دیدار با کودکیهای خودم
برای رفتن به دیار کودکیها و دیدار با آن کودکی که روزگاری همۀ دنیای زیبایش در باغهای جوان انگور، قامت نورس درختان سیب، در شکوه کوههای کوچک و بزرگ، در سبزی گندمزارهای بیانتها، در گستردگی دشتهای پیدا و ناپیدای اسرارآمیز خلاصه میشد، باید از ملکان گذشت، از جادهای سرسبز و پردرختی که به خاطرات قدیمی منتهی میشود، عبور کرد و به «میاندوآب» رسید و از میاندوآب دوباره به سمت شاهیندژ راه کج کرد و در میانۀ راه به طرف جادههای خاکی بینام و نشان پیچید.
و من مسافر دائمی این جادههای بینام و نشان هستم که کودکیام را در بالا و پستی این تپهها و ماهورها جا
گذاشتهام. من مسافر ابدی این جادههای رو به طلوع خورشیدم؛ مسافر این دیاری که ملکِ طلقِ قلبِ عاشق من است.
آه! چقدر مشتاقانه پا به این جادهها میگذارم و چقدر با اشتیاق وارد این دنیای بیانتهای عاشقی میشوم! کسی چه میداند که من چقدر دلتنگ روزهای کودکیام! این وسعت سکون و آرامش در من لانه گزیده است؛ بسان آن پرندگانی که در وسعت این دشت و بیابان نامتناهی لانه میسازند.
در اینجا نمیتوانم جز خودم باشم. آب این خاکهای سرخ در رگهای من جریان دارد. حال و هوای شاعرانۀ من زیر دین این هوای بکر و تازه است. اینجا هیچ شاعری جز من نفس نکشیده است. اینجا متعلق به من است و من حس میکنم بسان گندمی که از زیر این خاکها بیرون آمده، در انحصار این خاک هستم. اینجا باد که میوزد بوسههای عاشقانهاش را بر گونههای خودم حس میکنم؛ اینجا باران که میبارد، دستهای نوازشش را بر سر و صورتم میبینم. اینجا ناگزیرم خودم باشم؛ یک روستایی ساده، عاشق و دلباخته که پیوندش با این کوهها ناگسستنی است.
سفر به دیار مادرم/ مجید محبوبی
ادامه دارد....
دیدار با مادر
دوباره بعد از سالها، بعد از زوال روزها، ماهها و سالهای بیعشقی، آغوشم را گشوده و به سمت مادرم میدوم تا مطمئن شوم که عشق همچنان در من جریان دارد، شعر هنوز در من نمرده است.
هنوز مادرم را بیآنکه در خانۀ جدیدش ببینم، در دم آن خانۀ قدیمیمان منتظر میبینم که چشمهای کمسویش را به جاده دوخته است.
این جادههای بینام و نشان دوباره مرا به آغوش مادرم برمیگردانند و من دوباره مثل کودکیهایم در آغوش مادرم سر به سینۀ او میگذارم تا چشمههای اشک از چشمان من بجوشد و روی گونههایم جاری شود.
اشکها مرا به گذشتهها میبرد؛ وقتی من بعد از سالها دوباره با چشمان مادرم گریه میکنم، بغض و هقهق زنانه و عاشقانۀ مادرم مرا سوار اسب زمان میکند و از لابلای جادههای غبارآلود روزهای گذشته عبور میدهد و به سالهای اول زندگیام میرساند. آن سالها که لالائی مادرانهاش موسیقی آرامبخش شبهای کودکیام بود؛ آن سالهای سرد و برفی که آسمان خاکستریِ زمستان، در نگاههای تبدار من شکل اندوه به خود گرفته بود؛ آن سالها که صورت لاغر و رنگپریده و تن نزار و چشمهای بیحال من، غصۀ بزرگ مادرم بوده است. آن سالها که اشکهای مادرم از کوههای سر به فلککشیدۀ غم سرچشمه میگرفت و به دریاچۀ خشکسالی و نمکزدۀ ناامیدی میریخت.
خودش میگفت که چقدر مرا در قنداقه، با پای پیاده در میان برف و بوران اسفند به درمانگاههای «لیلان» و «باروق» برده است و حدس من این است که مادرم بعد از خانهتکانی دلش در دوازدهمین روز اسفند سال 1352، نیمۀ دوم اسفند آن سال را یکسر گریسته است و من تا به اولین بهار زندگیام برسم، او شاید صد زمستان مرده و دوباره زنده شده است.
مادرم داغدیده بود. دُرّ یتیمی که داغ پدر، مادر، برادر و فرزند را جداگانه بر سینه داشت و گاهی چه قصههای غمانگیزی بر دفتر ذهن من مینگاشت و چه غمگنانه به احساسات و عواطف خاص من جهت میداد و من بعد از این همه سال عمیقاً به این باور رسیدهام که آنچه اکنون شدهام، حاصل آن حس و حال خاصی است که مادرم در کودکی به چیندان طبع من میریخت.
سفر به دیار مادرم/ مجید محبوبی
ادامه دارد....
خانهای در دامنۀ ابرها
اینجا، این روستایی که روزگاری برای خود برکهای بوده است و برای خود جاذبهای داشته است، خانۀ ازلی و ابدی من است. اینجا که در خیال من، در خاطرات من، در دل و ذهن من بر دامنۀ ابرها بنا شده است، روستایی است به نام «قرهگل» که شعرهای من، قصههای من و هر آن نوشتهای که متعلق به من است، در اینجا زندگی میکنند.
اینجا خانۀ پدری و مادری تمام واژههایی است که شعرهای مرا به زبان محلی خاصی شکل دادهاند. اینجا وقتی حس و حال شاعری به من رو میکند، من روی عشق متمرکز میشوم؛ روی حقیقت شعر، روی واقعیتی که ادبیات از آن سرچشمه میگیرد و آن اصالت شاعری است که برای خودش زبان مخصوصی دارد؛ زبانی که واژه به واژۀ آن را از مادر خود یاد گرفته و هر چند آن را به زبانهای دیگری ترجمه میکند؛ اما رنگ و بوی و طعم آن ویژه است.
و من اینجا باید دنبال دفترهای قدیمیام بگردم؛ دنبال همبازیهای کودکیام؛ دنبال گنجشکها، کبوتران و شاهینهایی که در آسمان رؤیاهای من پرواز میکردند؛ دنبال سایهها، دیوارها و چینههایی که هرگز از قد من فراتر نرفتند؛ دنبال روزهای روشن، شبهای پر ستاره، دنبال سالهایی که عمر کوتاهی داشتند؛ دنبال ماهها و هفتهها و روزهایی که از خوشیهای ما گریزان بودند؛ دنبال عیدهایی که جوانمرگ شدند، دنبال محرمهایی که در دلهای کوچک ما خیمۀ عزا برپا میکردند؛ دنبال تاسوعاها و عاشوراهایی که در کوچه پس کوچههای خیال ما دستههای نوحه و مرثیه و تعزیهخوانی راه میانداختند.
اینجا من دنبال تاریخی هستم که مبدأش خودم هستم؛ مورخ زنده و سیاری که برای نوشتن حادثههایی که با هزار چشم دیده است، سر از سرودن شعر و نگارش داستان درمیآورد.
بگذارید همین جا با ایل اشکها و گریههایم اتراق کنم؛ بگذارید دوباره بر دامنۀ ابرها خانه کنم؛ بگذارید ابر شوم و دل گرفتهام را با بارشهای ناگهانی خالی کنم.
سفر به دیار مادرم/ مجید محبوبی
ادامه دارد....
خانههای سحرآمیز
صاحبخانهها در قرهگل سالهاست به مسافرت رفتهاند؛ سالهاست مسافر ابدیتاند و انگار خانههایشان را نیز با خود بردهاند. دیگر هیچ اثری از آن خانهها جز در تخیلات من دیده نمیشود. ارواح این خانهها پر کشیده و در ملکوت سکنی گزیدهاند. روزگاری هر کدام از این خانهها در چشمان من خانهای اسرارآمیز بود که برای کشف و فتح آنها، باید با دیوهای خیالم میجنگیدم و از پلههای سنگی و چوبی اتاقهایشان بالا میرفتم تا در پشت بامها سیطرۀ نگاهم بر پیرامون دنیای کوچکم تثبیت میشد و افقهای تازهای جلوی دیدگانم پدیدار میگشت.
هر حصاری قلعهای بود و در اندرون هر قلعه دهها اتاق اسرارآمیز و ناشناخته با گنجها و گنجینههای فراوان که میتوانست روی هر کدامشان ماری چنبره زده باشد و اولین آنها خانۀ کودکیهای خودم بود که تا بیایم آن را کشف کنم، دست روزگار از آستین پدرم بیرون آمد و دیوار جدایی بین من و مکشوفههایم حایل گردید.
دست من از ادامۀ تخیلی که از بام بلند اتاقهای کوچک و بزرگ خانۀمان در ذهن من جریان داشت، کوتاه شد؛ بز قصهای که هر شب در نقلهای شبانۀ پدرم از روزنۀ اتاق بزرگمان سرش را داخل میآورد و سراغ شنگول و منگولش را میگرفت، گم شد.
صدای نجیب و موجدار و بلند داییام که گاه و بیگاه از پنجرۀ آبی اتاق کوچکمان به گوشم میرسید، دیگر نیامد؛ کلوچههایی که عزیز برادر بزرگم از مدرسه برایم میآورد، قطع شد و من ناخواسته با بهشتی که دیوارهایش همیشه بوی کاه و گل میداد، خداحافظی کردم و برای مدتی به بهشت دیگری در میاندوآب که اسمش همنام پدرم ابراهیمآقا بود، تبعید شدم و خیلی زود با درختان بلند و پرشاخ و برگ آن خو گرفتم.
سفر به دیار مادرم/ مجید محبوبی
ادامه دارد...
اولین دلتنگیهای عاشقانه
عشق در هجران بروز میکند، در فرقت و جدایی درد میشود و غربت آن را به زخمی عمیق تبدیل میکند. کوچک و بزرگ نیز نمیشناسد؛ کوچکترها بیدلیل گریه میکنند، بزرگترها بیصدا اشک میریزند و حکایت دوری من از اولین بهشتی که حس کرده بودم، حکایت غم و هجران و عشق بود. حکایت بهانههایی بود در شکل بیخوابی، بیقراری. حکایت روزهایی شبیه این روزهای من که در شعر ممثّل میشود و در قصه فزونی مییابد و انگار جز مرگ هیچ التیامی آن را خوب نمیکند؛ چه اینکه عشق حس عجیبی است که تو را به جستجوی بهشت وامیدارد و تو آن را در چشم و چال و صورت معشوق میجویی.
بهشت اما جایی نیست جز آنجا که متولد شدهای؛ آنجا که با هر زمین خوردنی، سقف دهانت را به خاک همانجا متبرک میکنند تا از هر زخم چشمی، هر حادثۀ بدی به سلامت بگذری.
بهشت همانجاست که گِل «آدم» با خاک آنجا سرشته شد و آنگاه که ناگزیر و مجبور به ترک آنجا شد، دهها سال در فراق آن گریست و اما تا نمرد، دوباره به آنجا راهش ندادند.
چه میدانم شاید هم بهشت فقط آغوش مادر است و خاک، خاکی که تو در انحصار آن هستی، مادری است مهربانتر که وقتی بوی آن به مشامت میخورد، همۀ غمهایت از سینه بیرون میزند تا تو سبکبال، مسافر آسمانها بشوی و بسان کبوترها، آبی آسمان را در تملک خود بگیری.
و این حکایت تلخ و شیرین عاشقی، در «ابراهیمآقا کندی» بارها برای من اتفاق افتاد.
چقدر در همان سنین خردسالی، دلم بهانۀ خانۀ زیباتر از بهشتمان را کرد!
چقدر دلتنگ میشدم!
چقدر زود با عشق آشنا شدم!
چقدر زود بیتابیهای شبانه را تجربه کردم!
چقدر شبها دیوانهوار گریستم و شاید اگر کائنات به یاری من نمیآمد، پدر هرگز ما را به قرهگل باز نمیگرداند و شاید من در فراق آن بهشت، اولین شهیدی میشدم که عشق را با گریههایش فریاد زده بود.
سفر به دیار مادرم/#مجیدـمحبوبی
ادامه دارد....
بازگشت به بهشت
هوا بارانی بود. پاییز، آه! شاید اولین پاییز بهشتی بود که آب باران در کوچههای قرهگل جاری میشد و عطر خاکِ بهشت را از دامن زرد خود در فضا میپراکند و من عشق و وصال و بهشت را از هوا بو میکشیدم. ریههایم از هوای تازه پر میشد و دنیا در نگاهم شکل دیگری مییافت؛ اما وقتی نیسان قرمز جلوی خانۀ داییها نگه داشت و گریههای من برای رفتن به خانۀ خودمان کارساز نشد، همانجا کنار بخاری چوبی اتاق دایی که شعلههای سرخ و آبی آن از دهانۀ کوچکش زبانه میکشید، خوابم برد.
تا معنای فروش خانه را بدانم، به معنای عشق و دلبستگی رسیدم؛ تا معنای سکونت و آرامش را بفهمم، قدم به صحرای جنون و آوارگی گذاشتم.
گریستن، اولین واگویههای شاعرانۀ من بود و اشکها تکبیتهای عاشقانۀ من که از قالب ابیات چشمان من بیرون میریخت و راهی به دریا شدن میجُست.
هر روز که میگذشت، خاطرۀ تازهای از خانۀ قبلیمان در ذهنم پیدا میشد و من تازه میفهمیدم که اولین دوستان زندگیام را در همان خانه جا گذاشتهام. «کاظم»، «سوره» و «باقر». تازه میفهمیدم خواهر مهربانی داشتهام به نام «خُرامان»؛ خالۀ دوستداشتنی داشتهام به نام «گوهر» که در کنار همان خانه رهایشان کردهام. وقتی هوای دیدنشان را میکردم، مادرم دستم را میگرفت و میبرد پیششان. گاهی هم آنها به خانۀ تازۀ ما میآمدند. خاله گوهر به نماز میایستاد و اتاق بزرگ ما از عطر جانمازش پُر میشد. کاظم نیز کنار او میایستاد و من در سکوتی معطّر، به نجوای آسمانی این دو فرشتۀ الهی که در خانۀمان میپیچید، گوش میسپردم.
همان سال، زمستان که رسید و گلبرفها بر در و دیوار خانههای قرهگل نشست، خواهرم خرامان مرا در آغوش گرفت و وقتی پاهای یخزدهام را با دستانش لمس کرد، محبت خواهرانهاش به شکل خنده در لبهایش گل کرد. با مهربانی قول داد یک جفت جوراب پشمی برایم ببافد و پاهای سرمازدۀ مرا به گرمی بپوشاند.
آه! چقدر پیگیر آن جورابها بودم. یک هفتۀ بعد وقتی با مادرش خالهگوهر و برادرش کاظم به خانۀمان آمدند، رنگینکمانی در دست داشت؛ رنگینکمانی از نخهای پشمینه که خرامان نقوشی از گل و بلبل را با حوصلۀ هنری خود، در هم تنیده و زیباترین اثر هنری زمان خودش را خلق کرده بود. وقتی جورابها را گرفتم، دنیا را با هر آنچه در آن بود، در دستان کوچک خودم احساس کردم.
سفر به دیار مادرم/ مجید محبوبی
ادامه دارد....
عشق متقابل
بیآنکه بخواهم لحظهها، ساعتها و روزهای کودکی در این سطور حضور مییابند و مرا به ضیافت روزهای رفته فرا میخوانند. چگونه میتوانم از قبول این دعوت سر باز زنم؟ چگونه میتوانم از کنار این فراخوانی عاشقانه، ساده عبور کنم؟ چگونه میتوانم در مقابل این عشق متقابل بیتفاوت باشم؟
این است که راه میافتم تا در این لحظهها، در «جادۀ زوّار»، جادهای که در یادها به فراموشی سپرده شده است، پیادهروی کنم. میخواهم در این جاده منتظر زائرانی باشم که از خراسان میآیند؛ میخواهم به دیدار مردانی بروم که در حافظۀ من، همچنان کُتهای خاکستری بر تن دارند و کلاههای لبهدارشان نشانِ بزرگی آنان است. میخواهم به دیدار زنان و دخترانی بروم که بالهای چادر سفید و گلگلیشان همچنان در ذهن من با بادهای بهاری به رقص درمیآیند.
میخواهم به دیدار خودم بروم و او را مشتاقانه در این جادههایی که تا بهشت امتداد گرفتهاند، پیدا کنم. میخواهم با بادهای سرگردان این سرزمین همآواز شوم و رد صدای گمشدۀ کودکیهایم را بگیرم تا دوردستها پرواز کنم.
آه، وقتی این آرزوی پرواز دوباره در من جان میگیرد، تماشای کبوترهای سفیدِ برادرم «غلامحسن» در قلب من حسرت بزرگی میشود، کبوترانی که بقبقوهایشان تلاوت آیههای قرآن بود و ناز و عشوههای بدیعشان، نشانهای از رقص فرشتگان در ملکوت.
آه! روح کودکانۀ من چقدر ثروتمند بود! چه چیزهایی را در مالکیت خویش داشت که دیگران از آنها بیبهره بودند!
میخواهم حضور دوبارۀ آن لحظات جاودانه در نوشتههایم را، با گریههای شوق جشن بگیرم و از پشت پردههای اشک، جهانی از زیبایی را به نظاره بنشینم.
میخواهم برگردم و شبهای آرامش و شیدایی را در آشیانۀ کبوترهایمان، دوباره تجربه کنم. میخواهم از آن حسهای مرموزی که همچنان در من به واژههای شاعرانه تبدیل میشوند، بیشتر بنویسم. میخواهم عشق متقابل را در آیینۀ این سطور زیباتر مجسّم کنم.
سفر به دیار مادرم/ #مجید_محبوبی
ادامه دارد....
کوهی پر از سنگهای صبور
برای حرف زدن از عشق، آواز خواندن از فراق و گریستن از دردِ دلبستگی، باید به درگاه کوهها بروی که هر کوهی، خود آیتی است در برهوت تنهایی شاعر و «باباگَلگَل» از دیرباز کوهی پر از سنگهای صبوری است که ما دردهایمان را، اشکهایمان را به پیشگاه او بردهایم.
این سهند کوچک که منزلگاه فرشتگان و مهبط ابرهای رحمت است، پر از جاذبۀ الهی است. باباگلگل، ما را از جاذبۀ زمین میرهاند و به جاذبۀ الهی نزدیکتر میکند. وقتی به قلۀ بلند او میرسی، وقتی با بادهای بهشتی همآواز میشوی، میتوانی نزدیکتر از همیشه، دستهای نیازت را به سمت دستهای گشادۀ خدا دراز کنی، میتوانی گرمی محبت آسمانیان را به خوبی حس کنی و از عطر ابرهای بارانزا مست شوی.
باباگلگل شکوهِ زمینی خداست؛ جلوهای از بزرگی آن بزرگ لایتناهی است که میتواند شاعر را با ابرها یکجا کنار سفرۀ خود بنشاند تا به افتخارش، جشن حضوری برپا کند و در مجمر قلب او، آتش عشق و اشک را چونان ابرها به غلیان درآورد تا شاعر پلی از اشتیاق به آسمان بزند و از پلههای تنیده درهمِ ابرها، راهی به ملکوت بگشاید و به دیدار خدا برود.
در باباگلگل، وقتی سکوت میشوی، ملائک وحی و الهام به تو سلام میکنند و تو پر میشوی از حسهای سحرآمیزی که میتواند شعرهای خفته و ناگفتۀ وجود تو را بیدار کند.
از بالای باباگلگل تو میتوانی با همان حسهای مرموز، عاشقانه «لیلان» را صدا کنی؛ «فتحآباد» را به اسم کوچکش بخوانی؛ صمیمیتر از همیشه به «تورچی» سلام کنی و دوستانه به «محسنآباد» این همسایۀ دیواربهدیوار کوه، دست تکان بدهی.
در باباگلگل میتوانی فریاد بشوی و مردگان را که در باغستانهای مرگ به خواب ابدی رفتهاند، از خواب بیدار کنی.
میتوانی در صخره به صخره، شیار به شیارِ باباگلگل، دنبال کودکیهایت بکنی و بازیگوشی او را دوباره بعد از قرنهای ناپیدا، در کنار «ساری یوا» آشیانۀ گرگها ببینی.
از بلندای باباگلگل میتوانی به همه، به خودت، به ریشههایی که در این خاک داری، سلام کنی.
سفر به دیار مادرم/ #مجید_محبوبی
ادامه دارد...
شیرینکند
وقتی عشق تو در آسمان خیال من پر میگشاید و غمهای عالم را از خاطر من میزداید، با خودم حدیث پرواز را زمزمه میکنم. یاد تو مرا تا باغهای سبزت میخواند و شاهین تخیلات مرا بر قلههای کوههایت مینشاند. هنوز هم لکلک خیالم بر بلندای دودکشهای خانههای تو لانه میگزیند.
سارهای افکار پریشان من، فقط در بیشهزارهای تو به آرامش میرسند.
گنجشکهای آرزو از دل تنگ من به پرواز درمیآیند و دعوت جاذبۀ تو را اجابت میکنند. چه سان میخوانیام که هر لحظه بیقرار تو میشوم؛ چگونه صدایم میکنی که ذره ذرۀ وجودم به هوای تو به رقص درمیآید!
هر وقت به هوای مردن، سر به زمین گذاشتهام، تو مرا با عشقهای کودکی و نوجوانیام تکان دادهای و شعلهورم کردهای. هر وقت تلخیهای روزگار مرا از پای درآورده است تو مرا در خودم با رنگ عشق به تصویر کشیدهای. هر وقت دلتنگیام موسیقی جدایی نواخته، تو با تصنیف وصال مرا به شادی برانگیختهای.
وقتی برای اولین بار طلوع آفتاب را از سمت مشرق رؤیایی تو تماشا کردم و از سایهسار کوه، تو را چون شهر رؤیاهای خودم تصور کردم، تو شیرینیات را در تمام رگهای من جاری ساختی تا وقتی قلم به دست میگیرم، نوشتههایم طعم انگورهای تو را بگیرد.
وقتی برای اولین بار صدای «تاک تاک» آسیاب حاجاحمد را شنیدم، اولین موسیقی روحنواز که در کوه و دشت میپیچید و با صدای پرندگان درمیآمیخت، روان مرا چنین دوستدار موسیقی و هنر و ادب شکل داد و وقتی برای اولین بار، برای دیدن شکوه تو قدم در جاده گذاشتم، جادۀ خاکی تو تا بهشت امتداد یافت.
امروز هم در آن جادهام. این جاده، همان جادهای است که با من به سمت ابدیت میرود. بگذار دوستان کودکیام را صدا کنم تا در ابدیتی که در کوچههای کج و معوج و خانههای گلی و خیالانگیز تو شکل دیگری مییابد، گرد هم آییم و دوباره در مستی آن لحظات زیبا غرق شویم و گذر روزها را احساس نکنیم.
بگذار در محاذی خانههایی که کنجکاو دیدنشان بودم، دوباره لحظهای بایستم و به درون حصارهایی که به گلهای میخک و یاسمن و یاس آراسته بود، سرک بکشم و آدمهای زمانۀ زیستن را دوباره در قاب پنجرهها به تماشا بایستم.
شیرینکند!
آمدهام. دوباره آمدهام تا لحظۀ لحظۀ پنج سال زیستنم را در تو به تکرار بنشینم. به دیدن، به شنیدن. به بازی. به آمدن. به رفتن... به گریستن!
دوباره بعد از این همه سال، بعد از این همه قرن، هنوز صدای بلندگوی مدرسه در گوش من طنین میاندازد...صدای قرآن، صدای موسیقی، صدای مدیر و ناظم و معلم و دانشآموز که یکییکی به افسانهها پیوستند.
#سفر_به_دیارـمادرم #مجید_محبوبی