من شبیه شهریام
که چراغهایش روشناند
اما هیچکس در خیابانهایش راه نمیرود.
همهچیز سر جایش است
اسمها، نقشها، بایدها، حتی لبخندها
اما روح…
انگار یک ایستگاه زودتر پیاده شده.
خستگی من از دویدن نیست
از ایستادن طولانیست
میان انتخابهایی که هیچکدام
به «من» ختم نمیشوند.
هر طرف که میچرخم
یک صدا میگوید: «این نباید باشی»
و من میان این «نباید»ها
کمکم محو میشوم.
سردرگمیام شبیه مه است
نه آنقدر غلیظ که راه را نبینم
نه آنقدر شفاف که مطمئن شوم.
همهچیز نیمهواضح است
نیمهامید، نیمهانکار.
دست میکشم روی زندگی
و نمیدانم دارم لمسش میکنم
یا فقط ردش را دنبال میکنم.
من خستهام
نه چون ضعیفم
بلکه چون زیادی بیدار ماندهام
در جهانی که خوابِ ساده بودن را
از من گرفته.
خستهام از اینکه مدام باید
خودم را توضیح بدهم
به آدمها، به ایدئولوژیها،
حتی به آینه.
اگر روزی گم شدم
بدان نه از بیمسیر بودن
بلکه از زیادی مسیر بود.
و اگر سرد شدم
نه از نبودِ آتش
بلکه از سوختنهای بیثمر.
من هنوز اینجایم
فرسوده، سردرگم
اما زنده.
و همین زندهبودنِ بیدلیل
شاید آخرین شکلِ مقاومت من باشد.
#شعر