مهربان بود. به همه برادر و خواهرهایش احترام می گذاشت. خیلی هوای من و پدرش را داشت. وقتی از بیرون به خانه می آمدم، سریع بلند می شد و دائم دست و صورت من را می بوسید. آنقدر دور و بر من می گشت که دخترها می گفتند اینقدر خودت را برای مادر لوس نکن!
ساده بود و دوست داشتنی...
#شهید_سید_روح_الله_عجمیان
┄┄┅┅┅❅شهدایی❅┅┅┅┄┄
♥️⛓
سلام برادر شهیدم🥹🥹🥹😭
دلـبـسـتــهی عــشــق.
بستهی دنیا نیسـت
زنـــدگــی، خـــتــم بـــه
شــــھــــادت نـــشـــود.
زیبـا نیست..(:🙃"
#شهید_بابک_نوری🌹
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
•|﷽|
برادر شهیدم🥹🥹
طـوس را سـرمــه چــشـمـان
مــــــلائــــک کـــــــــردنـــــــد😇
این چنین اســت خــراسـان
شما مشهور است..(🌱"
#چهارشنبه_های_امام_رضایی🌸
7.68M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🖤..
کوچکترین یتیم خــرابه شهید شد
اما هنوز حرف دلش نیمهکاره بود
#حضرت_رقیه 💔🥀
شهدایی🥹🥹
. کتابپسرکفلافلفروش༆📕✦. شهیدمحمدهادیذوالفقاری༆🌹✦. #قسمت_پنجاهودوم🌸/#عرفان🕊 هادی یک انسان بس
.
کتابپسرکفلافلفروش༆📕✦.
شهیدمحمدهادیذوالفقاری༆🌹✦.
#قسمت_پنجاهوسوم🌸/#عرفان🕊
خانه ای وسیع و قدیمی در نجف به هادی سپرده شده بود تا از آن نگهداری کند. او در یکی از اتاقهای کوچک و محقر آن سکونت داشت. بیشتر وقتش را در خانه به عبادت و مطالعه اختصاص داده بود. او از صاحب خانه اجازه گرفته بود تا زائران تهی دستی که پولی ندارند را به آن خانه بیاورد و در آنجا به آنها اسکان دهد. برای زائران غذا درست میکرد. در بیشتر کارها کمک حالشان بود. اگر زائری هم نبود، به تهی دستان اطراف خانه سکونت می داد و در هیچ حالی از کمک دادن دریغ نمی کرد. آن خانه حدود صد سال قدمت داشت و بسیار وسیع بود، شاید هر کسی جرئت نمی کرد در آن زندگی کند. بعد از شهادت هادی آن را به طلبه ی دیگری سپردند، اما آن طلبه نتوانست با ظلمت و وحشت آن خانه کنار بیاید!اربعین که نزدیک میشد هادی اتاقها را به زائران و مهمانان می داد و خودش یک گوشه می خوابید. گاهی پتوی خودش را هم به آنها می بخشید. او عادت کرده بود که بدون بالش و لوازم گرمایشی بخوابد. یک بار مریض شده بود خودش در سرما در راهروی خانه خوابید اما اتاق را که گرم بود در اختیار زائران راهپیمایی اربعین قرار داد. او در این مدت با پیرمرد نابینایی آشنا شده بود و کمک های زیادی به او کرده بود. حتی آن پیرمرد نابینا را برای زیارت به کربلا هم برده بود. هادی زمانی که مشغول کارهای عرفانی و ذکر و خلوت شده بود، کمتر با دیگران حرف می زد. این هم از توصیه های بزرگان است که انسان در ابتدای راه سکوت را بر هر کاری مقدم بدارد. هادی می دانست بسیاری از معاشرتها تأثیر منفی در رشد معنوی انسان دارد، لذا ارتباط خود را با بیشتر دوستان در حد یک سلام و علیک پایین آورده بود. این اواخر بسیار کتوم شده بود. یعنی خیلی از مسائل معنوی را پنهان می کرد. از طرفی تا آنجا که امکان داشت در راه خدا زحمت می کشید. هر زائری که به نجف می آمد به خانه ی خودش می برد و از آنها پذیرایی می کرد. هیچ وقت دوست نداشت که دیگران فکر کنند که آدم خوبی است. این سال آخر روزه داری و دیگر مراقبتهای معنوی را بیشتر کرده بود. تا اینکه ماجرای مبارزه با داعش پیش آمد هادی آنجا بود که از خلوت معنوی خود بیرون آمد. او به قول خودش مرد میدان جهاد بود شجاعتش را هم قبلاً اثبات کرد. حالا هم میدان مبارزه ایجاد شده بود.
#ادامه_دارد
شهدایی🥹🥹
. کتابپسرکفلافلفروش༆📕✦. شهیدمحمدهادیذوالفقاری༆🌹✦. #قسمت_پنجاهوسوم🌸/#عرفان🕊 خانه ای وسیع و ق
.
کتابپسرکفلافلفروش༆📕✦.
شهیدمحمدهادیذوالفقاری༆🌹✦.
#قسمت_پنجاهوچهارم🌸/#دستسوخته🤌
از بالاترین ویژگیهای آقا هادی که باعث شد در این سن کم، ره صد ساله را یک شبه طی کند طهارت درونی او بود. بر خلاف بسیاری از انسانها که ظاهر و باطن یکسانی ندارند، هادی بسیار پاک و صاف و بدون هر گونه ناپاکی بود. حرفش را می زد و اگر اشکالی در کار خودش میدید سعی در بر طرف نمودن آن داشت. یادم هست اواخر سال ۱۳۹۰ آمد و در حوزه ی کاشف الغطا نجف مشغول تحصیل شد. بعد از مدتی کار پیدا کرد و دیگر از شهریه استفاده نکرد. آن اوایل به هادی گفتم نمی خوای زن بگیری؟ می خندید و میگفت نه فعلا باید به درس و بحث برسم. سال بعد وقتی درباره ی زن و زندگی با او صحبت می کردم، احساس کردم بدش نمی آید که زن بگیرد. چند نفر از طلبه های هم مباحثه با هادی متاهل شده بودند و ظاهراً در هادی تأثیر گذاشته بودند. یک بار سر شوخی را باز کرد و بعد هم گفت: اگر به وقت مورد خوبی برای من پیدا کردی من حرفی برای ازدواج ندارم از این صحبت چند روزی گذشت یک بار به دیدنم آمد و گفت: می خواهم برای پیاده روی اربعین به بصره بروم و مسیر طولانی بصره تا کربلا را با پای پیاده طی کنم.
#ادامه_دارد🦋همراهمون باشید
شهدایی🥹🥹
. کتابپسرکفلافلفروش༆📕✦. شهیدمحمدهادیذوالفقاری༆🌹✦. #قسمت_پنجاهوچهارم🌸/#دستسوخته🤌 از بالاتری
.
کتابپسرکفلافلفروش༆📕✦.
شهیدمحمدهادیذوالفقاری༆🌹✦.
#قسمت_پنجاهوپنجم🌸/#دستسوخته🤌
با توجه به اینکه کارت اقامت او هنوز هماهنگ نشده بود با این کار مخالفت کردم اما هادی تصمیم خودش را گرفته بود. آن روز متوجه شدم که پشت دست هادی به صورت خاصی زخم شده فکر می کنم حالت سوختگی داشت. دست او را دیدم اما چیزی نگفتم. هادی به بصره رفت و ده روز بعد دوباره تماس گرفت و گفت: سید امروز رسیدیم به نجف، منزل هستی بیام گفتم: با کمال میل، بفرمایید. هادی به منزل ما آمد و کمی استراحت کرد. بعد از اینکه حالش کمی جا آمد، با هم شروع به صحبت کردیم هادی از سفر به بصره و پیاده روی تا نجف تعریف میکرد اما نگاه من به زخم دست هادی بود که بعد از گذشت ده روز هنوز بهتر نشده بود! صحبت های هادی را قطع کردم و گفتم این زخم پشت دست برای چیه؟ خیلی وقته که می بینم. سوخته؟ نمی خواست جواب بده و موضوع را عوض میکرد. اما من همچنان اصرار می کردم. بالاخره توانستم از زیر زبان او حرف بکشم مدتی قبل در یکی از شبها خیلی اذیت شده بود. می گفت که شیطان با شهوت به سراغ من آمده بود. من هم چاره ای که به ذهنم رسید این بود که دستم را بسوزانم من مات و مبهوت به هادی نگاه میکردم درد دنیایی باعث شد که هادی از آتش شهوت دور شود. آتش دنیا را به جان خرید تا گرفتار آتش جهنم نشود.
#ادامه_دارد🦋همراهمون باشید