فقط یک چیز رو میدونم با این نازک نارنجی بودن من و اینکه نمیتونم بی خیال یک سری حرف ها بشم قراره زندگی خیلی سخت و طاقت فرسایی داشته باشم
گیر کردم بین راه های مختلف همینطور این ذهن سخت گیر و دائما فعال من که لحظه ای نمیزاره یه نفس راحت بکشم
دم پیری معرکه گیری میشه بچه ای که احتمالا در سن کم با ناتوانی و بیماری پدر و مادر و مرگ اونها و بی سرپرست شدن یا افتادن مسئولیت اونا بر گردنش روبه رو میشه
روانم خسته است دیگه تحمل این زندگی رو ندارم دوست ندارم بیدار بمونم با بقیه حرف بزنم،تلوزیون نگاه کنم دلم میخواد زمان بسیار طولانی رو تنها باشم از معاشرت متنفرم از تبادل افکار از تبادل نظر کاش میشد کاش جایی داشتم که فقط خودم میرفتم اونجا