eitaa logo
یادداشت‌های مجید محبوبی
103 دنبال‌کننده
85 عکس
39 ویدیو
1 فایل
تماس با من👇 @majidmahboobi
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از انتشارات به‌ نشر
12.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
۲۱۲ سـخـت‌جــانی ✍️ مجید محبوبی ادبیات دفاع مقدس- بزرگسال | سخت‌جانی؛ خاطرات جانباز سرافراز اهل روستای ورجوی مراغه است که در خانواده ساده و صمیمی به دنیا آمد. پدرش برای اینکه به سربازی نرود او را با نام غیر از نام شناسنامه‌اش و محمدرضا صدا می‌کرد. غافل از اینکه اوضاع زمانه آن‌طور رقم می‌خورد که علاوه بر خودش تمام پسرانش به عنوان سرباز وطن راهی جبهه می‌شوند. سال‌های ۵۰ شمسی با بیان خاطرات کودکی و نوجوانی محمدرضا و اشاراتی به سبک زندگی مردمان آن سال‌ها، تلاش قاطبه مردم برای اصلاح جامعه و دوری از فساد و ماجراهای اول انقلاب روایت شده است. خاطرات تلخ و شیرین و ذکر مهمترین وقایع و حرکت‌های انقلابی مردم مراغه تا پیروزی انقلاب اسلامی و حضور مشتاقانه و دلاورانه مجید(محمدرضا) سعادتیان از فرماندهان لشکر ۳۱ عاشورا و سایر جوانان دلیر ایران در هشت سال دفاع مقدس، بخش‌های خواندنی کتاب را تشکیل داده است. [۳۸۰صفحه قطع رقعی چاپ اول قیمت پشت جلد ۱۸۰ هزار تومان] 📚ثبت سفارش و خرید 🌐www.behnashr.com https://B2n.ir/a22190 📱 ۰۹۰۲۷۶۵۲۰۰۸ @behnashr
یادداشت‌های مجید محبوبی تماس با من👇 @majidmahboobi https://eitaa.com/deymii
7.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هر شبِ عمرم به یادت اشک می­ ریزم ولی بعدِ حافظ خوانیِ شب­های یلدا بیشتر ... 👤 حامد عسکری
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
12.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📺 خوانش بخشی از کتاب « دختر روشنی: زندگینامه حضرت فاطمه الزهرا (س)» نویسنده: مجید محبوبی 🔻توسط فاطمه حمیدی، عضو کتابخانه 🔺️ارسالی از زهره احمدی، کتابدار 📍استان یزد، شهرستان تفت 🔊@vnmplib
سفر به دیار خوشه‌های طلایی مجید محبوبی دلتنگی‌های قبل از سفر مگر نه این است که هر شاعری تاریخ را باید از نو، از ابتدا بنویسد؟ سفر برای من، آن هم به سرزمینی که متعلق به من، به روح و احساسات من است، سفر به ریشه‌های تاریخ است. سفر به ابتدای جهانی است که در آن کاشته و سرشته و در آن رُسته و سر برآورده و قد کشیده‌ام. سفر به ملکان، که برای من در هر آن و هر دقیقه و هر ساعت اتفاق می‌افتد، یکی از زیباترین لحظه‌های زندگی من است. خیال من تمام آن دیار را در تملک خود دارد و هر وقت اراده کند مثل عنقا تا قله‌های باشکوه قافش پرواز می‌کند و هر جا دل خوش کند، همان‌جا آشیان می‌سازد. از «باباگل‌گل» گرفته تا «آغلاغان»، از آغلاغان گرفته تا «سهند» بزرگ و بی‌همتا که از جای‌جایِ ملکان روی سفید و پیشانی بلند آن دیده می‌شود. سفر به دیار مادرم/ مجید محبوبی
کودکی در غربت ملکان ملکان دوست دوران کودکی‌های من است. دورانی که حجب کودکانۀ من مانع از آن نشد که در اولین دیدارم به او دل ببندم؛ او را که دیدم تمام حس‌های شاعرانه و عاشقانه در من بیدار شد؛ تمام رؤیاهایم با گل‌های زرد و سرخ و سفید آکنده شد و بوی شیرین دوستی و طراوت در مشامم جولان داد و من حس کردم بسان کرمی که از پیله بیرون زده، پروانه شده و شوق پرواز دارد. آن روز با این‌که کودکی غریب در ملکان بودم؛ اما ملکان مرا چون یک دوست صمیمی به حضور پذیرفت و مرا از کوچه‌ پس کوچه‌هایش عبور داد و از پله‌های مغازه‌ای بالا برد تا من یازده سالگی‌ام را در نگاه او قاب بگیرم و چشمان سیاه و درشت کودکانۀ خودم را به نگاه‌های عاشقانۀ او هدیه کنم. چقدر دلم می‌خواست لبخند بزنم! اما وقتی نگاه‌های برادربزرگم به چشمانم ریخت، از خجالت سرخ شدم و همان شرم کودکانۀ من به رنگ سیاه و سفید در عکاسخانۀ شیرازی ملکان به یادگار ماند. سفر به دیار مادرم/ مجید محبوبی ادامه دارد....
دیدار با کودکی‌های خودم برای رفتن به دیار کودکی‌ها و دیدار با آن کودکی که روزگاری همۀ دنیای زیبایش در باغ‌های جوان انگور، قامت نورس درختان سیب، در شکوه کوه‌های کوچک و بزرگ، در سبزی گندمزارهای بی‌انتها، در گستردگی دشت‌های پیدا و ناپیدای اسرارآمیز خلاصه می‌شد، باید از ملکان گذشت، از جاده‌ای سرسبز و پردرختی که به خاطرات قدیمی منتهی می‌شود، عبور کرد و به «میاندوآب» رسید و از میاندوآب دوباره به سمت شاهین‌دژ راه کج کرد و در میانۀ راه به طرف جاده‌های خاکی بی‌نام و نشان پیچید. و من مسافر دائمی این جاده‌های بی‌نام و نشان هستم که کودکی‌ام را در بالا و پستی این تپه‌ها و ماهورها جا گذاشته‌ام. من مسافر ابدی این جاده‌های رو به طلوع خورشیدم؛ مسافر این دیاری که ملکِ طلقِ قلبِ عاشق من است. آه! چقدر مشتاقانه پا به این جاده‌ها می‌گذارم و چقدر با اشتیاق وارد این دنیای بی‌انتهای عاشقی می‌شوم! کسی چه می‌داند که من چقدر دلتنگ روزهای کودکی‌ام! این وسعت سکون و آرامش در من لانه گزیده است؛ بسان آن پرندگانی که در وسعت این دشت و بیابان نامتناهی لانه می‌سازند. در اینجا نمی‌توانم جز خودم باشم. آب این خاک‌های سرخ در رگ‌های من جریان دارد. حال و هوای شاعرانۀ من زیر دین این هوای بکر و تازه است. اینجا هیچ شاعری جز من نفس نکشیده است. اینجا متعلق به من است و من حس می‌کنم بسان گندمی که از زیر این خاک‌ها بیرون آمده‌، در انحصار این خاک هستم. اینجا باد که می‌وزد بوسه‌های عاشقانه‌اش را بر گونه‌های خودم حس می‌کنم؛ اینجا باران که می‌بارد، دست‌های نوازشش را بر سر و صورتم می‌بینم. اینجا ناگزیرم خودم باشم؛ یک روستایی ساده، عاشق و دلباخته که پیوندش با این کوه‌ها ناگسستنی است. سفر به دیار مادرم/ مجید محبوبی ادامه دارد....
دیدار با مادر دوباره بعد از سال‌ها، بعد از زوال روزها، ماه‌ها و سال‌های بی‌عشقی، آغوشم را گشوده و به سمت مادرم می‌دوم تا مطمئن شوم که عشق همچنان در من جریان دارد، شعر هنوز در من نمرده است. هنوز مادرم را بی‌آن‌که در خانۀ جدیدش ببینم، در دم آن خانۀ قدیمی‌مان منتظر می‌بینم که چشم‌های کم‌سویش را به جاده‌ دوخته است. این جاده‌های بی‌نام و نشان دوباره مرا به آغوش مادرم برمی‌گردانند و من دوباره مثل کودکی‌هایم در آغوش مادرم سر به سینۀ او می‌گذارم تا چشمه‌های اشک از چشمان من بجوشد و روی گونه‌هایم جاری شود. اشک‌ها مرا به گذشته‌ها می‌برد؛ وقتی من بعد از سال‌ها دوباره با چشمان مادرم گریه می‌کنم، بغض و هق‌هق زنانه و عاشقانۀ مادرم مرا سوار اسب زمان می‌کند و از لابلای جاده‌های غبارآلود روزهای گذشته عبور می‌دهد و به سال‌های اول زندگی‌ام می‌رساند. آن سال‌ها که لالائی مادرانه‌اش موسیقی آرام‌بخش شب‌های کودکی‌ام بود؛ آن سال‌های سرد و برفی که آسمان خاکستریِ زمستان، در نگاه‌های تبدار من شکل اندوه به خود گرفته بود؛ آن سال‌ها که صورت لاغر و رنگ‌پریده و تن نزار و چشم‌های بی‌حال من، غصۀ بزرگ مادرم بوده است. آن سال‌ها که اشک‌های مادرم از کوه‌های سر به فلک‌کشیدۀ غم سرچشمه می‌گرفت و به دریاچۀ خشکسالی و نمک‌زدۀ ناامیدی می‌ریخت. خودش می‌گفت که چقدر مرا در قنداقه، با پای پیاده در میان برف و بوران اسفند به درمانگاه‌های «لیلان» و «باروق» برده است و حدس من این است که مادرم بعد از خانه‌تکانی دلش در دوازدهمین روز اسفند سال 1352، نیمۀ دوم اسفند آن سال را یکسر گریسته است و من تا به اولین بهار زندگی‌ام برسم، او شاید صد زمستان مرده و دوباره زنده شده است. مادرم داغدیده بود. دُرّ یتیمی که داغ پدر، مادر، برادر و فرزند را جداگانه بر سینه داشت و گاهی چه قصه‌های غم‌انگیزی بر دفتر ذهن من می‌نگاشت و چه غمگنانه به احساسات و عواطف خاص من جهت می‌داد و من بعد از این همه سال عمیقاً به این باور رسیده‌ام که آنچه اکنون شده‌ام، حاصل آن حس و حال خاصی است که مادرم در کودکی به چیندان طبع من می‌ریخت. سفر به دیار مادرم/ مجید محبوبی ادامه دارد....
خانه‌ای در دامنۀ ابرها اینجا، این روستایی که روزگاری برای خود برکه‌ای بوده است و برای خود جاذبه‌ای داشته است، خانۀ ازلی و ابدی من است. اینجا که در خیال من، در خاطرات من، در دل و ذهن من بر دامنۀ ابرها بنا شده است، روستایی است به نام «قره‌گل» که شعرهای من، قصه‌های من و هر آن نوشته‌ای که متعلق به من است، در اینجا زندگی می‌کنند. اینجا خانۀ پدری و مادری تمام واژه‌هایی است که شعرهای مرا به زبان محلی خاصی شکل داده‌اند. اینجا وقتی حس و حال شاعری به من رو می‌کند، من روی عشق متمرکز می‌شوم؛ روی حقیقت شعر، روی واقعیتی که ادبیات از آن سرچشمه می‌گیرد و آن اصالت شاعری است که برای خودش زبان مخصوصی دارد؛ زبانی که واژه به واژۀ آن را از مادر خود یاد گرفته و هر چند آن را به زبان‌های دیگری ترجمه می‌کند؛ اما رنگ و بوی و طعم آن ویژه است. و من اینجا باید دنبال دفترهای قدیمی‌ام بگردم؛ دنبال هم‌بازی‌های کودکی‌ام؛ دنبال گنجشک‌ها، کبوتران و شاهین‌هایی که در آسمان رؤیاهای من پرواز می‌کردند؛ دنبال سایه‌ها، دیوارها و چینه‌هایی که هرگز از قد من فراتر نرفتند؛ دنبال روزهای روشن، شب‌های پر ستاره، دنبال سال‌هایی که عمر کوتاهی داشتند؛ دنبال ماه‌ها و هفته‌ها و روزهایی که از خوشی‌های ما گریزان بودند؛ دنبال عیدهایی که جوانمرگ شدند، دنبال محرم‌هایی که در دل‌های کوچک ما خیمۀ عزا برپا می‌کردند؛ دنبال تاسوعاها و عاشوراهایی که در کوچه پس کوچه‌های خیال ما دسته‌های نوحه و مرثیه و تعزیه‌خوانی راه می‌انداختند. اینجا من دنبال تاریخی هستم که مبدأش خودم هستم؛ مورخ زنده و سیاری که برای نوشتن حادثه‌هایی که با هزار چشم دیده است، سر از سرودن شعر و نگارش داستان درمی‌آورد. بگذارید همین جا با ایل اشک‌ها و گریه‌هایم اتراق کنم؛ بگذارید دوباره بر دامنۀ ابرها خانه کنم؛ بگذارید ابر شوم و دل گرفته‌ام را با بارش‌های ناگهانی خالی کنم. سفر به دیار مادرم/ مجید محبوبی ادامه دارد....
خانه‌های سحرآمیز صاحب‌خانه‌ها در قره‌گل سال‌هاست به مسافرت رفته‌اند؛ سال‌هاست مسافر ابدیت‌اند و انگار خانه‌هایشان را نیز با خود برده‌اند. دیگر هیچ اثری از آن خانه‌ها جز در تخیلات من دیده نمی‌شود. ارواح این خانه‌ها پر کشیده‌ و در ملکوت سکنی گزیده‌اند. روزگاری هر کدام از این خانه‌ها در چشمان من خانه‌ای اسرارآمیز بود که برای کشف و فتح آنها، باید با دیوهای خیالم می‌جنگیدم و از پله‌های سنگی و چوبی اتاق‌هایشان بالا می‌رفتم تا در پشت بام‌ها سیطرۀ نگاهم بر پیرامون دنیای کوچکم تثبیت می‌شد و افق‌های تازه‌ای جلوی دیدگانم پدیدار می‌گشت. هر حصاری قلعه‌ای بود و در اندرون هر قلعه ده‌ها اتاق اسرارآمیز و ناشناخته با گنج‌ها و گنجینه‌های فراوان که می‌توانست روی هر کدامشان ماری چنبره زده باشد و اولین آنها خانۀ کودکی‌های خودم بود که تا بیایم آن را کشف کنم، دست روزگار از آستین پدرم بیرون آمد و دیوار جدایی بین من و مکشوفه‌هایم حایل گردید. دست من از ادامۀ تخیلی که از بام بلند اتاق‌های کوچک و بزرگ خانۀمان در ذهن من جریان داشت، کوتاه شد؛ بز قصه‌ای که هر شب در نقل‌های شبانۀ پدرم از روزنۀ اتاق بزرگمان سرش را داخل می‌آورد و سراغ شنگول و منگولش را می‌گرفت، گم شد. صدای نجیب و موج‌دار و بلند دایی‌ام که گاه و بی‌گاه از پنجرۀ آبی اتاق کوچکمان به گوشم می‌رسید، دیگر نیامد؛ کلوچه‌هایی که عزیز برادر بزرگم از مدرسه برایم می‌آورد، قطع شد و من ناخواسته با بهشتی که دیوارهایش همیشه بوی کاه و گل می‌داد، خداحافظی کردم و برای مدتی به بهشت دیگری در میاندوآب که اسمش همنام پدرم ابراهیم‌آقا بود، تبعید شدم و خیلی زود با درختان بلند و پرشاخ و برگ آن خو گرفتم. سفر به دیار مادرم/ مجید محبوبی ادامه دارد...
اولین دلتنگی‌های عاشقانه عشق در هجران بروز می‌کند، در فرقت و جدایی درد می‌شود و غربت آن را به زخمی عمیق تبدیل می‌کند. کوچک و بزرگ نیز نمی‌شناسد؛ کوچک‌ترها بی‌دلیل گریه می‌کنند، بزرگ‌ترها بی‌صدا اشک می‌ریزند و حکایت دوری من از اولین بهشتی که حس کرده بودم، حکایت غم و هجران و عشق بود. حکایت بهانه‌هایی بود در شکل بی‌خوابی، بی‌قراری. حکایت روزهایی شبیه این روزهای من که در شعر ممثّل می‌شود و در قصه فزونی می‌یابد و انگار جز مرگ هیچ التیامی آن را خوب نمی‌کند؛ چه اینکه عشق حس عجیبی است که تو را به جستجوی بهشت وامی‌دارد و تو آن را در چشم و چال و صورت معشوق می‌جویی. بهشت اما جایی نیست جز آنجا که متولد شده‌ای؛ آنجا که با هر زمین خوردنی، سقف دهانت را به خاک همانجا متبرک می‌کنند تا از هر زخم چشمی، هر حادثۀ بدی به سلامت بگذری. بهشت همان‌جاست که گِل «آدم» با خاک آنجا سرشته شد و آنگاه که ناگزیر و مجبور به ترک آنجا شد، ده‌ها سال در فراق آن گریست و اما تا نمرد، دوباره به آنجا راهش ندادند. چه می‌دانم شاید هم بهشت فقط آغوش مادر است و خاک، خاکی که تو در انحصار آن هستی، مادری است مهربان‌تر که وقتی بوی آن به مشامت می‌خورد، همۀ غم‌هایت از سینه‌ بیرون می‌زند تا تو سبکبال، مسافر آسمان‌ها بشوی و بسان کبوترها، آبی آسمان را در تملک خود بگیری. و این حکایت تلخ و شیرین عاشقی، در «ابراهیم‌آقا کندی» بارها برای من اتفاق افتاد. چقدر در همان سنین خردسالی، دلم بهانۀ خانۀ زیباتر از بهشتمان را کرد! چقدر دلتنگ می‌شدم! چقدر زود با عشق آشنا شدم! چقدر زود بی‌تابی‌های شبانه را تجربه کردم! چقدر شب‌ها دیوانه‌وار گریستم و شاید اگر کائنات به یاری من نمی‌آمد، پدر هرگز ما را به قره‌گل باز نمی‌گرداند و شاید من در فراق آن بهشت، اولین شهیدی می‌شدم که عشق را با گریه‌هایش فریاد زده بود. سفر به‌ دیار مادرم/ ادامه دارد....