هدایت شده از خرید و فروش کتابهای نایاب و کمیاب ادبی، تاریخی و مذهبی
🔸اسم #رمان چیه؟
#عملیات_نجات_مادربزرگ 10+
🔹کی نوشته؟
#شعله_جهانگیری
🔸ناشرش کیه؟
نشر #پینو
🔹داستانش در مورد چیه؟
یه تیم از بچه های ماجراجو، میخوان مادربزرگشونو از خانه سالمندان بدزدن...
🔸پینو، حالتو خوب میکنه🔸
✴️ سفارش کتاب:
@pinoadmin🧕
@pinopub
🇮🇷
4.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔹آذربایجان سر ایران است و این سختترین ماموریتی است که بر دوش من گذاشته شد
#شهید_مالک_رحمتی
مالک رحمتی اهل یکی از محلات قدیمی و فقیرنشین مراغه بود. جوان دههی شصتی که در مسجد شریعتآباد مراغه رشد کرد و بعد از تحصیل در دانشگاه امام صادق علیهالسلام به مسوولیتهای مهمی رسید.
شهادتت مبارک همشهری 😭😭😭
#شهید_مالک_رحمتی
به قول استاد محمود دولتآبادی: «ما نیز مردمی هستیم!» نمیدانم منظور استاد دولتآبادی از این عنوان که بر روی یکی از کتابهایش خودنمایی میکند، دقیقاً چیست؛ اما جملۀ قشنگی است. ایرانیها خاصند؛ خیلی خاص! خاصتر از هر خاصی. انگار کل این هشتاد نود میلیون ایرانی یک خانوادهاند. آن هم چه خانوادهای! صمیمی و یکدل و همراه. شاید گفتنیها در این باب خیلی زیاد باشد؛ اما من به این موضوع از این منظر نگاه میکنم که وقتی یک حادثۀ تلخ ملی در ایران روی میدهد، همه یکدل و همراه میشوند. واقعاً دیگر از آن گویندۀ شبکۀ خبر خارجی دشمن هیچ انتظاری نبود که در شهادت رئیسجمهور، دومین فرد سیاسی کشور بغض کند. او که مخالف اصل و اساس این حکومت بود، توقع این بود لااقل بیتفاوت باشد؛ اما آن ژن ایرانی نمیگذارد. من یاد خاطرهای افتادم. در زمان انتخاب ریاست جمهوری که منجر به انتخاب شهید عزیزمان آیتالله رئیسی شد، یکی از دوستان که طرفدار جناح مقابل بود، معترض بود و قصد نداشت در انتخابات شرکت نکند. ما طلاب دههی شصتی و هفتادی از همان سالها رفیق و مثل برادر بودیم و هستیم. حالا هم حدوداً از ده سال پیش در یک گروه پیامرسانی جمع و دور هم هستیم. بنده به عنوان مدیر گروه و البته عضو کوچکتر این جمع گفتم: «بروید فلانی را بیاورید پای صندوق رأی! بهش بگید تو که همکار(قاضی بودند) آقای رئیسی هستی، باید بیایی پای صندوق و به آقای رئیسی رأی بدهی!»
من توقع نداشتم. یک حرفی زده بودم و خیلی هم جدی نبود. اما همان روز وقتی گروه را باز کردم دیدم چند نفر از دوستان رفته و آن دوست عزیزمان را مجاب کرده و بردهاند پای صندوق رأی و اتفاقاً ایشان به آقای رئیسی رأی داده بود. عکسها و مدارک را هم در گروه گذاشته بودند تا برای من که در یک شهر دیگری بودم، ثابت شود. واقعاً خیلی جا خوردم. این فرد از وقتی تبلیعات برای انتخابات شروع شده بود، روی اعصاب ما بود و خیلی هم تند حرف میزد و از رئیسجمهور قبلی هم شدیداً حمایت میکرد. اما آن روز با این کارش از شادی و سروری که در گروه بود، در پوست خود نمیگنجیدم. ما چنین ملتی هستیم و به نظرم علتالعلل این دوستیها و صمیمیتها «حب الحسین یجمعنا»ست. مگر میشود بین دوستداران و عاشقان حسین(ع) جدایی و دوری و کین و کدورت باشد؟
اول خرداد سال 1403 / مجید محبوبی
اوایل معاونت اولی شهید آیتالله رئیسی بر قوۀ قضاییه بود. یکی از دوستان قاضی که آن روزها در دورۀ کارآموزی قضاوت بود، ارتباط خانوادگی داشتیم. خیلی صمیمی بودیم. هر روز حداقل یکبار ارتباط تلفنی داشتیم. یک روز زنگ زده بودم و پرسیدم: «کجایی برادر؟»
گفت: «در تهران هستم.»
پرسیدم: «چه عجب؟»
گفت: «با آقای رئیسی کاری داشتم.»
فردا یا پسفردای آن روز وقتی از تهران برگشت، مفصل دربارۀ دیدار با آقای رئیسی حرف زدیم. من گفتم: «این سید خیلی دلنشین و دوستداشتنی است!»
گفت: «اگر از نزدیک ببینی چه میگویی!»
بعد شروع کرد به تعریف کردن از نوع برخورد و محبت و خاکی بودنش. میگفت: «آقای رئیسی امام جماعت یکی از مساجد تهران است و بدون محافظ و حاجب با مردم در ارتباطند و ما هم با ایشان در همان مسجد خودش قرار داشتیم.»
من واقعاً از آن روزها یک حساب ویژهای روی آیتالله شهید رئیسی باز کردم. با خودم میگفتم: «این سید نجیب بالاخره روزی بالا خواهد آمد و همۀ مردم او را خواهند شناخت و دوستش خواهند داشت. حیف که شناخته شده نیست.»
سالها گذشت و ایشان پلههای پرواز به سوی خدمت به مردم و امتحان در پیشگاه حضرت حق را طی کردند و سرانجام در قامت یک خدوم محبوب، به دیدار حق شتافتند.
روحش شاد. دوم خرداد سال 1403/ مجید محبوبی
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🇮🇷در آستانهی سوم خرداد سالروز آزادسازی خرمشهر
🎥انتشار برای اولین بار
سخنرانی #شهید_جمهور و #سید_شهیدان_اهل_خدمت در جمع رزمنده های دوران دفاع مقدس
#دوران_اقتدار
#خرمشهر
#سوم_خرداد
⭕️همین یه سخنرانیاش برابری میکند با تمام مدارک و هارت و پورت مهرعلیزاده و امثالها
خاطره #عباس_معروفی رماننویس از #شهید_آیتالله_رئیسی
سرانجام روز ۱۹ آذر ۱۳۷۰، بازجویم حکم توقیف موقت گردون را به دستم داد. از آنجا مستقیماً به اداره مطبوعات ارشاد رفتم و آقای مدیر کل گفت که کاری از دستش ساخته نیست. بعد به شرکت تعاونی مطبوعات رفتم و برای اولین بار با محسن سازگارا، مدیرعامل شرکت تعاونی مطبوعات آشنا شدم. او آن روز خیلی با من حرف زد و گفت که باید تلاش کنیم تا این حکم را بشکنیم. از یک سو او میدوید، از سویی حمید مصدق و از سوی دیگر خودم. یکی از غمانگیزترین دورههای زندگی من همین ۱۸ ماه تعطیلی گردون بود که همه رفتوآمدها، تلفنها و ارتباطهایم قطع شد. یکباره احساس کردم چقدر تنها شدهام. نمیدانستم چه خاکی به سرم بریزم. تنها سیمین بهبهانی هر روز به من تلفن میزد و دلداریام میداد. نامهنگاری، ملاقات، دیدار و گفتوگو هیچکدام فایدهای نداشت تا اینکه قاضی پروندهام در دادستانی انقلاب حکم مرا اعلام کرد: «اعدام».
فروشکستم. حالا جز نگرانی از حکم اعدامی که قاضیام داده بود، وزارت ارشاد هم کنفیکون شده بود. خاتمی رفته بود. در همان زمان داشتم رمان «سال بلوا» را مینوشتم و این جمله جایی خودنمایی میکرد: «ما ملت انتظاریم!» و در انتظار سرنوشت گردون میسوختم. حکم اعدام را برداشتم و به طرف سازگارا راه افتادم. چند روز بعد او به من خبر داد که روزهای سهشنبه حجتالاسلام ابراهیم رئیسی، دادستان انقلاب، بار عام دارد و قرار شد که من از ساعت شش صبح سهشنبه آنجا باشم. این سهشنبه رفتنها، چهار بار طول کشید و نوبت به من نرسید، بار پنجم، ساعت ۱۲ من توانستم آقای رئیسی را ببینم. در هر دیدار پنج نفر میتوانستند به ترتیب شماره، وارد اتاق دادستان انقلاب شوند. نفر اول که آخوند پیری بود، به دادستان جوان و خوشتیپ انقلاب گفت اگر اجازه داشته باشد، بماند و به عنوان آخرین نفر با او خصوصی حرف بزند اما رئیسی قبول نکرد. گفت: بفرمائید! خودم را معرفی کردم، رئیسی کمی نگاهم کرد، با لبخند گفت: «همون عباس معروفی معروف؟»
«بله همون کرکس شاهنشاهی! همون غول بی شاخ و دم که هر روز کیهان مینویسه»
«شما بمونید. نفر بعدی؟»
سه نفر بعدی هم مطلبشان را گفتند و رفتند. دادستان انقلاب گفت: «خب آقای معروفی، چه میکنید؟»
«رمان مینویسم، کتاب چاپ میکنم، ادیتوری میکنم، هر کار که بشه چون دفترم بازه اما شما انتشار گردون رو توقیف کردین.»
«خب فکر میکنی چرا توقیف شده؟»
«همکاران شما از من میپرسن چه جوری و با چه پولی این مجله رنگارنگ را منتشر میکنم؟»
«این سوال من هم هست.»
«مجله روی پای خودش ایستاده، ۲۲ هزار تیراژ داره.»
«چند سالته؟»
«سیوسه.»
«این چیزهایی که درباره شما در روزنامهها مینویسن، من فکر کردم بالای ۶۰ سال رو داری.»
آنوقت در کامپیوتر پروندهام را نگاه کرد و گفت: «عجیبه! خیلی عجیبه! لک توی پروندهات نیست.»
گفتم: «میدونم. من حتی سمپات کسی یا چیزی نبودهام.»
با حیرت خیرهام شد: «حتی خانمبازی هم نکردهای؟»
گفتم: «نه! من زن و سه تا دختر دارم.»
به پشتی صندلیاش تکیه داد با لبخند نگاهم کرد. یک لحظه فکر کردم عجب آخوند خوشسیما و خوشتیپی است. گفت: «پریشب در قم منزل یکی از علما، آقای فاضل میبدی بودم. قسمتی از کتاب «سمفونی مردگان» شما را خوندم. میخواستم ازش بگیرم، دیدم براش امضا کردی. بهم نداد. دلم میخواد بخونمش.» اتفاقاً نسخهای از چاپ سوم رمان در کیفم بود. گذاشتم روی میز. دست به جیب برد که پولش را بپردازد. گفتم: «قابلی نداره.» گفت: «نه این میز، میز خطرناکیه. میز قضا و قدر!» و خندید: «باید پولشو بپردازم، شما هم باید بگیری.» ۳۰۰ تومان را روی میز گذاشت و گفت: «تعجب میکنم! چرا این قدر راجع به شما بد مینویسن؟ امکانش هست فوری کلیه گردونها رو به من برسونید تا شخصاً مطالعه کنم و تصمیم بگیرم؟» گفتم: «با کمال میل. فردا براتون میارم.» گفت: «نه! فردا دیره. همین حالا!» و تلفن روی میزش را طرف من گذاشت: «زنگ بزن بیارن فوری!» و بعد خواست که ناهار بمانم. تشکر کردم، یک دوره گردون از شماره ۱ تا ۲۰ را به دستش دادم و خداحافظی کردم. حدود یک هفته بعد، پرونده من از دادستانی انقلاب «عدم صلاحیت» خورد و به دادگستری ارجاع داده شد. در این دوره که خاتمی هم در آخرین روزهای وزارت ارشاد، هیأتمنصفه را تشکیل داده بود، باعث شد گردون در دادگاه تبرئه شود. در تاریخ ۱۶۷ ساله مطبوعات ایران من نخستین مدیر مجلهای بودم که با حضور هیأتمنصفه محاکمه و تبرئه شدم.
خردادماه که میشود، بیشتر یاد این قصه میافتم. بیآنکه فارسی بلد باشیم این قصه تا عمق وجود ما نفوذ کرده بود. بعد از خواندن این درس روزها و شبها ذهن من درگیر ماجرای این قصه میشد و با خودم میگفتم: «گرگ اگر گاو عموحسن بیچاره را میخورد چی؟»
بعد غصهی مریم را میخوردم که طفلک چقدر ترسیده بوده است!
امسال ۴۱ سال از آن روزها گذشته است؛ اما غصهها و دلواپسیهای من همچنان تکرار میشود.
مجید محبوبی/ خرداد۱۴۰۳
روضهی مکتوب
روضهی اول (نذر خود حضرت عشق)
تو کیستی که گریه پیش پای تو بیاختیار، احساس در حضور تو مبهوت و دل در هوای تو سرگردان است؟
تو کیستی که نوحه در ماتم تو بیپایان و مرثیه در اندوه تو ناتمام است؟
ای روضهی دلچسب!
ای چکامهی شیرین!
ای شعر بیبدیل!
ای حماسهی بینظیر!
به وسعت شعر عربی تو را دوست دارم.
به لطافت منظومههای ترکی تو را میپرستم.
ای شکوه دوبیتیها و چارپارههای فارسی!
ای نمک شعرهای عجم و عرب!
چگونه این عاشقانه را تمام کنم؟