اوایل معاونت اولی شهید آیتالله رئیسی بر قوۀ قضاییه بود. یکی از دوستان قاضی که آن روزها در دورۀ کارآموزی قضاوت بود، ارتباط خانوادگی داشتیم. خیلی صمیمی بودیم. هر روز حداقل یکبار ارتباط تلفنی داشتیم. یک روز زنگ زده بودم و پرسیدم: «کجایی برادر؟»
گفت: «در تهران هستم.»
پرسیدم: «چه عجب؟»
گفت: «با آقای رئیسی کاری داشتم.»
فردا یا پسفردای آن روز وقتی از تهران برگشت، مفصل دربارۀ دیدار با آقای رئیسی حرف زدیم. من گفتم: «این سید خیلی دلنشین و دوستداشتنی است!»
گفت: «اگر از نزدیک ببینی چه میگویی!»
بعد شروع کرد به تعریف کردن از نوع برخورد و محبت و خاکی بودنش. میگفت: «آقای رئیسی امام جماعت یکی از مساجد تهران است و بدون محافظ و حاجب با مردم در ارتباطند و ما هم با ایشان در همان مسجد خودش قرار داشتیم.»
من واقعاً از آن روزها یک حساب ویژهای روی آیتالله شهید رئیسی باز کردم. با خودم میگفتم: «این سید نجیب بالاخره روزی بالا خواهد آمد و همۀ مردم او را خواهند شناخت و دوستش خواهند داشت. حیف که شناخته شده نیست.»
سالها گذشت و ایشان پلههای پرواز به سوی خدمت به مردم و امتحان در پیشگاه حضرت حق را طی کردند و سرانجام در قامت یک خدوم محبوب، به دیدار حق شتافتند.
روحش شاد. دوم خرداد سال 1403/ مجید محبوبی
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🇮🇷در آستانهی سوم خرداد سالروز آزادسازی خرمشهر
🎥انتشار برای اولین بار
سخنرانی #شهید_جمهور و #سید_شهیدان_اهل_خدمت در جمع رزمنده های دوران دفاع مقدس
#دوران_اقتدار
#خرمشهر
#سوم_خرداد
⭕️همین یه سخنرانیاش برابری میکند با تمام مدارک و هارت و پورت مهرعلیزاده و امثالها
خاطره #عباس_معروفی رماننویس از #شهید_آیتالله_رئیسی
سرانجام روز ۱۹ آذر ۱۳۷۰، بازجویم حکم توقیف موقت گردون را به دستم داد. از آنجا مستقیماً به اداره مطبوعات ارشاد رفتم و آقای مدیر کل گفت که کاری از دستش ساخته نیست. بعد به شرکت تعاونی مطبوعات رفتم و برای اولین بار با محسن سازگارا، مدیرعامل شرکت تعاونی مطبوعات آشنا شدم. او آن روز خیلی با من حرف زد و گفت که باید تلاش کنیم تا این حکم را بشکنیم. از یک سو او میدوید، از سویی حمید مصدق و از سوی دیگر خودم. یکی از غمانگیزترین دورههای زندگی من همین ۱۸ ماه تعطیلی گردون بود که همه رفتوآمدها، تلفنها و ارتباطهایم قطع شد. یکباره احساس کردم چقدر تنها شدهام. نمیدانستم چه خاکی به سرم بریزم. تنها سیمین بهبهانی هر روز به من تلفن میزد و دلداریام میداد. نامهنگاری، ملاقات، دیدار و گفتوگو هیچکدام فایدهای نداشت تا اینکه قاضی پروندهام در دادستانی انقلاب حکم مرا اعلام کرد: «اعدام».
فروشکستم. حالا جز نگرانی از حکم اعدامی که قاضیام داده بود، وزارت ارشاد هم کنفیکون شده بود. خاتمی رفته بود. در همان زمان داشتم رمان «سال بلوا» را مینوشتم و این جمله جایی خودنمایی میکرد: «ما ملت انتظاریم!» و در انتظار سرنوشت گردون میسوختم. حکم اعدام را برداشتم و به طرف سازگارا راه افتادم. چند روز بعد او به من خبر داد که روزهای سهشنبه حجتالاسلام ابراهیم رئیسی، دادستان انقلاب، بار عام دارد و قرار شد که من از ساعت شش صبح سهشنبه آنجا باشم. این سهشنبه رفتنها، چهار بار طول کشید و نوبت به من نرسید، بار پنجم، ساعت ۱۲ من توانستم آقای رئیسی را ببینم. در هر دیدار پنج نفر میتوانستند به ترتیب شماره، وارد اتاق دادستان انقلاب شوند. نفر اول که آخوند پیری بود، به دادستان جوان و خوشتیپ انقلاب گفت اگر اجازه داشته باشد، بماند و به عنوان آخرین نفر با او خصوصی حرف بزند اما رئیسی قبول نکرد. گفت: بفرمائید! خودم را معرفی کردم، رئیسی کمی نگاهم کرد، با لبخند گفت: «همون عباس معروفی معروف؟»
«بله همون کرکس شاهنشاهی! همون غول بی شاخ و دم که هر روز کیهان مینویسه»
«شما بمونید. نفر بعدی؟»
سه نفر بعدی هم مطلبشان را گفتند و رفتند. دادستان انقلاب گفت: «خب آقای معروفی، چه میکنید؟»
«رمان مینویسم، کتاب چاپ میکنم، ادیتوری میکنم، هر کار که بشه چون دفترم بازه اما شما انتشار گردون رو توقیف کردین.»
«خب فکر میکنی چرا توقیف شده؟»
«همکاران شما از من میپرسن چه جوری و با چه پولی این مجله رنگارنگ را منتشر میکنم؟»
«این سوال من هم هست.»
«مجله روی پای خودش ایستاده، ۲۲ هزار تیراژ داره.»
«چند سالته؟»
«سیوسه.»
«این چیزهایی که درباره شما در روزنامهها مینویسن، من فکر کردم بالای ۶۰ سال رو داری.»
آنوقت در کامپیوتر پروندهام را نگاه کرد و گفت: «عجیبه! خیلی عجیبه! لک توی پروندهات نیست.»
گفتم: «میدونم. من حتی سمپات کسی یا چیزی نبودهام.»
با حیرت خیرهام شد: «حتی خانمبازی هم نکردهای؟»
گفتم: «نه! من زن و سه تا دختر دارم.»
به پشتی صندلیاش تکیه داد با لبخند نگاهم کرد. یک لحظه فکر کردم عجب آخوند خوشسیما و خوشتیپی است. گفت: «پریشب در قم منزل یکی از علما، آقای فاضل میبدی بودم. قسمتی از کتاب «سمفونی مردگان» شما را خوندم. میخواستم ازش بگیرم، دیدم براش امضا کردی. بهم نداد. دلم میخواد بخونمش.» اتفاقاً نسخهای از چاپ سوم رمان در کیفم بود. گذاشتم روی میز. دست به جیب برد که پولش را بپردازد. گفتم: «قابلی نداره.» گفت: «نه این میز، میز خطرناکیه. میز قضا و قدر!» و خندید: «باید پولشو بپردازم، شما هم باید بگیری.» ۳۰۰ تومان را روی میز گذاشت و گفت: «تعجب میکنم! چرا این قدر راجع به شما بد مینویسن؟ امکانش هست فوری کلیه گردونها رو به من برسونید تا شخصاً مطالعه کنم و تصمیم بگیرم؟» گفتم: «با کمال میل. فردا براتون میارم.» گفت: «نه! فردا دیره. همین حالا!» و تلفن روی میزش را طرف من گذاشت: «زنگ بزن بیارن فوری!» و بعد خواست که ناهار بمانم. تشکر کردم، یک دوره گردون از شماره ۱ تا ۲۰ را به دستش دادم و خداحافظی کردم. حدود یک هفته بعد، پرونده من از دادستانی انقلاب «عدم صلاحیت» خورد و به دادگستری ارجاع داده شد. در این دوره که خاتمی هم در آخرین روزهای وزارت ارشاد، هیأتمنصفه را تشکیل داده بود، باعث شد گردون در دادگاه تبرئه شود. در تاریخ ۱۶۷ ساله مطبوعات ایران من نخستین مدیر مجلهای بودم که با حضور هیأتمنصفه محاکمه و تبرئه شدم.
خردادماه که میشود، بیشتر یاد این قصه میافتم. بیآنکه فارسی بلد باشیم این قصه تا عمق وجود ما نفوذ کرده بود. بعد از خواندن این درس روزها و شبها ذهن من درگیر ماجرای این قصه میشد و با خودم میگفتم: «گرگ اگر گاو عموحسن بیچاره را میخورد چی؟»
بعد غصهی مریم را میخوردم که طفلک چقدر ترسیده بوده است!
امسال ۴۱ سال از آن روزها گذشته است؛ اما غصهها و دلواپسیهای من همچنان تکرار میشود.
مجید محبوبی/ خرداد۱۴۰۳
روضهی مکتوب
روضهی اول (نذر خود حضرت عشق)
تو کیستی که گریه پیش پای تو بیاختیار، احساس در حضور تو مبهوت و دل در هوای تو سرگردان است؟
تو کیستی که نوحه در ماتم تو بیپایان و مرثیه در اندوه تو ناتمام است؟
ای روضهی دلچسب!
ای چکامهی شیرین!
ای شعر بیبدیل!
ای حماسهی بینظیر!
به وسعت شعر عربی تو را دوست دارم.
به لطافت منظومههای ترکی تو را میپرستم.
ای شکوه دوبیتیها و چارپارههای فارسی!
ای نمک شعرهای عجم و عرب!
چگونه این عاشقانه را تمام کنم؟
یکی از آثاری که در دوران اسارت در زندان های رژیم جعلی صهیونیستی به رشته تحریر درآمده رمان «خار و میخک» نوشته یحیی سنوار رهبر سیاسی جنبش حماس است که از زمان ۲۲ سال اسارت بین سال های از سال ۱۹۸۸ تا ۲۰۱۱ و با یادگیری زبان عبری این رمان را نوشته است.
سنوار علاوه بر نوشتن این رمان، ۵ کتاب از زبانهای عبری و انگلیسی را ترجمه کرده است و یکی از پرکارترین زندانیان سیاسی جهان در این زمینه محسوب میشود.
نویسنده در مقدمه کتاب خود مینویسد: «عنصر تخیلی در این اثر صرفاً تبدیل آن به یک رمان است… همه چیز. دیگری به همان اندازه واقعی است که من آن را زیسته یا شنیدهام و راویانش آن را در سرزمین عزیزمان فلسطین زندگی کرده و شنیدهاند.»
سنوار در این کتاب، به سادگی و فقر زندگی فلسطینیها به طور مفصل میپردازد و همچنین به بیمیلیِ ساکنان کرانه باختری درباره شرکت در مقاومت علیه اسرائیل هم اشاره کرده و از آنها گله میکند.
«خار و میخک» اخلاق مردی را نشان میدهد که نقشی محوری در شکلدهی گفتمان بازی کرده است. این رمان در طول سالهای حبس آشکار میشود و روان مردی که توسط دیوارها محصور شده بود را میکاود. خوانندگان نقش السنوار در رهبری فلسطین را در راهروهای ذهن او دنبال میکنند، احتمالاً جایی که بذر عملیات «طوفان الاقصی» در ۷ اکتبر ۲۰۲۳ کاشته شده است. این روایت گواه بر روحیه مردمی است که در سایه درگیریها زندگی میکنند و فداکاریهای شخصی را که در السنوار و همرزمانش وجود دارد، برجسته میسازد.
این رمان نه تنها یک اثر داستانی، بلکه گواهی عمیق بر روح پایدار غزه است. این رمان به عنوان یک فراخوان برای درک واقعیت فلسطین عمل میکند، روایتی که توسط کسی نوشته شده است که از سکوت خودداری کرده و مستقیماً با قلب جامعه جهانی صحبت میکند. کتاب السنوار روایتی از مقاومت، هویت عمیق فرهنگی و جستوجوی تسلیمناپذیر برای آزادی و عدالت است که در صدای اصیل شخصیتهایش منعکس میشود.
این رمان در ۳۰ فصل خود، انتخاب سخت برخی از آوارگان فلسطینی برای کار در اسرائیل را نیز به نمایش میگذارد. برخی آن را فرصتی برای بهبود شرایط زندگی خود و خانواده خود میدانستند، در حالی که برای برخی دیگر چیزی جز خیانت نبود.
در سرتاسر رمان، زندگی اهالی غزه با سادگی و فروتنی مشخص میشود؛ چه در لباس، چه در غذا و چه در عشق. «خار و میخک» همچنین پافشاری فلسطینیها برای اخذ مدارک دانشگاهی را حتی در سختترین شرایط زندگی نشان میدهد.
راوی به پرسشی مبرم پیرامون بیمیلی ساکنان کرانه باختری به شرکت در اقدامات مقاومتی تا زمان وقوع اولین انتفاضه در سال ۱۹۸۷ پاسخ میدهد. توضیح ارائه شده این است که اگر ارتشهای سه کشور عربی نتوانند اسرائیل را شکست دهند، چگونه آنها میتوانند؟ از این رو، ساکنان کرانه باختری سیاست «زندگی کن و اجازه بده زندگی کنند» را میپذیرند.
این رمان همچنین بر روی سایت آمازون در دسترس مردم جهان قرار داشت که با فشار سیاسی و لابی رژیم صهیونیستی از روی سایت حذف شد.
لازم به ذکر رمان «خار و میخک» توسط انتشارات کتابستان معرفت در دست ترجمه قرار گرفته و به زودی راهی بازار نشر خواهد شد.
https://www.iscanews.ir/news/1239818/حذف-کتاب-یحیی-سنوار-از-سایت-آمازون-رمانی-که-در-طول-۲۲-سال-اسارت
#شهیدیحیی_السنوار