.موهبت نوریکو از کنترل خارج شد و او در حالتی قرار گرفت که هیچگونه شباهتی به انسان نداشت.آوا هایی از زبانی باستانی شنیده میشد که کسی نمیدانست این صدا متعلق به چه کسی یا چه زبانی است. برای اینکه آزمایشگاه و همه چیز از بین نرود آنها به زور آرامبخش های بسیار قوی و با دوز بالا بود که توانستند نوریکو را بیهوش کنند. اما اکنون میدانستند که موفق شدند. موهبت و قدرت نوریکو فراتر از تصور و درک بشریت بود.او حتی به تنهایی می توانست یک سلاح کشتار جمعی باشد.درست همان چیزی که انگلستان به دنبال آن بود. بنابراین آماده شدند تا در چند روز دیگر،نوریکو را با کشتی به انگلستان بفرستند.
اما بچه های دیگری که در آزمایشگاه بودند،تصمیم گرفتند کمک کنند تا نوریکو را از آنجا فراری بدهند. حتی آنها هم میدانستند که اگر نوریکو به دست انگلیس بیافتد،فاجعه ای وصف ناپذیر رخ خواهد داد.اما این تلاش بدون دردسر نبود. درگیری هایی غیرانسانی که افراد آزمایشگاه حتی به کودکان رحم نمی کردند.در آن درگیری،پسری به اسم کازوئو دست نوریکو را گرفت تا در حین شلوغی او را از در مخفی که کشف کرده بود فراری بدهد،اما یکی از ماموران از پشت نوریکو را گرفت و زخمی عمیق با چاقو از گردن تا پایین کمرش بر بدن ظریف نوریکو،برجا گذاشت.
کازوئو با استفاده از موهبت خود آن فرد را از پای درآورد و سپس نوریکو را که بهشدت زخمی و بیهوش شده بود، بر دوش خود حمل کرد و از آزمایشگاه خارج شد.
کازوئو پس از طی مسافتی در جنگلهای منطقه آشیگارا، نوریکو را به نزدیکترین جاده رساند و در میان جاده ایستاد تا خودروهای عبوری متوقف شوند. یکی از خودروها متوقف شد و سرنشین عقب، که کسی نبود جز موری اوگای، بلافاصله نوریکو را شناخت. موری که پس از بازگشت از جنگ دوم موهبتداران،مرگ فوکو و توشیزو را کشف کرده بود،به زنده بودن نوریکو باور داشت و از آن موقع به دنبال یافتنش بود.او تمامی یتیمخانههای یوکوهاما و مناطق اطراف را بررسی کرده بود،و بنا بر اتفاق همان روز یتیم خانه ای که نوریکو در آزمایشگاه زیر آن قرار داشت را بررسی کرده بود،اما از آنجا که اسمش در دفتر یتیمخانه ثبت نشده بود،موری در حال بازگشت به یوکوهاما بود.او پس از شناخت نوریکو و دیدن زخمش،از راننده درخواست کرده بود ماشین را نگه دارد و فوراً اقدام به کمک نمود.با توجه به دانش پزشکی خود، تلاش کرد تا خونریزی شدید نوریکو را کنترل کند و سپس او را با خودرو به نزدیکترین شهر منتقل نمود تا در بیمارستان تحت درمان قرار گیرد. این اتفاق نقطه پایانی بر اسارت نوریکو در آزمایشگاه آشیگارا و آغاز مرحلهای تازه از زندگی او بود؛ مرحلهای که آثار جسمی و روانی آن دو سال هرگز از او جدا نشد.
پس از انتقال نوریکو به خانه، موری بهسرعت متوجه وخامت وضعیت جسمانی او شد. بدن نوریکو بهطور غیرعادی ضعیف شده بود؛ بسیار زود بیمار میشد، بخشهایی از موهایش سفید شده بود، پوستش رنگپریده و حساس بود و با کوچکترین لمس، آثار کبودی روی بدنش ظاهر میشد. علاوه بر این، پزشکان بر این باور بودند که بهدلیل ضربهی عمیق چاقو به ستون فقرات، اعصاب حرکتی پاهای او آسیب دیده است؛ نوریکو بخش زیادی از حس پاهایش را از دست داده و قادر به راه رفتن نبود. احتمال میدادند که این ناتوانی دائمی باشد.
با این حال، مشکل اصلی نوریکو به این موارد محدود نمیشد. بدن او بهطور ناگهانی دچار دردهای شدید و تشنج میشد، گویی چیزی درونش وجود داشت که بدنش توان تحمل آن را نداشت. این حملات گاه آنقدر شدید بودند که نوریکو دچار سرفههای خونی میشد.
موری پس از انجام آزمایشها و نمونهبرداریهای متعدد به کشفی نگرانکننده رسید: در خون نوریکو نوعی سلول خونی غیرطبیعی وجود داشت که ساختاری مشابه هموگلوبین داشت، اما به دلیل آنکه آن را در خون خود نیز مشاهده کرده بود...آن سلول را میشناخت.هموملانوگلوبین؛ ساختاری که تنها در بدن افراد موهبتدار دیده میشود. با این حال، آنچه موری را بیش از پیش نگران کرد، مشاهدهی تشنج های ناگهانی نوریکو بود که منجر به خروج مادهای سیاهرنگ از بدن او می شد که به سیاهچاله می مانست؛ وضعیتی که او را ناچار میکرد برای پایان دادن به درد، نوریکو را بیهوش کند. مسئله این بود که حتی موری نیز منشأ این وضعیت را بهدرستی درک نمیکرد، چراکه موهبتها ذاتاً نباید با چنین درد و تخریبی همراه باشند.
در نهایت، موری نوریکو را متقاعد کرد تا دربارهی گذشتهاش صحبت کند. نوریکو نیز وقایعی را که به یاد میآورد، از آزمایشگاه و اتفاقاتی که بر او گذشته بود، برایش شرح داد. این اعترافات موری را به این نتیجه رساند که مشکل اصلی، نه خود موهبت، بلکه دستکاریها و آزمایشهای غیرانسانیای است که بدن نوریکو را به آستانهی فروپاشی رسانده بود.
به همین دلیل، موری تحقیقات خود را در بازار سیاه و سازمانهای زیرزمینی آغاز کرد تا راهی برای محدود کردن موهبت نوریکو بیابد. این جستوجوها بهتدریج پای او را به مافیای بندر باز کرد و در نهایت، موری پزشک زیرزمینی این سازمان گشت.
پس از مدتی، موری با دازای آشنا شد و در جریان وقایع مربوط به قتل رئیس پیشین مافیا توسط خود موری، خود به ریاست مافیای بندر رسید. چند روز پس از آن، از دازای درخواستی مطرح کرد: از آنجا که بهعنوان رئیس جدید، امکان حضور مداوم در کنار نوریکو را نداشت، از دازای خواست مراقبت از او را بر عهده بگیرد. موهبت دازای، که با لمس میتوانست موهبت دیگران را خنثی کند، بهترین راه برای کنترل وضعیت نوریکو بود؛ بهویژه در مواقعی که موهبتش از کنترل خارج میشد.