آدمها گاهی بدون آنکه خواسته باشند، میمیرند و من این چند سالی را که نبودم، مرده بودم. شاید احمقانه به نظر بیاید، مهم نیست، ولی درک خودم این است وقتی که زندگیات از حالت عادی خارج میشود و ساختارهای معمول زیستیات از هم میپاشد، باید آن را مرگ تلقی کنی ولو مرگ موقت.
اینها را که گفتم ابدا ربطی به آقارضا ندارد؛ آقارضا امیرخانی، الا اینکه اسم او اعتبار و آبروست. وقتی کنار او بنشینی او اعتبار تو میشود و من ابا ندارم بگویم که در سالهای نهچندان دور بهسبب علاقهای که به ایشان داشتم و البته همچنان دارم، کسب اعتبار کردم و یکی از افتخاراتم شد دوستی با آقارضا امیرخانی؛ نویسندهای که آوازهاش فراتر از یک آوازهی معمولی بود و هست. نزدیک شدن به چنین نویسنده مشهوری جرأت میخواست و من این جرأت را داشتم و وقتی نزدیکش شدم او را برخلاف پیچیدگیهایی که در نوشتههایش دارد، بسیار ساده و صمیمی دیدم. آدمی که با همهی داراییهای مادی و معنوی که داشت و دلرد، صمیمیتر از هر رفیق باسابقهای بود و هست. نمیخواهم در مدح و وصف رضا حرف بزنم؛ رضا رضا امیرخانی است، همانکه حالا اسمی است فراتر از جغرافیای ادبی ما؛ نابغهای که بیاغراق تکرار ناشدنیست.
همین؛ خواستم اولین پستم را به قول نزار قبانی بعد از این همه زوال روزها و هفتهها و ماهها و سالها به افتخار دوست عزیزم رضا امیرخانی مزین کنم و برای شفای عاجل و کاملش دست به دامن اربابش(حسین ع) بشوم که او را هرچه سریعتر به خانوادهاش و به ما برگرداند.
#رضاـامیرخانی
#مجیدـمحبوبی
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#پل_جغاتو عنوان رمان نوجوانی از #مجید_محبوبی است که در سال ۱۳۹۷ در هزار شماره به همت نشر #بهنشر منتشر شده است. محبوبی در پل جغاتو مخاطب را با خود همراه میکند و دو داستان اسطورهای افسانهای و امروزی را در هم میتند و پیش میبرد آنچنان که داستان حمید و سارا به گونهای بازآفرینی افسانهی سارای و خانچوپان میشود. محبوبی در این رمان به خوبی توانسته است نمودهای مختلف و سطوح گوناگون پایداری را به تصویر کشد و به دور از حرفهای شعاری ادبیات پایداری، با بهرهگیری از مفهوم عشق نوجوانی مخاطب نوجوان را جذب کند و مفهوم ایستادگی را به او بیاموزد.زن در این رمان در جایگاه بالای ایثار و مقاومت قرار گرفته است به گونهای که گاه زن قهرمان است که اوج داستان را میسازد؛ درست زمانهایی که مرد در حال تردید و ترس است. زن مرد را نجات میدهد. مبارزه میکند. ...
#معرفی_کتاب
#رمان_نوجوان
نویسنده: خانم دکتر #معصومهـمرادی
من واقعاً هرچه حساب میکنم میبینم کار درست و درمانی برای ادبیات فارسی که برای ادبیات هیچ یک از زبانها انجام ندادهام، و از این بابت خیلی شرمندهام، اما برخی اوقات یک چیزهایی از غیب به عنوان تشویق برایم میرسد که دلم را خوش به این میکند که خدا را شکر حداقل یکی از کتابهایم توانسته اندکی تاثیرگذار باشد.
متن پایینی اظهار لطف یکی از خوانندگان کتاب #اولین_برفی_که_زمین_نشست است که باهم میخوانیم.
سلام آقای مجید محبوبی. چندین سال پیش وقتی که نوجوان بودم ، پدرم کتابی به من داد با نام اولین برفی که زمین نشست و به من گفت که این کتاب را دوستش نوشته است و خواندنش خالی از لطف نیست. تا آن زمان جرقه هایی از علاقه ام به ادبیات و خواندن و نوشتن را در خودم میدیدم و پاره ایی از نوشته ها را در کتاب های مختلف میخواندم . اما وقتی که به سفارش پدرم شروع به خواندن داستان شما کردم، به درستی معنای التذاذ ادبی را در احساساتم دیدم و در آن سن و سال اندک، ارتباطی شگرف با قلمتان برقرار کردم .
خواندن داستان اولین برفی که زمین نشست برای من همچون دری بود به سوی باغ سرسبز ادبیات داستانی و نقطه ی آغازی بود برای مطالعه و کتابخوانی و همچنین شکل دهی به مسیر زندگی بنده که گام در دنیای ادب گذاشته ام و رشته ی ادبیات فارسی را در دانشگاه قم میخوانم و مطالعاتی را در زمینه زبان و ادبیات ترکی آذربایجانی و ترکی استانبولی آغاز نموده ام و این تنها افتخار من از زیستن است که مدیون قلم مانای شما هستم.
تمام این مقدمه چینی ها برای این بود که ارزش کارتان را به رویتان بیاورم که بنظر من هیچ لذتی برای یک نویسنده بیشتر از این نیست که در مخاطب خود تاثیر گذار باشد. پس از شما صمیمانه تشکر میکنم و بهترین آرزو هارا برایتان دارم . قلمتان مانا و روح بزرگتان تا ابد سبز.
***
این یادداشت را پسر یکی از دوستانم به نام آقای نجاری سالها پیش نوشته بود. من ایشان را در کودکی دیده بودم. وقتی این یادداشت را به من ارسال کرد، دانشجوی رشته ادبیات فارسی دانشگاه تهران بود.
#اولین_برفی_که_زمین_نشست
#نامزد_دریافت_جایزه_کانون_پرورش_فکری
#مجید_محبوبی
#داستانهایم_را_دوست_دارم
#من_نویسندهام
#من_شاعر_هم_هستم
#نویسندگی_بهترین_هنر_بشری
#تذکرةالمعلمین
یک
#ذکرـصفوتـمحمدوندـآزاد
آن بانوی سبزه صورت، آن مخدرهی خوش صحبت، آن وجود پر از محبت و صفا، آن آموزگار یگانه و بیهمتا، آن لایق هرچه صفات خوب، آن معلمهی مهربان و محبوب، آن ملیحهی مادرزاد، خانم #صفوتـمحمدوندـآزاد، (زید عزها الشریف) معلم کلاس اول ابتدایی ما بود. ذکر او صعب باشد، حتی صعبتر؛ چه آنکه اگر کسی خواهد در گسترهی وصف و مدح، او را گنجاند، خود بایست در معرفت او قصه زیاد داند.
القصه، یک روز به کلاس باز آمد و صورت گلی ملتصق دید بر کنج تختهسیاه. به ظاهر وقعی ننهاد، اما برافروخت و نشست پشت میز و چشم به شاگردان دوخت. شاگردان گفتند: ما آن مردک را بشناسیم. و او معلم اکابر بود. بسی جاهل و درس ناخوانده که ورقی ملون به علامت عشق چسبانده بود به تخته و داعیهی عشق آتشین داشت به صفوتخانم. گفت: بروید و شما کارتان نباشد. جملهی تلامذه برفتند. صفوت تنها ماند. سر برکرد، گفت: خدایا! از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست. هنوز این مناجات تمام نکرده بود که عاقله مردی خوشصورت پا به خلوت او گذاشت. راوی این حکایت گفت که آن مرد والد ما بوده است. معتمد و بزرگ قریه. تنی چند از شاگردان خبر بدو برده و ماوقع را با گریه قصه کرده بودند و او به فوریت خودش را بالاسر بانو رسانده بود و داشت تلطف میکرد. صفوت غیرت والد ما را بشورید و به زاری گریست که این مردک حیز، حیثیت مرا به بازی گرفته و آبروی مرا ریخته است. پدر پس به تعجیل بازگشت. در حین رجوع به مدرسه، دیگر مردانی در معیت خویش داشت. گفت: یا خاتون! به شکیبایی حوصله کن که ما این مردک را آدمش میکنیم.
والد و همراهان رفتند. چند قدمی نرفته بودند که مولانا فرهاد از کوچه درآمد و ندا داد: ای ابراهیم رنجه مدار که سفلهگان مردک را فراری دادند. صفوت وقتی این را بشنید، سخت به زاری گریست. گویند بعد از آن مدام میگریست و شیشههای عینکش مدام کثیف میشد.
#مجید_محبوبی
#من_نویسندهام
#من_شاعر_هم_هستم
#نویسندگی_بهترین_هنر_بشری