عشق متقابل
بیآنکه بخواهم لحظهها، ساعتها و روزهای کودکی در این سطور حضور مییابند و مرا به ضیافت روزهای رفته فرا میخوانند. چگونه میتوانم از قبول این دعوت سر باز زنم؟ چگونه میتوانم از کنار این فراخوانی عاشقانه، ساده عبور کنم؟ چگونه میتوانم در مقابل این عشق متقابل بیتفاوت باشم؟
این است که راه میافتم تا در این لحظهها، در «جادۀ زوّار»، جادهای که در یادها به فراموشی سپرده شده است، پیادهروی کنم. میخواهم در این جاده منتظر زائرانی باشم که از خراسان میآیند؛ میخواهم به دیدار مردانی بروم که در حافظۀ من، همچنان کُتهای خاکستری بر تن دارند و کلاههای لبهدارشان نشانِ بزرگی آنان است. میخواهم به دیدار زنان و دخترانی بروم که بالهای چادر سفید و گلگلیشان همچنان در ذهن من با بادهای بهاری به رقص درمیآیند.
میخواهم به دیدار خودم بروم و او را مشتاقانه در این جادههایی که تا بهشت امتداد گرفتهاند، پیدا کنم. میخواهم با بادهای سرگردان این سرزمین همآواز شوم و رد صدای گمشدۀ کودکیهایم را بگیرم تا دوردستها پرواز کنم.
آه، وقتی این آرزوی پرواز دوباره در من جان میگیرد، تماشای کبوترهای سفیدِ برادرم «غلامحسن» در قلب من حسرت بزرگی میشود، کبوترانی که بقبقوهایشان تلاوت آیههای قرآن بود و ناز و عشوههای بدیعشان، نشانهای از رقص فرشتگان در ملکوت.
آه! روح کودکانۀ من چقدر ثروتمند بود! چه چیزهایی را در مالکیت خویش داشت که دیگران از آنها بیبهره بودند!
میخواهم حضور دوبارۀ آن لحظات جاودانه در نوشتههایم را، با گریههای شوق جشن بگیرم و از پشت پردههای اشک، جهانی از زیبایی را به نظاره بنشینم.
میخواهم برگردم و شبهای آرامش و شیدایی را در آشیانۀ کبوترهایمان، دوباره تجربه کنم. میخواهم از آن حسهای مرموزی که همچنان در من به واژههای شاعرانه تبدیل میشوند، بیشتر بنویسم. میخواهم عشق متقابل را در آیینۀ این سطور زیباتر مجسّم کنم.
سفر به دیار مادرم/ #مجید_محبوبی
ادامه دارد....
کوهی پر از سنگهای صبور
برای حرف زدن از عشق، آواز خواندن از فراق و گریستن از دردِ دلبستگی، باید به درگاه کوهها بروی که هر کوهی، خود آیتی است در برهوت تنهایی شاعر و «باباگَلگَل» از دیرباز کوهی پر از سنگهای صبوری است که ما دردهایمان را، اشکهایمان را به پیشگاه او بردهایم.
این سهند کوچک که منزلگاه فرشتگان و مهبط ابرهای رحمت است، پر از جاذبۀ الهی است. باباگلگل، ما را از جاذبۀ زمین میرهاند و به جاذبۀ الهی نزدیکتر میکند. وقتی به قلۀ بلند او میرسی، وقتی با بادهای بهشتی همآواز میشوی، میتوانی نزدیکتر از همیشه، دستهای نیازت را به سمت دستهای گشادۀ خدا دراز کنی، میتوانی گرمی محبت آسمانیان را به خوبی حس کنی و از عطر ابرهای بارانزا مست شوی.
باباگلگل شکوهِ زمینی خداست؛ جلوهای از بزرگی آن بزرگ لایتناهی است که میتواند شاعر را با ابرها یکجا کنار سفرۀ خود بنشاند تا به افتخارش، جشن حضوری برپا کند و در مجمر قلب او، آتش عشق و اشک را چونان ابرها به غلیان درآورد تا شاعر پلی از اشتیاق به آسمان بزند و از پلههای تنیده درهمِ ابرها، راهی به ملکوت بگشاید و به دیدار خدا برود.
در باباگلگل، وقتی سکوت میشوی، ملائک وحی و الهام به تو سلام میکنند و تو پر میشوی از حسهای سحرآمیزی که میتواند شعرهای خفته و ناگفتۀ وجود تو را بیدار کند.
از بالای باباگلگل تو میتوانی با همان حسهای مرموز، عاشقانه «لیلان» را صدا کنی؛ «فتحآباد» را به اسم کوچکش بخوانی؛ صمیمیتر از همیشه به «تورچی» سلام کنی و دوستانه به «محسنآباد» این همسایۀ دیواربهدیوار کوه، دست تکان بدهی.
در باباگلگل میتوانی فریاد بشوی و مردگان را که در باغستانهای مرگ به خواب ابدی رفتهاند، از خواب بیدار کنی.
میتوانی در صخره به صخره، شیار به شیارِ باباگلگل، دنبال کودکیهایت بکنی و بازیگوشی او را دوباره بعد از قرنهای ناپیدا، در کنار «ساری یوا» آشیانۀ گرگها ببینی.
از بلندای باباگلگل میتوانی به همه، به خودت، به ریشههایی که در این خاک داری، سلام کنی.
سفر به دیار مادرم/ #مجید_محبوبی
ادامه دارد...
شیرینکند
وقتی عشق تو در آسمان خیال من پر میگشاید و غمهای عالم را از خاطر من میزداید، با خودم حدیث پرواز را زمزمه میکنم. یاد تو مرا تا باغهای سبزت میخواند و شاهین تخیلات مرا بر قلههای کوههایت مینشاند. هنوز هم لکلک خیالم بر بلندای دودکشهای خانههای تو لانه میگزیند.
سارهای افکار پریشان من، فقط در بیشهزارهای تو به آرامش میرسند.
گنجشکهای آرزو از دل تنگ من به پرواز درمیآیند و دعوت جاذبۀ تو را اجابت میکنند. چه سان میخوانیام که هر لحظه بیقرار تو میشوم؛ چگونه صدایم میکنی که ذره ذرۀ وجودم به هوای تو به رقص درمیآید!
هر وقت به هوای مردن، سر به زمین گذاشتهام، تو مرا با عشقهای کودکی و نوجوانیام تکان دادهای و شعلهورم کردهای. هر وقت تلخیهای روزگار مرا از پای درآورده است تو مرا در خودم با رنگ عشق به تصویر کشیدهای. هر وقت دلتنگیام موسیقی جدایی نواخته، تو با تصنیف وصال مرا به شادی برانگیختهای.
وقتی برای اولین بار طلوع آفتاب را از سمت مشرق رؤیایی تو تماشا کردم و از سایهسار کوه، تو را چون شهر رؤیاهای خودم تصور کردم، تو شیرینیات را در تمام رگهای من جاری ساختی تا وقتی قلم به دست میگیرم، نوشتههایم طعم انگورهای تو را بگیرد.
وقتی برای اولین بار صدای «تاک تاک» آسیاب حاجاحمد را شنیدم، اولین موسیقی روحنواز که در کوه و دشت میپیچید و با صدای پرندگان درمیآمیخت، روان مرا چنین دوستدار موسیقی و هنر و ادب شکل داد و وقتی برای اولین بار، برای دیدن شکوه تو قدم در جاده گذاشتم، جادۀ خاکی تو تا بهشت امتداد یافت.
امروز هم در آن جادهام. این جاده، همان جادهای است که با من به سمت ابدیت میرود. بگذار دوستان کودکیام را صدا کنم تا در ابدیتی که در کوچههای کج و معوج و خانههای گلی و خیالانگیز تو شکل دیگری مییابد، گرد هم آییم و دوباره در مستی آن لحظات زیبا غرق شویم و گذر روزها را احساس نکنیم.
بگذار در محاذی خانههایی که کنجکاو دیدنشان بودم، دوباره لحظهای بایستم و به درون حصارهایی که به گلهای میخک و یاسمن و یاس آراسته بود، سرک بکشم و آدمهای زمانۀ زیستن را دوباره در قاب پنجرهها به تماشا بایستم.
شیرینکند!
آمدهام. دوباره آمدهام تا لحظۀ لحظۀ پنج سال زیستنم را در تو به تکرار بنشینم. به دیدن، به شنیدن. به بازی. به آمدن. به رفتن... به گریستن!
دوباره بعد از این همه سال، بعد از این همه قرن، هنوز صدای بلندگوی مدرسه در گوش من طنین میاندازد...صدای قرآن، صدای موسیقی، صدای مدیر و ناظم و معلم و دانشآموز که یکییکی به افسانهها پیوستند.
#سفر_به_دیارـمادرم #مجید_محبوبی
آدمها گاهی بدون آنکه خواسته باشند، میمیرند و من این چند سالی را که نبودم، مرده بودم. شاید احمقانه به نظر بیاید، مهم نیست، ولی درک خودم این است وقتی که زندگیات از حالت عادی خارج میشود و ساختارهای معمول زیستیات از هم میپاشد، باید آن را مرگ تلقی کنی ولو مرگ موقت.
اینها را که گفتم ابدا ربطی به آقارضا ندارد؛ آقارضا امیرخانی، الا اینکه اسم او اعتبار و آبروست. وقتی کنار او بنشینی او اعتبار تو میشود و من ابا ندارم بگویم که در سالهای نهچندان دور بهسبب علاقهای که به ایشان داشتم و البته همچنان دارم، کسب اعتبار کردم و یکی از افتخاراتم شد دوستی با آقارضا امیرخانی؛ نویسندهای که آوازهاش فراتر از یک آوازهی معمولی بود و هست. نزدیک شدن به چنین نویسنده مشهوری جرأت میخواست و من این جرأت را داشتم و وقتی نزدیکش شدم او را برخلاف پیچیدگیهایی که در نوشتههایش دارد، بسیار ساده و صمیمی دیدم. آدمی که با همهی داراییهای مادی و معنوی که داشت و دلرد، صمیمیتر از هر رفیق باسابقهای بود و هست. نمیخواهم در مدح و وصف رضا حرف بزنم؛ رضا رضا امیرخانی است، همانکه حالا اسمی است فراتر از جغرافیای ادبی ما؛ نابغهای که بیاغراق تکرار ناشدنیست.
همین؛ خواستم اولین پستم را به قول نزار قبانی بعد از این همه زوال روزها و هفتهها و ماهها و سالها به افتخار دوست عزیزم رضا امیرخانی مزین کنم و برای شفای عاجل و کاملش دست به دامن اربابش(حسین ع) بشوم که او را هرچه سریعتر به خانوادهاش و به ما برگرداند.
#رضاـامیرخانی
#مجیدـمحبوبی
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#پل_جغاتو عنوان رمان نوجوانی از #مجید_محبوبی است که در سال ۱۳۹۷ در هزار شماره به همت نشر #بهنشر منتشر شده است. محبوبی در پل جغاتو مخاطب را با خود همراه میکند و دو داستان اسطورهای افسانهای و امروزی را در هم میتند و پیش میبرد آنچنان که داستان حمید و سارا به گونهای بازآفرینی افسانهی سارای و خانچوپان میشود. محبوبی در این رمان به خوبی توانسته است نمودهای مختلف و سطوح گوناگون پایداری را به تصویر کشد و به دور از حرفهای شعاری ادبیات پایداری، با بهرهگیری از مفهوم عشق نوجوانی مخاطب نوجوان را جذب کند و مفهوم ایستادگی را به او بیاموزد.زن در این رمان در جایگاه بالای ایثار و مقاومت قرار گرفته است به گونهای که گاه زن قهرمان است که اوج داستان را میسازد؛ درست زمانهایی که مرد در حال تردید و ترس است. زن مرد را نجات میدهد. مبارزه میکند. ...
#معرفی_کتاب
#رمان_نوجوان
نویسنده: خانم دکتر #معصومهـمرادی