eitaa logo
شهدایی🥹🥹
726 دنبال‌کننده
3هزار عکس
1.2هزار ویدیو
3 فایل
اینجــا‌یہ‌نفر‌هسٺ‌ڪہ‌نزاره‌🥺 احسآس‌تنہایـے‌کني اینجــاحرف‌‌از‌‌رفاقتــہ❤️ #برادرشهید‌م بابک نوری کپی حلاله به شرط اینکه صلوات برای شهدا بفرستین شروع خادمی.1403/2/17 @MZmmmmz : آیدی مدیر ناشناسمون https://eitaa.com/joinchat/3223323503C7348c57498
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
••🏴•• کشتی نوح نشد منتظر هیچ کسی این حسـین است که با خـود هـمــه را خـواهــد بـرد..(:💔" 🥀
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🕌﷽͜͡🪴 حرارتے‌ ست‌ درونِ‌ دلم‌ ز داغِ‌ حسین فراق، میکُشد‌ آخر‌ مرا‌ فراقِ‌ حسین! ✋¦⇠
•~﷽‌~• آخرین مصاحبه شهید: قدر امام را بدانید، مواظب باشید دل امام به درد نیاید و خـــدای ناکرده از مـــا به امام زمان(عج) شکایت نکند. 🙃 ما بر اساس نیازی که به اسلام داریم باید تلاش کنیم، اسلام به ما هیچ نیازی ندارد🌱 🌹 🤍 ۱۴صلوات‌سهم‌شماهدیه‌به‌شهید
شهدایی🥹🥹
•~﷽‌~• آخرین مصاحبه شهید: قدر امام را بدانید، مواظب باشید دل امام به درد نیاید و خـــدای ناکرده از
🌿•• یکی از علاقه‌مـندان شهید تورجـــی‌زاده که از بچه‌های مــسجد اباالفضل(ع) نور باران اصفهان بود در بخشی از خاطـره‌هایش در مورد او گفت: شهید تورجی‌زاده مداح بود، سوز عجیبی هم داشت، کـمتر مـــداحی را مـــثل او دیـــده بودم، ســی دی مــــداحی او هم هست. او عــــاشق حـــضرت زهرا (س) بوده وقــــتی هم که شهید شد تــــرکش به پهلو و بازوی او اصابت کرده بود.🥀 یکــی دیـــــگر از بـــچه‌های هــــمین مــــسجد گفت: هر وقت بیاییم سر مــــزارش شــلوغ است. خــــیلی از مـــــردم در گرفـــــتاری‌ها و مشکلاتشان به سراغ این شـــــهید می‌آیند. خدا را به حـــــق این شهید قــــسم می‌دهند و برای او نذر می‌کنند، قــرآن می‌خوانند📖 و خیرات می‌دهند. 💚 .
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
♥️⛓ برادر شهیدم😔🥹🥹 شـهیدان قـامـت رعـنـای عـشــقـنـد شـهیدان صـورت زیـبـای عـشـقـنـد گــذشـــتــنــد گـرچـه از امـروز دنـیــا شهیدان شافی فردای عشقند🌱 🌹
🌷"بسم رب شهدا و صدیقین"🌷 سَلٰامْ بر آنانی که اَوَلْ از ســیم خاردار نَـفْسـْ گُذَشْتَنْـ و بَـعْد از سیم خار دار دشْمَنــــْ🥀 ... ✋💔 یه سلام از راه دور به حضرت عشق...❤️ به نیابت از شهید اَلسَّلامُ عَلَی الْحُسَیْنِ وَعَلی عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَعَلی اَوْلادِ الْحُسَیْنِ وَعَلی اَصْحابِ الْحُسَیْن 📿 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌┄┄┅┅┅❅شهدایی❅┅┅┅┄┄
•~﷽‌~• ‌جــاذبــه‌هـا‌ هـمـیـشـه رو به پایین‌ نیـستند کـافـی است‌،‌پیشانیت‌ به خاک‌ باشد به ســوی آســمــان‌ خــواهــی رفــت..(:🕊" 🌹
شهدایی🥹🥹
•~﷽‌~• ‌جــاذبــه‌هـا‌ هـمـیـشـه رو به پایین‌ نیـستند کـافـی است‌،‌پیشانیت‌ به خاک‌ باشد به ســوی
•••🦋••• 🟢 روی پـیراهن سیاهش خیلی حــــســـاس بــــود 🖤 نویـد من عاشق امـام حـسیـن بود از هـمـان بـچـگـی کـه می‌بـردمـش تــوی روضــه‌هـا و پـای دیـگ‌هـــای نذری،کمک حال مجلس بـود😉 بــچـه که بـود دود کـردن اســفـنـد مجلس با او بود،بـزرگـتـر هـم کــه شــد،دیـــگـــر مــا مـــحــرم نــویــدی نمی‌دیدیم و وقف جلسات روضه بود.روی پیراهن سیاهـش خـیلی حـسـاس بـود میگفت:{این لباس حرمت دارد}نویدم حرمت نگه دار بـــود😌.هـــمـــیـــن بـــود کـــه بـــه آرزویش رسید،دلش می خواست شـبـیـه اربـابش شــهـیــد شـود🕊 🌹
مداحی آنلاین - نماهنگ آنام علی - رحیمیان.mp3
5.43M
  ↻ㅤ  ◁ㅤㅤ❚❚ㅤㅤ▷ㅤㅤ⇆ همه میگفتن ... چشماش به باباش رفته🥀
شهدایی🥹🥹
.  کتاب‌پسرک‌فلافل‌فروش༆📕✦. شهیدمحمدهادی‌ذوالفقاری༆🌹✦. #قسمت_پنجاه‌و‌هشتم🌸/#پاکت✉️ دوستی من با هاد
.  کتاب‌پسرک‌فلافل‌فروش༆📕✦. شهیدمحمدهادی‌ذوالفقاری༆🌹✦. 🌸/✉️ بعد با لحنی تند گفتم ما هم بچه آخوند هستیم و این روایت ها را شنیده ایم. اما آدم باید برای کار و زندگی اش برنامه ریزی کنه تو پس فردا میخوای زن بگیری و..... هادی دوباره لبخند زد و گفت: آدم برای رضای خدا باید کار کنه، اوستا کریم هم هوای ما رو داره هر وقت احتیاج داشتیم برامون می فرسته. من فقط نگاهش میکردم یعنی اینکه حرفت را قبول ندارم. هادی هم مثل همیشه فقط می خندید؟ بعد مکثی کرد و ماجرای عجیبی را برایم تعریف کرد. باور کنید هر زمان یاد این ماجرا می افتم حال و روز من عوض می شود. آن شب هادی گفت: شیخ باقر به شب تو همین نجف مشکل مالی پیدا کردم و خیلی به پول احتیاج داشتم. آخر شب مثل همیشه رفتم توی حرم و مشغول زیارت شدم. اصلا هم حرفی درباره ی پول با مولا امیر المؤمنين نزدم. همین که به ضریح چسبیده بودم به آقایی به سر شانه ی من زد و گفت: آقا این پاکت مال شماست. برگشتم و دیدم یک آقای روحانی پشت سر من ایستاده او را نمی شناختم. بعد هم بی اختیار پاکت را گرفتم. هادی مکنی کرد و ادامه داد: بعد از زیارت راهی منزل شدم. پاکت را باز کردم. با تعجب دیدم مقدار زیادی پول نقد داخل آن پاکت است؟ هادی دوباره به من نگاه کرد و گفت: شیخ باقر، همه چیز زندگی من و شما دست خداست. من برای این مردم ضعیف ولی با ایمان کار می کنم. خدا هم هر وقت احتیاج داشته باشم برام میذاره تو پاکت و می فرسته خیره شدم توی صورتش من میخواستم او را نصیحت کنم، اما او واقعیت اسلام را به من یاد داد. واقعاً توكل عجیبی داشت. او برای رضای خدا کار کرد. خدا هم جواب اعمال خالص او را به خوبی داد. بعدها شنیدم که همه از این خصلت هادی تعریف می کردند. اینکه کارهایش را خالصانه برای خدا انجام میداد. یعنی برای حل مشکل مردم کار می کرد اما برای انجام کار پولی نمی گرفت. 🦋همراهمون باشید
شهدایی🥹🥹
.  کتاب‌پسرک‌فلافل‌فروش༆📕✦. شهیدمحمدهادی‌ذوالفقاری༆🌹✦. #قسمت_پنجاه‌و‌نهم🌸/#پاکت✉️ بعد با لحنی تند
.  کتاب‌پسرک‌فلافل‌فروش༆📕✦. شهیدمحمدهادی‌ذوالفقاری༆🌹✦. 🌸/🙂 هادی در کنار درس خواندن برای طلبه ها صحبت می کرد و به شرایط روز عراق و موقعیت آمریکا و دشمنی این کشور با مسلمانان اشاره می کرد. حالا دیگر زبان عربی را به خوبی تکلم میکرد. خیلی از طلبه ها عاشق هادی شده بودند. او با درآمد شخصی خودش بارها دوستان را به خانه ی خودش دعوت می کرد و برای آنها غذا درست می کرد. منزل هادی محل رفت و آمد دوستان ایرانی نیز شده بود. در ایام اربعین خانه را برای اسکان زائران آماده میکرد و خودش مشغول پخت و پز و پذیرایی از زائران ابا عبد الله الحسین می شد. برخی از دوستان عراقی هادی می گفتند تو نمی ترسی که در این خانه ی بزرگ و قدیمی و ترسناک تک و تنها زندگی می کنی؟ هادی هم می گفت: اگر مثل من مدتها کنار خیابان خوابیده بودید قدر این خانه را می دانستید بعد از آن رفت و آمد هادی با منازل دوستان طلبه اش بیشتر شد. در این رفت و آمدها متوجه شد که بیشتر دوستان طلبه از خانواده های مستضعف نجف هستند. بسیاری از این خانواده ها در منازلی زندگی می کنند که از نیازهای اولیه محروم است. 🦋همراهمون باشید
💫✨💫✨💫✨💫✨💫✨💫✨💫 خلاصه: ... او به دوســتانش هم توصيه ميکرد که: اگر ورزش براي خدا باشــد، ميشــه عبادت🙂 اما اگه به هر نيت ديگه اي باشه ضرر ميکنين. توي زمين چمن بودم. مشــغول فــ⚽️ـوتبال. يکدفعه ديدم ابراهيم در كنار سكو ايســتاده. سريع رفتم به سراغش،سلامم کردم و باخوشـحالي😇 گفتم: چه عجب، اين طرفها اومدي؟!🙄 مجـ📄ـله اي دستش بود،آورد بالا و گفت: عکست رو چاپ کردن! از خوشــ😍حالي داشــتم بال در مي آوردم، جلوتر رفتم و خواستم مجله را از دستش بگيرم.😐 دستش را كشيد عقب و گفت: يه شرط داره! گفتم: هر چي باشه قبول!؟🤔دوباره گفت: هر چي بگم قبول ميکني؟ 🤔 گفتــم: آره بابا قبول. مجـ📄ـله را به من داد. داخل صفحه وســط، عکس بزرگي از من چاپ شــده بود.😇 👇 شهدایی 🕊 💫✨💫✨💫✨💫✨💫✨💫✨💫